خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

لا أعبد ما تعبدون

به پیروی از “برائت از مشرکین” قهرمانانه هرساله برادران و خواهرانم در اینجا اعلام برائت میکنم از او که گفت: “جنبش سبز هدیه جوانان ایران به جامعه جهانی بود” و دیروز مي نوشت: “استعمار خارجی و ستم داخلی هموازه بازوان یک دست برای سرکوب ملت ایران بوده اند.” امروز مینویسد “ضروری ترین چالش پیش روی رییس جمهور (اوباما) بلندپروازی های هسته ای ایران است” و دیروز میگفت “برنامه هسته ای جدای از مسیر تحولات داخلی حق ملی ایرانیان است.”  امروز از اوباما، قاتل دهها زن و مرد و کودک افغان، حمایت میکند و دیروز نوشت: “صد روز بعد از آغاز ریاست جمهوری اش، اوباما بیشتر و بیشتر شباهت خود به بوش  را نشان میدهد.” دیروز خطاب به قلم استعمارزده ای که به بهانه حمله به جنبش سبز در ایران به تمسخر فرهنگ شهادت طلبی میپرداخت نوشت: “یک مغزاستعمار زده یک مغز استعمار زده است، چه توسط راست آمریکایی تسخیر شده باشد چه توسط چپ کلیشه ای:(مغز استعمارزده) یک سرزمین اشغال شده است، خالي از محتوا، خالی از عشق، و خالی از فکر دلسوز.” و امروز من مایلم همین جمله فراتاریخی را به او خطاب کنم.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

به باور من انباشت سرمایه‌ انسانی و شکل‌گیری گفتمان منسجم حول اقتصاد آزاد، کشور را در موقعیتی قرار داده بود که اگر هاشمی انتخابات 84 را برده بود ایران در آستانه یک جهش تاریخی بی‌نظیر قرار می‌گرفت. جهشی که شرایطش هیچ وقت (شاید جز در اوایل دهه چهل) فراهم نبود. افسوس که این اتفاق نیفتاد +

در این نوشته برآنم تا به این سوال کلیدی پاسخ دهم که چطور یک نفر میتواند یک گزاره مثل گزاره بالا و هزار گزاره پر و پیمان‌تر که در موردش کتاب‌ها نوشته شده و می‌شود را در یک نوشته چند‌خطی بیاورد و یک عدد و یا رقم و یا حتی محض رضای خدا یک نقل قول از «همسایه‌ کاردرستمان» هم نیاورد. یک راه ساده‌اش آن است که چشم‌ها را ببندید و هرچه دلتان خواست را بدون کوچکترین توجهی به شعور احتمالی مخاطب بنویسید و آخرش هم با زدن چهارتا از جدیدترین برچسب‌های مد روز مثل «پوپولیست»، «احساسی و واکنشی» و «روزنامه‌نگارانه» روی طرف مقابل نوشته‌تان را دربرابر حوادث احتمالی بیمه کنید.

بدیهی است که در بررسی همچین گزاره‌ای اصلا مواردی مثل تکوین طبقه الیگارشی با خواست‌های جدید اما شدیدا وابسته به سیستم ارتزاق پول نفت تقسیم شده از سوی حاکمیت در نتیجه شیوع گسترده رانت‌خواری در دوره همان که انتخابش میتوانست سرآغاز «جهش» ایران باشد، تلاش ناموفق برای خصوصی‌سازی که نهایتا با رخدادهای اخیر کشور را در معرض خطر جدی نظامی‌شدن اقتصاد بدل کرده و مهم‌تر از همه رای عمومی به کاندیدایی با پلت‌فورم تبلیغاتی انتخاباتی کاملا مخالف با روند اقتصادی شانزده سال قبل (هرچند از خیلی لحاظ به قول نویسنده برنامه‌هایش سیاست‌های احمدی‌نژاد «در همان راستایی است که ما از آن دفاع می‌کنیم») اصلا مهم نیستند و فقط این مهم است که رفقای من که در فلان روزنامه باهاشان دوست شدم خیلی حرف‌های مدیریتی قشنگی میزنند!

البته یادم رفت که ذکر شکست‌های تجربه بازار آزاد در سراسر دنیا «مغلطه» است و فقط این مدل‌های اقتصادی رقیب بازارآزاد هستند که تجارب شکست‌ها و بد عمل‌کردن‌هایشان پایشان نوشته میشود تا آقایی در گوشه‌ای از دنیا بنویسد: «…بر خلاف کلیشه‌‌های رایج، بازار آزاد با همه ضعف‌هایش با فاصله زیادی از بدیل‌های دیگرش به‌تر عمل‌ کرده است.» اینجا دیگر مثلا رابطه بین سیستم کاپیتالیستی غرب و تلاش برای فتح بازارهای بین المللی که بعد به کلونیالیسم منظم و بعدها نیوکلونیالیسم انجامید اصلا مهم نیست و همه به نقد فعال از کاپیتالیسم و ابعاد اجتماعی-سیاسی آن «نامرتبط» است. چرا؟ چون این «هیچ ربطی به بازار آزادی که ما دفاع می‌کنیم ندارد»!

نکته‌ای که این وسط مغز من را مشغول کرده اما-همانطور که در ابتدا گفتم- نه محتوای کلی‌گویانه و غیرقابل نقد نوشته که زیربنای اپیستمولوژیکی هست که به‌همچین دیسکورسی اجازه میدهد با نادیدن گرفتن کامل شعور مخاطب در موضع «معلم اول» بنشیند و به‌صرف فلان مدرک یا فلان تجربه‌اش هرچه خواست و نخواست را چون حکم کلی به مغز او فروکند و «راه توبه و صواب» را نشانش دهد. همچینن اپیستمولوژیی بی‌نهایت من را یاد مدیای‌ آمریکا انداخت و قدرت بی‌نظیرش در گفتن هرآن‌چه تا کنون گفته‌است: یادی بکنیم از آکتور سینما میلتون فریدمن!

در پایان هم از خوانندگان عزیر دعوت می‌کنم که  اگر حال خواندن نوشته «پوپولیست» و «نامرتبط» اولی را که آدرس آن را در پایین ذکر کردم را ندارند دست کم نوشته دوم را که انتقادات خود هاشمی است بر ناکارآمدی‌های «سازندگی‌اش» (که اصلا ربطی به تجربه بازارآزاد در ایران ندارد!)  را مطالعه بفرمایید.

Seyf, Ahmad. “Obstacles to the Development of Capitalism: Iran in the Nineteenth Century.” Middle Eastern Studies 34, no. 3 (1998): 54-82.

زیباکلام، صادق. “هاشمی بدون روتوش.” تهران: روزنه (1387): 91-115.

پیش نوشت: من این مطلب را در حالت استیصال و زمانی که هم اخبار ایران نگران کننده بود و هم اخبار خارج از ایران. اگر لحنش نسبت به آقای دانشطلب خدایی نکرده محترمانه نیست از ایشان عذر میخواهم.

گفتم: از آقای دانشطلب چه خبر؟ میان این وقایع اخیر هسته ای و کوتاه آمدن مفتضحانه مقامات ایران در مقابل آمریکایی‌ها باید یک چیزی بنویسد.
گفت: صد در صد. دانشطلب از قبل گفته است که کوتاه نیامدن در مقابل دولت های بیگانه ملاک اصلی‌اش در حمایت از گروه‌های سیاسی است و حتی گفته بود که دلیل اصلی‌اش از عدم حمایت از سبزها “وابستگی سبزها به بیگانه‌هاست!”
گفتم: با این حساب عجیب است که این آدمی که بابت یک شعار سبزها دو مطلب (+, +) نوشت در مقابل این قضیه ساکت است.
گفت: ولی من مطمئنم آقای دانشطلب خیلی از وضع پیش آمده ناراحت است و فکر میکند دولت کار خیلی خیلی بدی کرده است.
گفتم: جوانی به همسر یک یارویی توی پارک جلوی چشمش متلک انداخت. وقتی همسر یارو تحریکش کرد که غیرت به خرج بدهد و برود خودی نشان دهد به نزد جوان رفت و با عصبانیت تمام گفت: “بلا! بلا! بلا!”

