در هفته های گذشته و به دنبال وقایع اخیر، ملت ایران بار دیگر برخاست. برخاستنی که گرچه میشود با روایتی سطحی بین و کوته بین آن را “وقایع پس از انتخابات دهم” نامید، اما هزار و یک واقعیت گویای آن است که ریشه هایش به خیلی قبل تر از این واقعه و آن انتخابات باز میگردد. تاریخ معاصر ایران گواه حی و حاضر تلاش تاریخی یک ملت است برای ایستادن در مقابل استبداد داخلی و استعمار خارجی و قیام ها و ایستادگی های این ملت را در همین زمینه است که میشود بررسی کرد.
این قیام بزرگ ملی برای خیلی ها غیرمنتظره بود. من یکی از این “خیلی ها” بودم. اعتراف میکنم که به مرور داشتم فراموش میکردم قدرت فریاد حماسه ساز و قابلیت های انقلابی این ملت تاریخ ساز را. هانطور که حمید دباشی به روشنی میگوید، سایه سنگین خطر جنگ و تهدیدات فراوان نامحرمان بر ایران در سالهای گذشته کم کم داشت اهمیت مسائل داخلی ایران و فریاد بلند تاریخی مردم ایران را- که ادامه راه شیخ محمد خیابانی ها، سید عبدالله بهبهانی ها و خسرو گلسرخی هاست- در چشم خیلی ها کم میکرد و این یکی از هزاران میراث مخرب استعمار بر حیات سیاسی آزادی خواهانه و استبداد ستیزانه ملل تحت استعمار است: آنجا که استعمار با تهدیدات مکرر خود جلوی دیدن تکوین الهی-تاریخی ملت های تحت ستم را به سوی آنچه دکتر شریعتی “غایت امت” می نامدش میگیرد.
قیام مردم ایران از این حیث برای امثال من یک نهیب تاریخی بزرگ بود تا به یاد بیاوریم که قدرت “مشت های گره شده” را در تحلیل های خود قربانی تهدیدات استعماری نکنیم. طی هفته های اخیر، “انتفاضه ایران” مشت دیگری بود که این ملت شهیدپرور بر دهان دشمنان اش زد. مشت های گره کرده خرداد و تیر ایران همان مشت هایی هستند که در پاییز و زمستان سال 57 بر دهان استکبار شرق و غرب زده شدند و امروز هم همان دست هایی که سالیان سال است در عزای سرور و سالار شهیدان بر سینه هایی پر از عشق زده میشوند، با مشت هایشان شرق و غرب را متحیر کردند.
خلاصه آنکه من- و خیلی از مدعیان- با دیدن این سیل بی شمار حماسه جز نگاه کردن و تحسین کردن این همه قهرمان کاری از دستمان بر نمیامد، که به قول آن فیلمساز ایرانی ”به این جمعیت میلیونی نمیشود عشق نورزید.” اینجا بود که حرکت یک ملت تمام خود بزرگ بینی های “روشنفکرانه” را نابود کرد. البته بودند افرادی که سعی کردند غافل گیری شان را برای لحظه ای نگاه دارند و دست به تحلیل های عجیب و غریب از آنچه میگذرد بزنند. یکی گفت اینها عامل آمریکا و انگلیس اند، رسانه های استعماری خواستند حرکت ضد استکباری ملت ایران را به نام خود تصاحب کنند، یک عده به قول خودشان “چپ” آمریکایی “الله اکبر”های مردم ایران را دلیل بر “بنیادگرا بودن” این جنبش دانستند، و البته این نویسنده محبوب ما هم جنبش را با جنبش سیاهان آمریکا به رهبر مارتین لوتر کینگ مبارزه کرد.
جدا از اینکه جز تحلیل آخری سایرشان به دست نامحرمان و با مقاصد ناپاک سیاسی نوشته شده اند، سوال اینجاست که مگر میشود بحر را در کوزه ریخت؟ عظمت این واقعیت تاریخی را مگر میشود با “قلم” ولو صاحب قلم استاد فلان دانشگاه “با پرستیژ” آمریکایی باشد تصویر کرد؟ در این موارد به شخصه ترجیح میدهم این واقعیت را که بحر را در کوزه نتوان ریخت را بپذیرم و هم به قصد تشنگی ام بچشم. سهم من از این نعمت مشاهده و مشارکت در این قیام ملی مصاحبت با “فاطمه” بود، همان که در توصیفش فقط میشود گفت “فاطمه است.”
فاطمه بار اول سالها قبل از تولدش، با “فاطمه فاطمه است” علی شریعتی باز زاده شد. فاطمه حاصل مبارزه تاریخی زن است برای بازیابی “اختیارش” در دنیایی که زمین و آسمان میخواهند هویت او را به نفع خود تصاحب کنند. برای توصیف او همین بس که در قیام مشروطه حاضر بود، در دوره استبداد صغیر پا به پای برادرانش جنگید، دوران رضا شاه به خاطر روحیه مبارزه اش به زندان افتاد، پهلوی دوم را از زندان دید، بعد از انقلاب آزاد شد و مگر میشود روحیه مبارز انقلابی او را خاموش کرد؟
فاطمه قهرمان مبارزه برای آزادی مردم تحت ستم در همه جای دنیاست: از جمله در ایران. در تیر و خرداد امسال هم او در خیابان بود. فاطمه دستگیر شد، جراحات دید و صورتش از قطرات لاله به رنگ می ناب در آمد. دور لب های فاطمه تبخال زده است، و دلش مغتشش است از دیدن این همه صحنه باور نکردنی. فاطمه اما از هیچ چیز نمی ترسد، آخر او فرزند همان خلق دلاوری است که یک ماه سال عزادار فرزندان همان بزرگ بانویی هستند که رسوال خدا (ص) در باره و گفت: “من هرگاه مشتاق بوی بهشت میشوم، بوی دخترم فاطمه را استشمام میکنم.”
و ما ادریک من فاطمه؟
من از فاطمه هیچ نمیدانم، و هیچ ندانستم. فقط همین قدر بگویم که من قرآن را و ایثار را و شهادت را با تبخال های روی صورت او آموختم. و همان زمان بود که دانستم که سی و نه سال پس از “فاطمه، فاطمه است” شریعتی و سی سال پس از حرکت رستاخیزی مردم در پاییز و زمستان 1357 “فاطمه، هنوز فاطمه است.”
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد





