انتقادی که من به طرح حذف سلسله های پادشاهی از تاریخ ایران دارم به هیچ وجه انتقادات قرون وسطایی ناسیونالیستی نیست. پیوند سلطنت استبدادی با “وطن پرستی” یک پروژه دیرینه نهادهای قدرت در تاریخ ما برای مشروعیت بخشیدن به خود بوده. واقعیت اما اینجاست که تاریخ واقعی ایران را باید در قیام کاوه علیه ضحاک خواند نه در مدح گاهگاهی فردوسی از برخی پادشاهان. داستان قیام کاوه آهنگر علیه ضحاک مهر باطلی است برهمه روایت های “سلطنتی” که در طول تاریخ از سوی حکومت ها برای توجیه ستم خود بر مردم ایران به کار برده اند و کاوه نمادی است از فریاد رسای ملت علیه ظلم و ستم.
روایت فردوسی از داستان کاوه یک روایت ضدسلطنتی است. این روایت در بررسی تاریخ ابتکار عمل را از دست ستمگر خارج میکند و به دست ستم دیده میدهد. اینجا مظلوم است که فریاد میکشد و “هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال میکند ولی آنچه در تداوم تاریخ تکرار میشود راه مولاحسین و پایداری اوست، نه حکومت یزید.” این روایت ستمگر را از صحنه تاریخ حذف نمیکند: ستمگر حضور دارد زیرا بدون او و ستم او تلاش مردمان برای رستن از بندهای ظلم و ستم و طاغوت معنایی ندارد. ستم گر حضور دارد و در بسیاری اوقات ابعاد مختلف زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را کنترل میکند ولی در پایان راه او نابود میشود.
ستم گر حضور دارد، قدرت دارد، شوکت دارد، ولی احمق است و شکست پذیر. او احمق است چون به قدرت مردم اعتقاد ندارد، چون مشرک است. حذف او اما تاریخ را از محتوایش خالی میکند. تاریخ را به عنوان جدال دائمی خیر و شر جلوه نمیدهد. اجازه تامل درباره تاریخ را از انسانها میگیرد. تاریخی که از ستم گر نگوید، تاریخ گل و بلبل است و محصول چنین تاریخی تفکری است که از ظلم و ستم نمیترسد و در برابر زورگویی و استبداد نمی ایستد. حذف ستم گر و میراث او از تاریخ در یک کلام آرزوی ستم کاران است.