***
غرض از “گفت و شنود” بالا به هیچ وجه زیرسوال بردن حس میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی آقای دانشطلب نبود بلکه تنها ارایه نمونه‌ای بود از وقتی “وابستگی‌های احساسی مانع بلوغ عقلایی می‌شوند.” همین پریروز مشاور امنیت ملی آمریکا اعلام کرد که که سیاست‌های هسته‌ای ایران در حال حاضر در “مسیر درست” حرکت می‌کند. چه‌شده که آمریکایی‌ها ظرف چند روز از گرگ تبدیل به میش شدند؟ جریان از این قرار است که در گفتگوهای روز پنج‌شنبه ایران موافقت کرده‌است به غنی‌سازی اورانیومش در خاک روسیه. یعنی به زبان واضح‌تر بعد از این همه فراز و نشیب ملت ما که با تحریم و سیاه‌نمایی بین‌المللی و خطرجنگ ساخت و باز با صدای رسا که گوش مستکبرین را کر میکرد شعار در حمایت از “حق‌ مسلمش” داد ایران پیشنهادی را قبول کرده که از مدت‌ها قبل- حتی از زمان خاتمی- به ایران داده می‌شد.
یک عقب‌نشینی مفتضحانه‌ای که چندسال پیش زمان خاتمی مشابه‌اش رخ داد باز دارد رخ می‌دهد ولی این‌بار نه جلوی محل دیدار دیپلمات‌ها تظاهراتی هست و نه اصلا بحثی و حرف و حدیثی. این هم پیام ماجرا: وقتی مردم را با اتهامات مختلف به‌جان یک‌دیگر بیندازی میتوانی جلوی چشمشان حق‌شان را هم بفروشی و صدای کسی هم در نیاید. دولتی که افتخارش ایستادگی در مقابل موضوع هسته‌ای بود- و به حق هم سیاست‌ خارجی‌اش در بسیاری موارد مورد تایید بسیاری از جمله خود من بود- حالا دارد خیلی راحت تبر به ریشه ملتی‌ میزند که ریشه‌اش سفت‌تر از اینهاست که با این تبرهای ساخته‌شده از اورانیوم غنی‌شده در خاک روسیه بخشکد و خاطره‌اش قوی‌تر از اینکه این خیانت‌ها را فراموش کند.
اما چه شد که چنین شد؟ یادم هست یک‌بار توی فرندفید با یک فیدی روبرو شدم از فردی که نوشته بود “به حماقت یک عده که نصرالله رو محبوب می دونن و احمدی نژاد رو منفور می خندم .” من آن‌زمان دقت کردم که چطور حمایت از احمدی‌نژاد در فرهنگ‌سیاسی ما اخیرا شده‌است پیش‌نیاز حمایت از مقاومت لبنان و فلسطین که سابقه‌ هردوشان برمیگردد به قبل از اینکه احمدی‌نژاد سرکلاس اول دبستان رفت. این اتفاقی است که نه تنها با مقاومت‌های اسلامی بلکه با‌ آرمان‌های انقلاب هم رخ‌داده. دیگر شما یا طرف احمدی‌نژادید یا طرف بیگانه. به‌همین‌سان هم هست که حالا قضیه‌ هسته‌ای که سابق‌ براین یک موضوع ملی بود شده بحث حمایت از یک گروه و جریان سیاسی. درحقیقت احمدی‌نژاد شده نماد یک خواست ملی و حالا شما اگر میخواهید حامی حق مردم ایران به داشتن انرژی هسته‌ای باشید باید حامی احمدی‌نژاد هم باشید.
مشابه همین قضیه در مورد سایر ابعاد سیاست‌های داخلی و خارجی احمدی‌نژاد رخ‌داده‌است. درسال‌های اخیر هرکس آمد و انتقاد کرد از واردات بی‌رویه کالاها از چین یا از خصوصی‌سازی سرطان‌زا یا از هزار سیاست‌ اشتباه دیگر که اتفاقا انتقادهای لیبرالی هم نیستند و خواست آمریکا و “مرفهین”  هم نیستند و روزنامه‌های “زنجیره‌ای” هم به خاطر برنامه‌های سیاسی‌شان حرفی ازشان نمیزنند به یک برچسبی متهم شد و حرفش نادیده گرفته‌شد. کسانی که انتقاداتشان از درون گفتمان‌ انقلاب‌اسلامی هم بود متهم شدند به “قرآن سرنیزه‌کردن” یا آقای کوچک‌زاده سرشان داد زد “هذا کلمه الحق یردی بهاالباطل.”
من اما یک سوال ساده‌دارم: کجا میشود معترض‌ به سیاست‌های این دولت بود و وابسته به اجنبی نبود؟ کجا میشود انتقادی کرد و برچسب نخورد؟ و از آن مهم‌تر غیرت دوستان در انتقاد از سیاست‌های مخرب “خودی‌ها” کی به‌جوش می‌آید؟ آیا مرزی بر این سکوت بنابر “مصلحت” هست؟

پی‌نوشت: اگر من این بار در مورد آقای دانشطلب نوشتم و اینقدر صریح نوشتم دلیلی دارد که هرکس من و ایشان را بشناسد می‌داند/ دقت کنید متاسفانه موضوع اصلی حتی این نیست که این عقب نشینی خوب و درست است یا خیانتی کثیف بلکه در مورد سکوتی است که در مورد همچین عقب‌نشینی غیرمنتظره‌ای درحال رخ‌داد است. انتظار که ندارید اول زیر بیانیه را امضا کنند بعد در اعتراضش بنویسیم؟

دانش در خدمت قدرت

از بهاره آروین میخوانیم:

تا این‌جا نشان داده‌ایم که ویژگی‌های حرکت‌های اعتراضی اخیر در ایران بر ویژگی‌های عام جنبش‌های اجتماعی منطبق است اما بدیهی است که جنبش‌های اجتماعی در جوامع مختلف و در دوره‌های مختلف تاریخی، دارای ویژگی‌های متفاوت از یکدیگر بوده و هستند. در پست بعد با مرور انواع کلی جنبش‌های اجتماعی، سعی خواهیم کرد جایگاه جنبش اعتراضی اخیر را در طبقه‌بندی جنبش‌ها مشخص کنیم. هدف اصلی از این مباحث، بدست دادن توصیفی هرچه دقیق‌تر از واقعیت متکثر و گیج‌کننده‌ پیرامون‌مان است تا از رهگذر این توصیف بتوانیم راهکارهایی را در جهت رفع نقاط ضعف و غنای هرچه بیشتر جنبش اجتماعی‌مان فراهم کنیم-.

لپ کلام چنین نوشته ای تلاش در راستای “توصیف” رخدادهای اخیر ایران به عنوان یک جنبش اجتماعی است. اینکه که آیا چند هفته بعد از آغاز یک رخداد تاریخی که به شواهد مشخص هنوز در جریان است میشود در مورد آن تا این حد قاطعانه نظر داد را که کنار بگذاریم، مشکل اصلی چنین “توصیفی”  در نفس ماهیت “دانش” تولید شده از آن (“اپیستملوژی آن”) نهفته است. مشکل اصلی اینجاست که چه نویسنده بخواهد چه نه، نوشته او دارد اولا یک پدیده اجتماعی با ابعاد مختلف را به یک “شی قابل مطالعه” تقلیل میدهد، ثانیا از “شناخت” حاصل شده از این نوع نگاه هیچ “بخار سیاسی” بلند نمیشود و ثالثا اطلاعات تولید شده از این فرآیند تقلیل واقعیت های اجتماعی به “چیزها” در “مفیدترین” حالت “دانشی” در خدمت قدرت مرکزی را تولید میکند برای مهار این جنبش.

این را مقایسه کنید با نوشته های اندیشمندان انقلابی چون  دکتر شریعتی، تروتسکی و امثالهم. برای مثال در آشناترین مورد، دکتر شریعتی گرچه نگاهش به فرآیندهای اجتماعی جامعه ایران از عمق تئوریکی قابل توجه برخوردار بود، اما همیشه پا را از محدودیت های نگاه باصطلاح “علمی” که هدفش شناخت چیزی به نام “حقیقت” فارغ از گرایشات سیاسی و ایدئولوژیک (اگر همچین چیزی اصلا ممکن باشد) فراتر میگذاشت. این پافراتر گذاشتن نه ناشی از ضعف “دانش” شریعتی، بلکه ناشی از فهم او و روشنفکران همگامش از محدودیت های این نوع نگاه اومانیستی (همین “روش علمی”) به تولید دانش بود.

