بیش از شش ماه پیش و آنزمان که کاندیدا شدن شما هنوز یک خبر جدید بود من برایتان نوشتم که “از شما انتظار معجزه دارم.” خسته از سالها پرپرشدن آرمانها و حمایت از افرادی که یکیک ثابت کردند ارزش حمایتها را نداشتند من در شما که یادآور دفاع مقدس و “روز وصل دوستداران” بودید فردی را میدیدم که بهنام او بتوان دوگانگیها و مردمفریبیها را کنار گذاشت و به نام نامی الله جامعهای را برمبنای ارزشهایی که امروز مدعیان پرادعا و قدرتمند آن بیش از هر زمان دیگری مصداق “چارپایی بر او کتابی چند” هستند بنا نهاد. من تصور میکردم این انتخاب اگر هم به پیروزی کاندیدای رقیب منجر شود میتواند معادلات “خودی/غیرخودی” سیاست ایران را تا ابد به تاریخ بفرستد و فردایی را بسازد که در آن تفاوتهای مجازی بین “ایرانیت/اسلامیت” یا “منتقد/وابسته” کنار گذاشته شود.
هفتماه بعد از نوشتن آن نامه من هنوز یک “غیرخودیام” اما بیشک بیش از هر زمان دیگر نسبت به انقلاب و ارزشهایش احساس خودی بودن میکنم. این انتخابات من را به نوشتههای شهید مطهری کشاند و من برای اولینبار “درباره انقلاب اسلامی” را خواندم تا با نگاه معلمان بزرگترین و قهرمانانه حرکت تاریخ مملکتم آشنا شدم. یادم هست اولین بار که امت و امامت شریعتی را خواندم مدام به دور و برم نگاه میکردم و مردمی را میدیدم که روزبهروز نسبت به استیفای حقوقشان و حرکت در مسیر آرمانهایشان ناتوانتر میشدند و حاکمانی که روزبهروز از مردمشان دورتر میشوند. من هرچهتلاش میکردم بیشتر و بیشتر نسبت به آرمان شریعتی و مطهری و بهشتی ناامیدتر میشدم. در این ششماه من اولین بار توانستم نوشتههای شریعتی را بخوانم و نمود آن را در جلوی چشمانم ببینم. شریعتی راست گفته بود.
آقای موسوی! میگویند من دچار نفاق شدهام: همانهایی که ادعا میکنند تنها وارثان واقعی انقلاب و ارزشهایش بوده و هستند. همانهایی که با ملغمهای از تیوریهای ضد استعماری شرقی و غربی و ژستهای حمایت از مستضعفین حرفشان را شروع میکنند و آخرش در جواب شکایت کشتار و غارت و دزدیها میگویند: “مگر در آمریکا رخ نمیدهد؟” همانهایی که در پاسخ به کشتن یک زن مسلمان عکس زنمسلمان شهید دیگر را بلند میکنند. همانهایی که چاوز حمایتش از آنها را با حمایت آمریکا از اسراییل مقایسه میکند. آنها به من میگویند منافق چون نسبت به رفتارشان معترضم و چون اعتراض دارم که از حقوق خودیها برخوردار باشم. آنها به من میگویند منافق چون دکان و کاسبی فروش بهشتشان را هرچند اندکی تهدید کردهام. چون حرفی زدهام که تاب شنیدنش را ندارم.
در عرض چند روز من از “شهروند عزیز و محترم متعهد” تبدیل شدم به “اغتشاشگر وابسته بهخارج مرفه شکمپرست منافق.” اما من بهحقیقتی دستیافتهام که نمیتوانم بهخودم بقبولانم از آن چشم بپوشانم. من چهره واقعی آنها که به خودم احترام بهشان را آموخته بودهام را دیدهام. دیگر نمیتوانم بهعقب برگردم. من دیگر از دوستان و همسایگان سابقی که امروز بر دست و زبانشان دشنه بستهاند نمیهراسم زیرا خواندهام از او که وی را “در شب چهارشنبه ۷جمادی الثانی سال ۵۲۵ هجری بر در مدرسهای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ میپرداخت بر دار کردند. سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و چون حسین بن منصور حلاج خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود“:
ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم / وان هم به سه چیز کمبها خواستهایم
گر دوست چنین کند که ما خواستهایم / ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم
آقای موسوی! این مدت ما خیلی گریستیم: گریههای واقعی نه گریه بهامید تحریک حضار. خون دل گریستیم. از خیلیها ناامید شدم. اما این همه شکست دستکم یک دستآورد داشت: یک نماز جمعه که مدعی و غیرمدعی و مسلمان و غیرمسلمان و چه هشیار و چه مست در صفوف آن حاضر شدند. دیگر مهم نیست قبل و بعد از آن نماز جمعه و یا حتی حین همان نماز جمعه چه شد. این نماز جمعه سالها تلاش پروژه شهروندسازی ظالمانی که هدفشان ساختن ایرانی “خودیای” بود که ارادتش به اسلام و انقلاب هماهنگ با عیار بورس تهران هماهنگ باشد را نابود کرد. این آغاز پایانی بود بر “موزهسازی” از انقلاب اسلامی. من این نقطه عطف را به فال نیک میگیرم: این همان معجزه بود.






دمت گرم و قملت اتش باد ای پویا. چه خوش قلمی پسرم
موسوي بايد بميرد بااين افتضاحي كه به پا كرد
تو منافق نشدي شايد انرا خدا ميداند تو الت دست شده اي الت دست از ما بهترون كه شناسنامه اي دارند در چپاول و دزدي تو الفباي سياست را هم نميداني و شايد اين ندانستن را هم ارث برده اي….هميشه امثال تو را ميخواهند
@ پویا