دقیقا چه اتفاقی میافتد که یک آدم خودش را در روز روشن در موضع رابینهودی قرار میدهد که قرار است صدای همه آنهایی که بهنظر رابینهود داستان بلد نیستند برای خودشان حرف بزنند را به گوش ظالم برساند؟ چه میشود که آدمی بهخودش اجازه میدهد خودش را در موضع بهنظر اخلاقی دفاع از مظلوم قرار دهد و بهجای قشر ضعیف جامعه صحبت کند؟ چهامتیازی بهفردی اجازه میدهد که خودش را تنها یاور مظلومین جهان بینند و نهتنها اجازه حرفزدن برای خود را از قشر ضعیف جامعه بگیرد بلکه یکقدم فراتر برود و ادعا کند که تنها کسی است که در این دنیا قشر ضعیف را میفهمد و سایرین در غفلتی فراوانند؟ پاسخ بسیار سادهاست: با قرار دادن روستایی یا کارگر قزوینی یا رانندهتاکسی در کلیشههای ذهنی خود.
من فرزند یک خانواده کشاورز هستم از روستای تازه شهر شده قلعهشاه در اطراف نجفآباد اصفهان که البته پدرم در سالهای اخیر و بعد از خشکسالی اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد تاحدی بهکار آزاد هم رو آورده. پدر من در قلعهشاه بهدنیا آمده و تا امروز هم همانجا زندگی میکند و مدرک دیپلم هنرستان دارد. من هم دوسال پیش برای اولین بار خارج از روستای محل تولدم زندگیکردم. اما نه من و نه پدرم در تصویر کلیشهای که برخی ایرانیها از “روستایی” یا “کارگر” یا “رعیت” که دستمایهاش ارایه تصویری تقلیلگرایانه از ماست نمیگنجیم. پدر من گرچه امسال- تقریبا مثال هرسال- در انتخابات شرکت نکرد و مخالف سرسخت بسیاری سیاستهای دولتهای قبلی هست و یک وام کشاورزی هم اخیرا گرفته از دولت احمدینژاد (که خیلی موافق سیاستهای کمک به کشاورزان است) ولی در کل با بسیاری سیاستهای اقتصادی دولت فعلی هم مخالف است و معتقد است این سیاستها در درازمدت جوابگوی نیازهای کشور نیست. در مورد گرایش سیاسی او همین بس که از اول انقلاب جز در انتخابات ٢ فروردین ١٣٥٨ (رای آری!) دیگر در انتخاباتی شرکت نکرده و علاقهاش به انقلاب و آرمانهای آن هم بر میگردد به گرایشش به افکار دکتر شریعتی.
اگر طبق تصویر کلیشهای که این نوشته از روستایی و کارگر ترسیم میکند بخواهیم نظر بدهیم پدر من و دایی من که تا کلاس پنجم درس خوانده و مادربزرگ مدرسه نرفتهام نه باید روستایی باشند و نه کشاورز. چرا که روستایی و کشاورز نهباید دغدغهای جز دغدغه اقتصادی داشته باشد و نه عقیده سیاسی مستقل و نه مطالعه از دکتر شریعتی داشتهباشد. بلکه باید نهایت خواست سیاسیشان کاپشن ساده احمدینژاد و حرف آقای محل باشد و اصلا هم فهمی از شرایط سیاسی-اقتصادی-اجتماعی کشور نداشته باشند. شدت ارایه تصویر تحقیرکننده از قشر روستایی یا ضعیف جامعه در این نوشته غیرقابل تحمل است. نویسنده حتی بهخود زحمت این را نداده که برود و بنشیند و از آن کارگر قزوینی یا آن راننده تاکسی در مورد جزییات عقاید سیاسیشان بپرسد و با یک دید کلیشهای با کمترین دانش از خواستههای سیاسی این اقشار جامعه برای رایشان و انگیزه پشت رایشان رفتار سیاسیشان را توضیح دادهاست.بعد هم قدم را فراتر نهاده و بهخودش اجازه داده تا با این مشاهدات محدود برای یک قشر از جامعه حکم کلی صادر کند.
پشت همچین گزارههای تقلیلگرایانهای البته تحقیر خواستههای سیاسی نهفته است. انگار نویسنده دارد میگوید: “گناه دارد. تقصیر خودشان نیست که روستایی و بیسوادند. سادهاند!” اما اینطور نیست. برساخته روستایی یا کشاورز یک برساخته فضایی است: وجود ندارد. و نه پدر من و نه دایی من و نه مادربزرگم و نه خودم (که لابد نباید روستایی باشم چون وبلاگ مینویسم!) در همچین ظرفی نمیگنجند. یاد آنزمانی افتادم که داشتم در بحث با فردی در حمایت از موضع نزدیکی اقتصادی ایران به کشورهای درحال توسعه بهجای کشورهای توسعه یافته صحبت میکردم و فرد سوم وسط بحث بهمن رساند که احتمالا چون در روستا بزرگ شدم اینطور فکر میکنم. و مدتی پیش یک آشنای حامی احمدینژاد که خودش همه عمر ساکن تهران بوده روی فرندفید به من گفت که اگر تهراننشین نبودم عقاید سیاسیام متفاوت بود و من از آنجا که در تمام عمرم یکبار بیشتر به تهران نرفتهام (آنهم به فرودگاه امام خمینی در اطراف تهران) یکدفعه خندهام گرفت: هی روزگار!
کلامآخر: “روستایی” یا “کشاورز” نیاز ندارند کسی از روی انساندوستی و “خوببودن” برایشان صحبت کند. خودشان صحبت میکنند. لطفا بهخوبی خودتان ببخشید و خوبیتان را هدر ندهید! کسی منکر تفاوتهای زندگی در تهران یا شهرستان یا شهر و روستا نیست. کسی منکر بیعدالتیهای رفته بر روستاییها هم نیست. ولی این نمیتواند دستاویز این یکی یا دیگری قرار بگیرد تا با دیدی کاملا تقلیلگرایانه از این بیعدالتیها و تفاوتها در راستای منافعخودشان بهره برند. مردم میفهمند!
در همین رابطه:
- آقای تهرانی خیلی خوب
- طبقه محور بودن انتخابات اخیر؟