ریشه این ناتوانی سیاسی-اجتماعی “روش علمی” را البته همانگونه که ادوارد سعید  در “اورینتالیسم” نشان داد باید در نفس میل این نوع نگاه به “تولید دانش” به تقلیل “انسان” و “جامعه” به  موارد مطالعه “علوم اجتماعی” در نظر گرفت. در اینجا، همانطور که برای بررسی یک موش در یک آزمایش علوم تجربی ناچاریم به توقف چرخه عادی زندگی اش و “آزمایشگاهی کردنش”  (به حالت سکون در آوردنش)، “علوم اجتماعی” نیز دست کم در نگاه اومانیستی  بشر را برای مطالعه خود اولا ساکن میکند (و دست کم در نگاه خود جلوی تغییر و تکوین اجتماعی او را میگیرد) و ثانیا او را در ظرف فهم و ظرفیت فهم خود میریزد. اینجاست که “جامعه” میشود همان چیزی آقا یا خانم “جامعه شناس” دلش میخواهد باشد و در یک مثال شدیدش کار میرسد به آنجا که فلان شرق شناس  انگلیسی تصمیم میگیرد بنویسد: “ایرانیها به زدن زن خود علاقه دارند” بر اساس رفتار مهمان شب دوم حضورش در ایران با زنش!

جامعه ای که از صافی چنین تقلیل گرایی عبور کرد و به همین راحتی “شناخته شد” را البته به راحتی میتوان کنترل کرد. اینجاست که ضرب المثل قدیمی انگلیسی “دانش، قدرت است” معنای خود را به خوبی نشان میدهد. نتیجه دانشی که در راستای “شناخت” جامعه (به معنای اومانیستی آن ) تولید شود، کمک به مراکز قدرت است در کنترل جامعه. از همین رو هم هست که هر حکومتی (همین طور خیلی مراکز قدرت سرمایه داری مانند شرکت های بزرگ) در دنیا عموما به تعدادی جامعه شناس، مردم شناس، محقق علوم سیاسی و غیره نیازمند اند تا آنها را در کنترل و فریب مردم کمک کنند.همانطور که حمید دباشی در “پسا اورینتالیسم” به روشنی اشاره میکند، این “خدمت به قدرت” کاملا با اینکه بسیاری از همین “دانشمندان” دارای اندیشه های “ضد استعماری” و “ضدسرمایه داری” بوده اند بی ارتباط است چرا که “خدمتکار قدرت” و به بیانی “استعماری بودن” این مدل تولید دانش نه در نیت تولید کنندگان آن یا حتی در متدلوژی “علمی” آنها بلکه در اساس “اپیستمولوژیک” این مدل تولید “دانش” نهفته است. رابطه “شرق شناسی” با استعمار  که در فصل دوم کتاب سعید به روشنی ترسیم شده است را در همین پیش زمینه است که میتوان فهمید.

به عبارتی “دانش” تولید شده با خصوصیات اپیستمولوژیک  روش های تولید دانش “اومانیستی” ذاتا نه تنها از حیث سیاسی و انقلابی “بی بخار” است بلکه در “مفیدترین” حالتش دستیار خوبی برای قدرت در کنترل مردم است. مقالاتی نظیر “آیا ما یک “جنبش اجتماعی” هستیم؟” را به نظر من در همین پیش زمینه است که باید نقد کرد و به نقش نه تنها بدون فایده که مخرب آنها در شکل گیری  جنبش های اجتماعی پی برد.

پیش نوشت: به من گفته اند اخیرا “دگم” مینویسی. گرچه این “دگم نویسی” حاصل فهم ناتوانی “منطق” است در تکوین عاملیت انسانها، اما اگر “دگم نویسی” من را نمیپسندید، این نوشته را نخوانید.

در فصل پایانی کتاب “ایران” خود، حمید دباشی به پدیده ای اشاره میکند که او آن را “مرگ مکتب (انقلاب) اسلامی” میداند. به باور او اندیشه شیعه به طور اعم و اندیشه انقلاب اسلامی به طور اخص یک اندیشه “اعتراضی” و  “انقلابی” است و آنگاه که به قدرت میرسد، در اولین قدم خود را و “اسلامی” بودن خود را نفی میکند. از نظر او این تناقض بزرگ اندیشه “حکومت انقلابی اسلامی” است.

به نظر من این نوع نگاه دباشی به دینامیک های حرکت و تکوین تاریخی “مکتب انقلاب اسلامی” حاصل فهم اومانیستی دباشی از مفاهیمی نظیر “مردم،” “قدرت” و “انقلاب” است که با نوع نگاه به این مفاهیم در “مکتب انقلاب اسلامی” متفاوت است. نمای اومانیسم از انسان یک “انسان کاملا عادی” است، بنابراین “مردم” مجموعه انسان ها هستند که هدفشان تامین یک زندگی نسبتا مرفه است و در همین مسیر در تقابل با “.قدرت” قرار میگیرند که به قول یک ضرب المثل انگلیسی “همسایه ای است که خیلی زیادتر از سهمش میخواهد.” “انقلاب،” در این نگاه، شورش “مردم” است علیه “قدرت” در راستای استیفای “حقوق”شان. برهمین اساس وقتی “انقلابیون” در مسند “قدرت” قرار میگیرند در اولین قدم خود دچار همان نکبت “قدرت” میشوند و این به معنای نقض تفکر “انقلابی” است که به “انقلاب” منجر شد.

اگر از این نگاه اومانیستی به “مکتب انقلاب اسلامی” نگاه کنیم، تفاوت های بنیادی را در نگاه به همین مفاهیم و در نتیجه تعاملات اجتماعی حاصل از بروز این مفاهیم در سطح اجتماعی می بینیم. برای مثال، در نظریه “امام و امت” شریعتی، “امت” (برخلاف تصویر ثابت و “مظلومی” که نظریه های اومانیستی از “مردم” نمایش میدهند) یک جامعه همواره در حرکت و پویاست که در مسیر یک “انقلاب دائمی” بدون پایان قرار میگیرد. در همچین نگاهی، مفهوم “به قدرت رسیدن” در نگاه “غربی سکولار” آن اصولا معنای خود را از دست میدهد زیرا اولا “امت” یک جامعه “یک جا نشسته” نیست که بشود با ابزارهای پلیسی-امنیتی ظلم را بر او تحمیل کرد؛ ثانیا پویایی حرکت انقلاب نفس مفهوم “حاکم / محکوم” را تغییر میدهد، به عبارتی دراین نگاه “امام و امت” دو مجموعه از هم گسیخته نیستند بلکه رابطه آنها یک نوع رابطه ارگانیک است که طی آن رسالت قدرتمند (تحمیل نظرش و گرفتن سهم بیشتر اجتماعی) مورد یک تغییر زیربنایی قرار میگیرد و “امام” (برخلاف “قدرتمند”) تبدیل به یک پایه حرکت اعتراضی و انقلابی میشود که “امت” سوی دیگر و مکمل مهم و حیاتی آن است؛ ثالثا هدف “امت” علاوه بر تکامل “مادی” یک تکامل “معنوی” و “خدایی شدن” (هم در سطح فردی به شیوه عرفای ما و هم در سطح اجتماعی) است که این در تصویر جامعه ای با مناسبات اجتماعی نه بر اساس “جنگ قدرت” که براساس “همیاری انقلابی و تکوینی” به ما کمک میکند.

این البته یک گزیده در حد توان من از نوع نگاه اندیشمندانی چون شریعتی و هم مکتب انش به نوع حرکت اجتماعی است که از یک الگوی نگاه اجتماعی خاص سرچشمه میگیرد که دو پایه آن تفکر انقلابی و نگاه لاهوتی به حرکت انسان است. نتیجه این نوع نگاه که حاصل الهام پذیری از مکتب انبیا و پیامبران است یک مکتب با قابلیت های انقلابی فوق العاده است که انقلاب را در ساده ترین اعمال یومیه افراد (چون نماز و روزه) تکرار و بازتولید میکند و جلوی “توقف انقلاب” را خود به خود میگیرد. آنچه اندیشمندی چون تروتسکی در شوروی سابق و در چهارچوب های بسته تفکر اومانیستی به دنبال آن بود و نهایتا قربانی استالینیسم شد را “مکتب انقلاب اسلامی” در تلاش دارد در قالب نفس تعریف دوباره “انسان” (که اومانیسم او را مرکز جهان میداند)  از یک “انسان عادی اسیر هویت های ساختگی (نژاد، قومیت و …)” به یک “انسان خداگونه” که هدفش برگشتن به اصالت خدایی خود (“من ملک بودم و فردوس برین جایم بود”) و شکستن مرزهای “بیدل و دلدار” است  پیاده سازد.

در همین راستا نیز هست که می بینیم در روزهای اخیر همان “مکتب  انقلاب اسلامی” که طبق روایت دباشی قرار بود خیلی قبل تر از این “بمیرد،” دارد باز خود را در قالبی متفاوت نشان میدهد. همان طور که قیام امام حسین (ع) توانست مرگ تفکر اسلامی را در دربار معاویه نجات دهد، اینجا هم انقلاب اسلامی باز دارد از روی پشت بام ها و توی خیابان ها زاده میشود. “رستاخیز سبز مردم ایران” را در همین پیش زمینه نمیشود جز بخشی از انقلاب تمام ناشدنی “امتی” دانست که فرهنگ غنی انقلابی شان به یک باره پوچ بودن آنچه را خبرنگار فلان رسانه خارجی “غربی شدن تدریجی جامعه ایران در بیست سال اخیر” میداند ثابت کرده است. و زمانی که این تفکر با پتانسیل های انقلابی و اعتراضی اش برخاست، “سکولارترین” بخش های جامعه ایران را نیز از تاثیر بزرگ خود بی بهره نگذاشت، همان طور که آنروز که میلیون ها نفر به خیابانهای تهران ریختند تا “حاضر نشوند حکومت غیرخدا پذیرند”  “سکولارترین ها” هم روسری به سر کردند و چفیه انداختند و به آنها پیوستند و همانطور که حرکت امام حسین حر ریاحی از سپاه طاغوت را هم از معجزه خداوندی اش بی بهره نگذاشت.

در روزهای اخیر، “مکتب انقلاب اسلامی” باز زاده شد و “مردم” باز “امت” شدند و ایثارگرانه و شهادت طلبانه حرکت کردند و چه جای شک که این حرکت هم همانند فتح خرمشهر و هزار و یک حماسه دیگر این ملت انقلابی “به دست خدا انجام شد.” ملتی که تا چند ماه پیش حتی تصور دست در دست دادنشان ناممکن بود، امروز با این همبستگی ظاهر میشوند و قدرت معجزه آسای “مکتب انقلاب اسلامی” چادری و بی چادر، با ریش و بی ریش و مسجد برو و غیر آن را یک جا تحت تاثیر قرار داده است (چه جای پرسش است وقتی خیلی از شهدای ما “اخراجی” بودند). اینجاست که عده ای که بسی مدعی راه انقلاب و شهدا بودند دارند راه خود را از کاروان انقلابیون جدا میکنند ( و باز چه جای پرسش که ادبیات مان ما را آموخته است که “این مدعیان در طلبش بی خبرانند، کان را که خبر شد خبری باز نیامد.”)  چنین حماسه ای را چه کسی جز خدا میتوانست و میتواند انجام دهد؟ خدایی که در تفکر انقلابی ما از رگ گردن نیز به انسان نزدیک تر است، خدایی که فاصله اش “خدایی اش” با “انسان بودن” بسیار کمتر از آنی است که اسیر دوگانه ها شود. من پس به شیوه خود باور کردم که “خدای 22 بهمن 57 و طبس و کربلای 5 زنده است.”

فاطمه، هنوز فاطمه است

در هفته های گذشته و به دنبال وقایع اخیر، ملت ایران بار دیگر برخاست. برخاستنی که گرچه میشود با روایتی سطحی بین و کوته بین آن را “وقایع پس از انتخابات دهم” نامید، اما هزار و یک واقعیت گویای آن است که ریشه هایش به خیلی قبل تر از این واقعه و آن انتخابات باز میگردد. تاریخ معاصر ایران گواه حی و حاضر تلاش تاریخی یک ملت است برای ایستادن در مقابل استبداد داخلی و استعمار خارجی و قیام ها و ایستادگی های این ملت را در همین زمینه است که میشود بررسی کرد.
این قیام بزرگ ملی برای خیلی ها غیرمنتظره بود. من یکی از این “خیلی ها” بودم. اعتراف میکنم که به مرور داشتم فراموش میکردم قدرت فریاد حماسه ساز و قابلیت های انقلابی این ملت تاریخ ساز را. هانطور که حمید دباشی به روشنی میگوید، سایه سنگین خطر جنگ و تهدیدات فراوان نامحرمان بر ایران در سالهای گذشته کم کم داشت اهمیت مسائل داخلی ایران و فریاد بلند تاریخی مردم ایران را- که ادامه راه شیخ محمد خیابانی ها، سید عبدالله بهبهانی ها و خسرو گلسرخی هاست- در چشم خیلی ها کم میکرد و این یکی از هزاران میراث مخرب استعمار بر حیات سیاسی آزادی خواهانه و استبداد ستیزانه ملل تحت استعمار است: آنجا که استعمار با تهدیدات مکرر خود جلوی دیدن تکوین الهی-تاریخی ملت های تحت ستم را به سوی آنچه دکتر شریعتی “غایت امت” می نامدش میگیرد.
قیام مردم ایران از این حیث برای امثال من یک نهیب تاریخی بزرگ بود تا به یاد بیاوریم که قدرت “مشت های گره شده” را در تحلیل های خود قربانی تهدیدات استعماری نکنیم. طی هفته های اخیر، “انتفاضه ایران” مشت دیگری بود که این ملت شهیدپرور بر دهان دشمنان اش زد. مشت های گره کرده خرداد و تیر ایران همان مشت هایی هستند که در پاییز و زمستان سال 57 بر دهان استکبار شرق و غرب زده شدند و امروز هم همان دست هایی که سالیان سال است در عزای سرور و سالار شهیدان بر سینه هایی پر از عشق زده میشوند، با مشت هایشان شرق و غرب را متحیر کردند.
خلاصه آنکه من- و خیلی از مدعیان- با دیدن این سیل بی شمار حماسه جز نگاه کردن و تحسین کردن این همه قهرمان کاری از دستمان بر نمیامد، که به قول آن فیلمساز ایرانی  ”به این جمعیت میلیونی نمیشود عشق نورزید.” اینجا بود که حرکت یک ملت تمام خود بزرگ بینی های “روشنفکرانه” را نابود کرد. البته بودند افرادی که سعی کردند غافل گیری شان را برای لحظه ای نگاه دارند و دست به تحلیل های عجیب و غریب از آنچه میگذرد بزنند. یکی گفت اینها عامل آمریکا و انگلیس اند، رسانه های استعماری خواستند حرکت ضد استکباری ملت ایران را به نام خود تصاحب کنند، یک عده به قول خودشان “چپ” آمریکایی “الله اکبر”های مردم ایران را دلیل بر “بنیادگرا بودن” این جنبش دانستند، و البته این نویسنده محبوب ما هم جنبش را با جنبش سیاهان آمریکا به رهبر مارتین لوتر کینگ مبارزه کرد.
جدا از اینکه جز تحلیل آخری سایرشان به دست نامحرمان و با مقاصد ناپاک سیاسی نوشته شده اند، سوال اینجاست که مگر میشود بحر را در کوزه ریخت؟ عظمت این واقعیت تاریخی را مگر میشود با “قلم” ولو صاحب قلم استاد فلان دانشگاه “با پرستیژ” آمریکایی باشد تصویر کرد؟ در این موارد به شخصه ترجیح میدهم این واقعیت را که بحر را در کوزه نتوان ریخت را بپذیرم و هم به قصد تشنگی ام بچشم. سهم من از این نعمت مشاهده و مشارکت در این قیام ملی مصاحبت با “فاطمه” بود، همان که در توصیفش فقط میشود گفت “فاطمه است.”
فاطمه بار اول سالها قبل از تولدش، با “فاطمه فاطمه است” علی شریعتی باز زاده شد. فاطمه حاصل مبارزه تاریخی زن است برای بازیابی “اختیارش” در دنیایی که زمین و آسمان میخواهند هویت او را به نفع خود تصاحب کنند.  برای توصیف او همین بس که  در قیام مشروطه حاضر بود، در دوره استبداد صغیر پا به پای برادرانش جنگید، دوران رضا شاه به خاطر روحیه مبارزه اش به زندان افتاد، پهلوی دوم را از زندان دید، بعد از انقلاب آزاد شد و مگر میشود روحیه مبارز انقلابی او را خاموش کرد؟
 فاطمه قهرمان مبارزه برای آزادی مردم تحت ستم در همه جای دنیاست: از جمله در ایران. در تیر و خرداد امسال هم او در خیابان بود. فاطمه دستگیر شد، جراحات دید و صورتش از قطرات لاله به رنگ می ناب در آمد. دور لب های فاطمه تبخال زده است، و دلش مغتشش است از دیدن این همه صحنه باور نکردنی. فاطمه اما از هیچ چیز نمی ترسد، آخر او فرزند همان خلق دلاوری است که یک ماه سال عزادار فرزندان همان بزرگ بانویی هستند که رسوال خدا (ص) در باره و گفت: “من هرگاه مشتاق بوی بهشت میشوم، بوی دخترم فاطمه را استشمام میکنم.”
و ما ادریک من فاطمه؟
من از فاطمه هیچ نمیدانم، و هیچ ندانستم. فقط همین قدر  بگویم که من قرآن را و ایثار را و شهادت را با تبخال های روی صورت او آموختم. و همان زمان بود که دانستم که سی و نه سال پس از “فاطمه، فاطمه است” شریعتی و سی سال پس از حرکت رستاخیزی مردم در پاییز و زمستان 1357 “فاطمه، هنوز فاطمه است.” 
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز            کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند                کان را که خبر شد خبری باز نیامد

بهانه نوشتن این نوشته، مطلبی است که به صورت اتفاقی در یکی از وبلاگ ها درباره آنچه او ریاکاری برخی ایرانیان خارج از کشور در حمایت های گاه و بیگاه از حکومت ایران میداند خواندم. اما واقعیت اینجاست که بیش از اینها از “خارج نشین ها” گله خوانده ام از بچه های ایرانی داخل کشور. طبیعی است که من نمیتوانم اینجا برای یک جماعت پاسخگو باشم، حتی نمیتوانم در مورد دانشجویان وبلاگ نویس خارج از ایران به اصطلاح “چپی” صحبت کنم که با  تعدادی ازشان دوست و رفیق و آشنایم هستم صحبتی کنم، بماند که خود منتقد جدی نوع نگرش برخی از آنها به قضایای ایرانم و در این مورد هم چه در این خانه و چه در جاهای دیگر نوشته و گفته ام. اینجا قصد دارم صرفا از منظر خودم بنویسم و به روشن کردن برخی تصورات (به نظر من) اشتباه نسبت به “خارج نشین ها”  پاسخ گو باشم.

اولین تصور اشتباه به نظرم از نفس پیش ذهنی که به وضعیت اجتماعی “خارج نشین ها” وجود دارد سرچشمه میگیرد. “خارج نشین ها” لزوما قشر مرفهی نیستند که به قصد خوشی بیشتر آمده اند به “ینگه دنیا” تا از مواهب خارج نشینی بهره جویند. بسیاری به خاطر شرایط اجتماعی خاص و تبعیض های اجتماعی فراوان پیش رو مجبور به ترک مملکتشان شده اند. یک سری از همین بچه ها (اسم نیمبرم) فرزندان افرادی هستند که خانواده هایشان در شرایط دشوار تاریخی ایران جانشان را از جلوی تیغ دزدیده اند و بعد از خارج شدن از ایران هم خیلی زود در موقعیتی قرار گرفته اند که نه راه پس داشته اند نه پیش. نتیجه میشود ساعات کار دراز، حقوق پایین و زندگی بخور و نمیر به این امید که پسر یا دخترشان به دانشگاه برود و کار خوبی گیر بیاورد و وضع خودش و خانواده اش را بهبود ببخشد.

قصدم مرثیه سرایی برای وضعیت نه چندان مناسب خیلی از مهاجرین و پناهندگان سیاسی و مذهبی ساکن خارج نیست. فقط همین قدر را بگویم که در کنار مزایایی که “خارج نشینی” دارد (شایدهمان اینترنت و پاسپورت آمریکایی و امثالهم که در مطلب “لویاتان” بدانها اشاره شده است)، بی دردسر هم نیست. از جمله دردسرهایش هم مواجهه با نژادپرستی در کوچه و اداره و تلویزیون است. به عنوانی یک ایرانی، یک مسلمان، یک “خاورمیانه ای،” یک مو سیاه، یک رنگین پوست و هزاران عنوان دیگر این سایه سنگین نگاه “مرد سفیدپوست” است که دست از آزارت برنمیدارد.

مشکل زمانی نه دو تا که هزار تا میشود که میشنوی همین “مرد سفیدپوست” دم از حمله به ایران عزیزتر از جانت میزند، وقتی می بینی مردمت را در رسانه هایشان به سخره میگیرند، وقتی همان قاتلین صدها زن و مرد و کودک فلسطینی مان (در ژوئن گذشته) دم از حمله هسته ای به سرزمین پدر و مادر و اقوامت میزنند، وقتی فرزندت را توی مدرسه به خاطر چهره شیطانی ساخته شده از احمدی نژاد در رسانه های اینجا مورد استهزا قرار میدهند، وقتی …

و اینها برای “خارج نشینها” یک مصیبت همیشه حاضر اند. دوسال است با هرسخنرانی جنگ طلبانه یک رهبر خارجی- بی آنکه بخواهیم- در بهت و حیرت فرو میرویم. این اواخر جدی نگرفتن تهدیدهایشان راحت تر شده است، ولی مگر میشود ذره ای از غیرت ملی و دینی داشت و در مقابل تهدید تجاوز به عزیزترین هایت آن هم از سوی جنایتکارانی که همه خوب می شناسیمشان ساکت نشست؟ درحالی که در همسایگی ایران روز به روز بر تعداد کشته ها و ویرانیها افزوده میشد، آیا حتی احتمال ضعیف رخداد وضع مشابهی از هزار کابوس بدتر نبود؟

و مگر میشود این همه را ببینی و بشنوی و خونت به جوش نیاید؟ خون ما هم به جوش آمد. در نتیجه، جنبش های ضدجنگ و فعالیت هایی که برای بازسازی چهره ایران انجام شد همه تلاش ما بود برای انجام دادن هرآنچه میتوانیم برای نگه داشتن دست دیوسیرتان ددمنش از ایران، تا جلوی رخداد آنچه بر برادران و خواهران عراقی مان رفت را بر ایران بگیریم.

از همین رو فعالیت ها و گرایشات سیاسی خیلی از ایرانیهای “خارج نشین” در این روزگار  را در همین پیش زمینه است که باید دید. اگر سعی میکردیم چهره فوق العاده “شیطانی” تبلیغاتی ترسیم شده از احمدی نژاد را تا حد توانمان بهبود ببخشیم، علی رغم خواستمان وضع داخلی ایران را مناسب جلوه دهیم و گاهی زجرهای کشیده شده را مخفی کنیم و اقداماتی از این دست نه از سر قصد که والله به خاطر اجبار بود. در شرایطی که حمله غارتگرانه آمریکا به عراق و قبل از آن افغانستان به اسم “نشر آزادی و دمکراسی” انجام شده بود، خیلی سخت بود صحبت از مصایب روزافزون زندگی در ایران زدن و بر طبل جنگ طلبی آنکه هدف خود را “نجات و آزادسازی” مردم ایران اعلام میکرد نزدن.

در همین مسیر (به باور من) مقدس بود که بسیاری از ایرانیان تصمیم گرفتند اختلافات سیاسی را کنار بگذارند و برای حفظ  ایران دست به دست هم بدهند. برای اثبات صداقتشان هم همین بس که بسیاری از آنها به خاطر قرار گرفتن در مسیر سیاست خارجی استعمارگر آمریکا و سیاست های رسانه ای توجیه گر آن هزینه دادند. اسم بسیاری از آنها (از جمله یکی از همین فرندفیدی های مورد اشاره در مطلب “لویاتان“) به عنوان “عامل رژیم ایران” در نشریات دست راستی انگلیسی و فارسی متعلق به برخی گروههای اپوزیسیون نوشته شد و شغل و زندگی شان به طبع تهدید شد. خود من به خاطر مخالفت ساده ای که با طرز تصویر نژادپرستانه  مردم ایران و لبنان در جریان یک کنفرانس تحقیقاتی مورد بازخواست و تهدید به اخراج از دانشگاه قرار گرفتم، و نیازی به گفتن نیست که میان هزینه های پرداخت شده هزینه من آنقدر کوچک است که حتی در نظر گرفتنش بی مورد به نظر میرسد.

این را گفتم که بگویم واکنش ها “خارج نشین ها” و گرایشات سیاسی اخیرشان در واقع “نه از سر کین است،” بلکه صرفا “اقتضای طبیعتشان این است.” واکنش من یکی به تهدید ایران همان واکنشی بود که در مقابل وقایع پس از “انتخابات” اخیر ایران و  نشان دادم: سعی کردم و میکنم همراه با هم رزمانم با دست های خالی حقانیت مردمم و فاعلیت تاریخی شان را ثابت کنم، به دنیا نشان دهم که مردم من مردمی با یک سنت مبارزه ضد استعماری و ضداستبدادی قوی اند که خودشان بهتر از هر کس و ناکس دیگر میتوانند سعادتشان را رقم بزنند و در یک کلام تا آنجا که خون در رگهایم است دست نامحرمان را از حریم مردم قهرمانم دور کنم. البته که محتمل است اشتباهاتی در این مسیر رخ داده باشد، و البته که عذرخواهی از پیشگاه مردم ایران نه مایه شرم و تاسف که مایه افتخار است.

کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و او هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود

رباعی بالا از خیام نیشابوری است. خیام و منش و تفکرش، آنگونه که در رباعیاتش به تصویر کشیده شده است، نمادی است از تناقض عمیق مفاهیمی که ما امروز برای توصیف “هویت دینی-ملی” خود از آن بهره میجویم: “مسلمانی،” “ایرانیت.” به خیام اگر نگاه کنی اما هم مسلمانی- “از آنی که حافظ دارد”- معنی خود را می بازد و هم ایرانی بودن- از آنی که از زمان رضاشاه یا اندکی قبل ترش برای خودمان تراشیده ایم.

گفته اند و میگویند که نفس “تصوف” خواندن مسلک “صوفی ها” خودش یک تناقض بزرگ است. چه که زمانی که “صوفی” وجود داشت، هنوز کلمه ای به نام “تصوف” و اشتقاقاتش برای توصیف چنین پدیده ای وجود نداشتند و آن گاه که واژه “تصوف” ابداع شد، صوفی و صوفی گری به معنای واقعی کلمه به تاریخ پیوسته بود. صوفی گری همان زمان که دانسته (نه شناخته) شد، از میان رفت. همین داستان ایرانی بودن و مسلمان بودن ماست.

زمانی بود که خیام خود را- چنانکه خواندیم- مسلمان ترین مسلمانان میدانست. در اوج مسلمانی آتشین خودخوانده اش اما، خیام کم کفر نمیگفت:

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

امروز اگر من این جملات خیام را از زبان خود بگویم، یک “غرب زده هوس ران و خود باخته ام.” همه اما خوب میدانیم که خیام که از فرزندان صالح فرهنگی است که امروز برای اقناع میل خود به نام گذاری پدیده ها “ایرانی-اسلامی” می نامیمش. امروز لابد اگر به همان “فرهنگ ایرانی-اسلامی” خیام گرایش داشته باشیم لازم است یک جور خاص لباس بپوشیم و یک جور خاص صحبت کنیم و یک جور خاص فکر کنیم و خلاصه این سرا جایی است که ورود آن برای همه کس به هیچ وجه آزاد نیست.

سوال من این بود که چه شد فرهنگی که از مولانای عالم دین تا آنی که قرآن ز بر میخواند به هفتاد روایت، از آن همیشه در سفر شیرازی تا خیام ریاضیدان “با می و معشوقه مدام” را در دامان خود جا میداد امروز اینقدر در تعریف “خودی هایش” محدودنگر است؟ این سوالی برای منی که نیمی از خانواده ام مسلمان اند و نیمی یهود و مجوس و ترسا، بخشی فارس مرکزی و عده ای ترک و لر،  یک سری “مذهبی” و سری دیگر “سکولار” به معنی شناختن نفس “ازکجا آمده ام آمدنم بحر چه بود” است.

پاسخ را- اگر به “رندی” آکادمیک ادوارد سعید فلسطینی اعتقاد داشته باشید- میشود در کتاب “فرهنگ و امپریالیسم”اش یافت. سعید ریشه اصلی این تحدید دامنه را “بومی گرایی” میداند: “بومی” کردن خود و ارائه تعاریف بومی از خودمان که ویژگی مردمی است که “قربانی” روابط استعماری قرون اخیر بوده و هستند. طنز داستان آنجاست که ما درست از همان زمانی که تصمیم گرفتیم “ایرانی” باشیم و به دنبالش تصمیم گرفتیم “ایرانی مسلمان” هم باشیم مجبور شدیم هم “ایرانی” بودنمان را در “کوزه تقلیل گرایی”  بریزیم و هم “مسلمان” بودنمان را. ما هرچند از خیلی قبل به خودمان میگفتیم ایرانی، ولی اولین بار ایرانی بودن را وقتی “تعریف” کردیم که یک انگلیسی بالای سرمان آمد و بهمان گفت از فلان جا تا فلان جا مرز شماست و شما که این طرف این خطید ایرانی اید و آن یکی افغانی و آن یکی عراقی. از همین روست که میگویند مفاهیم ملت-دولت مدرن مفاهیمی “استعمارساخته”اند، واقعیت ندارند، حتی در خود اروپا هم پس از معاهده قرن هفدهمی وستفلیا حاصل توافق “بزرگان” بود و بس. همین هم هست که امروز اندیشمندان و بزرگان سرزمین “ما”- و این “ما” خیلی فراتر از مرز جغرافیایی را شامل میشود که پس از معاهده های ترکمان چای و گلستان و پاریس و چند قرارداد دیگر اسمش را گذاشته اند “ایران”- مثل مولانا و ابن سینا را کشورهای متفاوتی متعلق به خود میدانند. ما با “ایرانی کردن” خود “بومی” شدیم: “خودمان” شدیم “ایرانی” و برادر یا خواهر “افغانی” یا “عراقی” مان شد “خارجی.”

اتفاق مشابهی در مورد “مسلمانی” هم رخ داد. اسلام که دریایی بود که سه رود “عرفان اسلامی،” “”فقه اسلامی،” و “فلسفه اسلامی”  به آن جاری میشد، در تعریف جدید “مدرن”اش شد “تعریف” شد، و تعریف پدیده هایی چون “اسلام” و “ایران” (هم به عنوان دو مفهوم جدا از هم و هم در دوری از مفاهیم دیگر مرتبط با آن ها) همان “بحر در کوزه ریختن” است که به همت “تکنولوژی مدرن” ممکن شد، البته به شکلی ابتر و مخرب. اگر ایرانی طبق تعریف امانوئل کانت شد “فرانسوی های مشرق که زیاد مذهبی نیستند و از صبح تا شب شعر میگویند” و فارسی صحبت میکنند، مسلمانها شد “مردمی که در خانواده مسلمان به دنیا بیایند و ریشش بلند باشند و از صبح تا شب ذکر بگویند” و با همین جمله مسلمانی تقلیل داده شد به مسلک همانی که لسان الغیب در وصفش میگوید:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

واقعیت اینجاست که “ما” (همان طور که دباشی میگوید) همان لحظه که میپذیریم “ایرانی” یا “مسلمانی” هستیم، ایرانی” یا مسلمان بودنمان را برای چند لحظه هم که شده نقض میکنیم، و با این حال وقتی “ایرانی” یا “مسلمان” بودن خود را زیر سوال میبریم، در اوج “ایرانیت” و “مسلمانی”ایم. از همین رو هم هست که همان خیامی که رباعی کفرآمیزی چون:

قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کندر همه جا مدام خوانند آن را

را می سراید، خود را مسلمان ترین مسلمانان می داند. این کفر خیام، در واقع، یک کفر زیبای مسلمانانه است.

***

چند روز پیش یک نفر از من پرسید “ایرانی هستی؟” گفتم “شاید،” پرسید “مسلمانی؟” گفتم “حدس میزنم.” اما من نه “ایرانی” بودم و نه “مسلمان،” چون اطمینان دارم با تصور تقلیل گرایانه او از “مسلمانی” و “ایرانیت” به هیچ وجه مظابقت نداشتم.

مروري بر توزيع طيف آراي انتخابات گذشته در شهر و روستاها و نيز در نقاط مختلف شهرهاي بزرگ واقعيتي بسيار مهم را آشکار مي‌سازد. احمدي‌نژاد بيشترين پايگاه خود را در ميان اقشار محروم جامعه داشته و موسوي از طرفداري شديد طبقه متوسط جديد برخوردار بوده است. البته اين جمله به اين معنا نيست که تمامي طبقه متوسط جديد از موسوي حمايت کرده‌اند و تمامي محرومان پشت سر احمدي‌نژاد بوده‌اند. ولي آشکارترين مرزبندي در انتخابات گذشته مرزبندي طبقاتي بوده است- مصطفی زالی

نقل قول بالا در چند جمله تصویر خوبی از آرایش “طبقاتی” این دوره نتایج “اعلام شده” ”انتخابات” اخیر ریاست جمهوری را نشان می دهد. از همین تصویر درست نویسنده نتیجه میگیرد که انقلاب اسلامی وارد عرصه ای شده است که مهم ترین خصیصه آن تقابل میان “پابرهنگان” و “مرفهین” است. به عبارت دیگر پیش بینی نویسنده آن است که عامل اصلی در شکل گیری الگوهای سیاسی-اجتماعی در سالهای پیش رو “طبقه” باشد.

همه خوب می دانیم که نسبت به نتایج انتخابات این دوره شبهات جدی وارد شده است و نیز میدانیم که-همانگونه که محسن کدیور و عباس عبدی اشاره کرده اند- این شبهات در حد انتظارات معترضین پاسخ داده نشده است. نیازی به گفتن نیست که همان قدر که وجود نظرسنجی های معتبر حاکی از پیروزی آقای احمدی نژاد قبل از انتخابات نمی توانند دلیلی برای عدم صحت ادعای تقلب در انتخابات باشند، برخی مسائل مطرح شده مانند مشکلات آماری نتایج یا عدم تبعیت آنها از الگوهای قومیتی که به باور برخی اصول پیش فرض سیاست ایران هستند نیز نمیتواند درستی ادعای تقلب در انتخابات را صادر کند. به عبارت دیگر مساله تقلب در انتخابات تا حد زیادی یک مساله اجرایی است که متاسفانه از نظر بسیاری از ناظرین دستگاه اجرایی با آن عاقلانه برخورد نکرده است.

از همین رو برای ارائه هرنوع تحلیلی از نتایج انتخابات ناچاریم جوالدوزی به خود بزنیم و فرض کنیم نتایج فعلی (که متاسفانه سیستم اجرایی فارغ از اثبات صحتشان بوده) مخدوش نیستند. از سویی برای پی بردن به اینکه پایگاه اجتماعی آقای احمدی نژاد در طبقه پایین وسیع تر است میتوان به نظرسنجی های قبل از انتخاباتی و حتی نوعی باور عمومی در فضای سیاسی اشاره کرد که کار را برای تحلیل آسان تر میکند. از همین رو نیز یک ناظر عادل احتمالا مشاهدات نقل قول شده در ابتدای این نوشته را-علی رغم وجود شبهات در مورد صحت نتایج انتخاباتی- می پذیرد.

از این مشاهده درست اما به ادعای دوم- یعنی “طبقه-محور شدن” معادلات سیاسی-اجتماعی ایران در سالهای اخیررسیدن نیازمند نوعی نگاه “نئوپوزیتویستی” (نومثبت گرایانه: براساس آمار و ارقام و روش و مشاهده “علمی” نظیر علوم طبیعی در علوم انسانی) به نتایج انتخابات است. البته غیرقابل انکار است که همان طور که هشت سال دوره “اصلاحات” مفاهیمی چون “حقوق شهروندی،” “مردم سالاری” و امثالهم را در فضای سیاسی ایران برجسته کرد (فارغ از اینکه در این زمینه ها تلاش جدی شد یا خیر)، دوره آقای احمدی نژاد هم همگام با مفاهیم “ضداستعماری” در عرصه سیاست خارجی مفهوم “طبقه” را در فضای گفتمانی سیاست داخلی برجسته نمود. با این حال اینکه ما صرفا به نتایج انتخابات یا فضای گفتمانی سالهای اخیر نگاه کنیم و براساس این نگرش- که هرچقدر هم درست باشد تنها بخشی از واقعیت است- در مورد “تم کلی یا زیربنایی” فضای سیاسی-اجتماعی ایران” نظر کنیم پیرو یکی از مغلطه های  بزرگ پشت نگاههای نئوپوزیتویستی به علوم انسانی است.

برای درک بهتر محدودیت های نگاه محدودنگر نئوپوزیتویستی یا همان نگاهی که بعضی دوستان آن را نگاه “مهندسی” به علوم انسانی میخوانند یک مثال میزنم: فرض کنید آمار نشان میدهد فروش سرم پزشکی از اواسط دهه 50 شمسی به طور تناوبی بیشتر شده و در بهمن 57  به بیشترین حد خود رسیده.طبیعی است که میشود برای مثال استدلال کرد که با افزایش درگیری ها نیاز به سرم به خاطر بیشتر شدن زخمی ها بیشتر شده است که یک گزاره کاملا منطقی است. منتهی جایی که محقق علوم انسانی میخواهد تئوری پردازی کند بسیار مضحک خواهد بود اگر سعی کند انقلاب اسلامی را بر اساس نقش “سرم” در آن توضیح دهد. دقت میکنید که رابطه مثبت فروش سرم و انقلاب گزاره غلطی نیست فقط ناتوان از توضیح واقعیت در تصویری بزرگ تر است. برای توضیح واقعیت در صحنه بزرگ تر نیاز به استفاده همزمان از نظریه های متفاوت علوم اجتماعی است که در ترکیب با هم تصویر تئوریک درستی از واقعیت را ارائه میدهند.

برای مثال در مورد کنش های طبقاتی یک جامعه شاید معروف ترین نظریه پرداز علوم اجتماعی کارل مارکس باشد. از سویی یک صاحب نظر در مسائل اجتماعی ایران قطعا به شما خواهد گفت که همانگونه که صادق زیباکلام در “سنت و مدرنیته” (با همه ضعف استدلال کتاب)  و حمید دباشی در “ایران: یک ملت قطع گسیخته” اشاره میکنند یا در مورد دوم صرفا می رسانند استفاده از نظریات طبقاتی مارکسیستی بدون در نظر گرفتن شرایط خاص جامعه ایران به ناکجا راه میبرد. بررسی تحلیلی تاریخ ما نشان میدهد علی رغم اهمیت مفهوم “طبقه” در بسیاری فرآیندها و جنبش های اجتماعی ایران معاصر، معدودی از آنها “طبقه-محور” بوده اند. برای مثال همان طور که امیر نیکویی در نوشته “ریشه های اجتماعی شورش های بابیه در ایران“ در “فصلنامه سیاست دانشگاه تهران” و موژان مومن در نوشته مشابهی* در “ژورنال بین المللی مطالعات خاورمیانه” (به انگلیسی) اشاره میکنند برخلاف نظر بسیاری از تاریخ دانان مارکسیست جنبش بابیه در ایران یک جنبش طبقاتی نبود بلکه یک جنبش اعتقادی بود. استدلالات مشابهی در مورد انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی هم توسط محققان ارائه شده است.

واقعیت اینجاست که همین که-طبق گفته خود نویسنده سطور نقل قول شده در ابتدای متن- حمایت طبقه پایین از احمدی نژاد و طبقه وسط و بالا از موسوی حمایت “کامل” تثبیت شده نیست دلیلی است بر اینکه-گرچه عامل طبقاتی نقش خود را مثل هر حادثه قابل توجه سیاسی-اجتماعی دیگردر انتخابات های اخیر بازی میکند- اما “طبقه” عامل اصلی “محرک” شکاف ها نیست. صدالبته میل به آقای احمدی نژاد میان بسیاری از طبقه روستایی- نظیر والدین خود من- قوی است و البته این میل برخلاف آنچه برخی تحلیل های حامیان یا مخالفین آقای احمدی نژاد با لحنی تحقیرگرایانه عنوان میکنند نه مقدمتا به خاطر کاپشن ساده و ساده زیستی گاها تبلیغاتی آقای احمدی نژاد (به گونه ای که انگار روستاییان زودتر از شهری ها گول میخورند که خودش تصوری توهین آمیز است) بلکه به خاطر برخی بهبودهایی است که در چهارسال گذشته در برخی ابعاد زندگی روستایی داده شده است. مادر من، برای مثال، همیشه از تلاش های دولت نهم برای توسیع پوشش بیمه رایگان درمانی و نیز تسهیلات زنان قالیباف که در زندگی خود او و آشنایانش محسوس بوده است با حسن نظر یاد می کند.

با این وجود- همانطور که حمید دباشی (استاد ایران شناسی دانشگاه کلمبیای آمریکا) و مینا خانلرزاده، هر دو از منابع اول من برای تحلیل مسائل ایران اشاره می کنند- دلایل متفاوتی هست که ادعای ”طبقه محور” بودن اتفاقات اخیر ایران را زیر سوال میبرد. از جمله آنکه مشکلات اقتصادی چندسال اخیر- که همانطور که خانلرزاده در این نوشته اش اشاره میکند ترکیب مشترک ناکارآمدی مدیریتی و تحریم های استعماری بین المللی هستند- و گرانیها طبقه شهری و روستایی، بالا و پایین را کم و بیش تحت فشار قرار می دهند. این دلایل درحقیقت به فقدان یک تحلیل تئوریک موثر از ادعای “طبقه محور” بودن صحنه سیاسی-اجتماعی می افزاید تا چنین ادعایی را نه بی اعتبار که صرفا بی مصداق جلوه دهد.

*Moojan Momen: International Journal of Middle East Studies, Vol. 15, No.2 (May, 1983)

قصد دارم مطلب امروزم را با گفته ای از امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی ایران آغاز کنم که به نظرم معرف خوبی از نوع نگاه به سیاست خارجه ای است که میشود اسمش را گذاشت “سیاست خارجی انقلاب اسلامی:”

ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجي و بين المللي اسلامي مان بارها اعلام نموده ايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم. حال اگر نوكران آمريكا نام اين سياست را توسعه طلبي و تفكر تشكيل امپراتوري بزرگ مي گذارند از آن باكي نداريم و استقبال مي كنيم. ما درصدد خشكاندن ريشه هاي صهيونيسم، سرمايه داري و و كمونيسم در جهان هستيم. ما تصميم گرفته ايم به لطف و عنايت خداوند بزرگ نظام هايي را كه براين سه پايه استوار گرديده است نابود كنيم. و نظام اسلام رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را در جهان استكبار ترويج نمائيم و دير يا زود ملت هاي دربند شاهد آن خواهند بود ما با تمام وجود از گسترش باج خواهي و مصونيت كارگزاران آمريكايي حتي اگر بامبارزه قهرآميز هم شده باشد جلوگيري مي كنيم.

آن چنان که مشخص است، این نوع نگاه به سیاست خارجی (“سیاست خارجی انقلاب اسلامی”) سیستم دولت-مدت “مدرن” را که پس از امضای معاهده وستفلیا در سال 1648 پیش بینی شده را به رسمیت نمی شناسد، “حاکمیت وستفلایی” را برای رسیدن به آرمانهای انقلابی خود محدودکننده می داند، و نظم ابرقدرت-محور کنونی جهان را رد می کند. شعار انقلابی “نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی” را در همین پیش زمینه است که میتوان فهمید: انقلاب ایران در تلاش بود تا با نفی شرق و غرب (“صهیونیسم، سرمایه داری و کمونیسم”) جایگزینی را به سیستم جهانی دوقطبی حاکم بر دوران موسوم به “جنگ سرد” عرضه کند.این نفی شرق و غرب در شکل گیری و تکوین “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” نقش اساسی دارد چون ضامن “استقلال عملی” است که ظرفیت “انقلابی” سیاست خارجی انقلاب اسلامی را افزایش می دهد .

با این مقدمه می خواهم به مساله سکوت “جمهوری اسلامی” در مورد کشتارهای اخیر چین و پیش از و همزمان با آن اشغال وحشیانه و غیرقانونی چچن از سوی دولت روسیه اشاره کنم که برای بسیاری  تعجب برانگیز است. واقعیت اینجاست که برای کسی که مسیر تغییرات سیاست خارجی حکومت ایران در دو دهه قبل را دنبال کرده باشند این پدیده اصلا هم عجیب و غیرمنتظره نیست. بسیاری از تحلیل گران خارجی سیاست خاورمیانه از مدت ها پیش آنچه را که تحلیل های لیبرال “منطقی شدن” و “عقلانی شدن” حکومت ایران می دانند بیان کرده اند و آن را نکته ای دانسته اند که غرب می تواند در تعاملاتش با  ایران روی آن اتکا کند. برای مسائل “رابرت بائر” مامور سابق سیا در منطقه خاورمیانه در کتاب جدید خود “شیطانی که می شناسیم” (در مورد ایران) اشاره کرده که از نظر او ایران تبدیل به یک بازیگر بین المللی “مسئول” شده است.

این “مسئول شدن” درحقیقت کنارگذاشتن تدریجی آن موضع سیاست خارجی است که ایران انقلابی در دهه اول انقلاب تجربه کرد. روند کنار گذاشتن “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” از زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی تحت عنوان سیاست “تنش زدایی” آغاز شد و در دوره هشت ساله “اصلاحات” ادامه یافت. پس از انتخاب آقای احمدی نژاد در سال 1384 نیز گرچه موضع ایران در قبال غرب شدیدتر شد، اما آن موضع سیاست خارجی انقلابی دهه اول انقلاب به هیچ وجه احیا نشد.به عبارت دیگر گرچه ایران در حوزه سیاست خارجی خود در قبال غرب نسبتا شدیدتر گشت، ولی ایده هایی چون “صدور انقلاب” یا “دفاع از مستضعفین” که از کلیدواژه های گفتمان انقلاب اسلامی در مورد سیاست خارجی بودند (اگر اصلا بشود در قالب این گفتمان تمایزی بین “سیاست داخلی” و “سیاست خارجی” که یک تمایز نسبتا “مدرن” در عرصه “روابط بین الملل” است قائل شد) یا (در مورد اولی) کلا به فراموش سپرده شدند یا (در مورد دومی) به شکل “شعار گونه” و “تعریف شده در راستای منافع ملی” تبدیل شدند.

از همین رو هم هست که می بینیم آقای احمدی نژاد در مناظره تلویزیونی با آقای موسوی هنگامی که از سیاست خارجی چهارسال خود صحبت میکند به “آرمان ها و اصول انقلاب” متوسل نمی شود بلکه شروع به وزن کردن موفقیت ها و منافع حاصل از نگاه خاص خود به سیاست خارجی میکند که خود به نوعی مشروعیت دادن به نگاهی از سیاست خارجه که هدف سیاست خارجه را حفظ “منافع ملی” کشوری می داند (نگاه موسوم “رئالیستی” به سیاست خارجه با تمام مشکلات، مغالطات، و محدودیت هایش برای ایفای اهداف انقلابی). یا اخیرا در توجیه حمایت ایران از جنبش های آزادی بخش در لبنان و فلسطین و کشورهای دیگر صحبت از “جنگ با دشمن خارج از خانه” می شود. مفاهیمی چون “حمایت از مستضعفین،” “آزادی قدس،” و امثالهم انگار از گفتمان سیاست خارجی ایران حذف شده اند. از همین رو نیز هست که من اعتقاد دارم نگاه خاص دولت آقای احمدی نژاد به سیاست خارجه (با همه تفاوت هایش از سیاست خارجه دو دولت قبل) حاوی تغییرات “گفتمانی” در سیاست خارجی دو دهه اخیر ایران نبود بکله صرفا تفاوت های “سیاست گذارانه” البته حائز اهمیتی را عرضه کرد.

آنچه به احتمال درستی چنین نتیجه گیری می افزاید موضع ایران در قبال فاجعه های انسانی دیگری در اطراف جهان است: خصوصا در مورد “چین” و “چچن” که  قابل قیاس با فجایع انسانی رخ داده در “غزه” (در مورد چچن) و “بوسنی” (در مورد چین) هستند. البته واضح است که به دلیل محدودیت منابع جمهوری اسلامی امکان کمک مالی و نظامی به همه مردم مستضعف دنیا را ندارد. همان طور که در زمان جنگ هم امام به گفته آقای موسوی با ارسال نیرو به لبنان در زمان حمله اسراییل به لبنان مخالفت کردند. نکته مهم اما اینجاست که ایران حتی از موضع گیری های ساده نیز در این مورد دریغ میکند. دلیل این را باید به درستی در نزدیکی ایران به دولت های “بلوک شرق” (که با قدرت گیری روسیه و چین و این بار حتی شاید خود ایران انگار دوباره دارد به واقعیت تبدیل میشود) جستجو کرد که خود نفی اصل “نه شرقی نه غربی” “سیاست خارجی انقلاب اسلامی-” آنگونه که در ابتدای این نوشته اشاره شد- است.

از همین رو آنچه که در تحلیل های لیبرالی “معقول شدن” تدریجی سیاست خارجی ایران خوانده میشود را می توان فراموش شدن تدریجی اصول “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” دانست که در حدودا دو دهه اخیر صورت گرفته است. این روند که تجربه دوره آقای احمدی نژاد میتواند دلیلی بر “فراجناحی بودنش” باشد آرمان های انقلاب سیاست خارجی مورد نظر انقلاب اسلامی را به مرور به نگاهی رئالیستی به عرصه سیاست خارجی تقلیل داده است. یک تحلیل گر “رئالیست” این روند را “جبر تاریخ” میداند و یک تحلیل گر ضداستعماری احتمالا حاصل اشتباهات، مغالطات درونی گفتمان، یا سیاست گذاری های غلط. در هر صورت اگر هم نتیجه گیری این نوشته اندکی “بزرگ نمایانه” باشد، گمان میکنم دلایل ذکر شده در این نوشته آن قدر متقاعد کننده باشند که دست کم احتمال  وجود چنین روند فراموشی اصولی “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” را در ذهن ما زنده کنند.

*بخشی از این مقاله که راجع به تغییر نگاه حکومت ایران در طول حیاتش نسبت به قضیه کمک به جنبش های رهایی بخش فلسطین است به دلیل برخی مسائل و حساسیت ها حذف شده است. دوستانی که مایلند این بخش را که 629 لغت را شامل میشود را مطالعه کنند می توانند با من تماس بگیرند.

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »