بهانه نوشتن این نوشته، مطلبی است که به صورت اتفاقی در یکی از وبلاگ ها درباره آنچه او ریاکاری برخی ایرانیان خارج از کشور در حمایت های گاه و بیگاه از حکومت ایران میداند خواندم. اما واقعیت اینجاست که بیش از اینها از “خارج نشین ها” گله خوانده ام از بچه های ایرانی داخل کشور. طبیعی است که من نمیتوانم اینجا برای یک جماعت پاسخگو باشم، حتی نمیتوانم در مورد دانشجویان وبلاگ نویس خارج از ایران به اصطلاح “چپی” صحبت کنم که با تعدادی ازشان دوست و رفیق و آشنایم هستم صحبتی کنم، بماند که خود منتقد جدی نوع نگرش برخی از آنها به قضایای ایرانم و در این مورد هم چه در این خانه و چه در جاهای دیگر نوشته و گفته ام. اینجا قصد دارم صرفا از منظر خودم بنویسم و به روشن کردن برخی تصورات (به نظر من) اشتباه نسبت به “خارج نشین ها” پاسخ گو باشم.
اولین تصور اشتباه به نظرم از نفس پیش ذهنی که به وضعیت اجتماعی “خارج نشین ها” وجود دارد سرچشمه میگیرد. “خارج نشین ها” لزوما قشر مرفهی نیستند که به قصد خوشی بیشتر آمده اند به “ینگه دنیا” تا از مواهب خارج نشینی بهره جویند. بسیاری به خاطر شرایط اجتماعی خاص و تبعیض های اجتماعی فراوان پیش رو مجبور به ترک مملکتشان شده اند. یک سری از همین بچه ها (اسم نیمبرم) فرزندان افرادی هستند که خانواده هایشان در شرایط دشوار تاریخی ایران جانشان را از جلوی تیغ دزدیده اند و بعد از خارج شدن از ایران هم خیلی زود در موقعیتی قرار گرفته اند که نه راه پس داشته اند نه پیش. نتیجه میشود ساعات کار دراز، حقوق پایین و زندگی بخور و نمیر به این امید که پسر یا دخترشان به دانشگاه برود و کار خوبی گیر بیاورد و وضع خودش و خانواده اش را بهبود ببخشد.
قصدم مرثیه سرایی برای وضعیت نه چندان مناسب خیلی از مهاجرین و پناهندگان سیاسی و مذهبی ساکن خارج نیست. فقط همین قدر را بگویم که در کنار مزایایی که “خارج نشینی” دارد (شایدهمان اینترنت و پاسپورت آمریکایی و امثالهم که در مطلب “لویاتان” بدانها اشاره شده است)، بی دردسر هم نیست. از جمله دردسرهایش هم مواجهه با نژادپرستی در کوچه و اداره و تلویزیون است. به عنوانی یک ایرانی، یک مسلمان، یک “خاورمیانه ای،” یک مو سیاه، یک رنگین پوست و هزاران عنوان دیگر این سایه سنگین نگاه “مرد سفیدپوست” است که دست از آزارت برنمیدارد.
مشکل زمانی نه دو تا که هزار تا میشود که میشنوی همین “مرد سفیدپوست” دم از حمله به ایران عزیزتر از جانت میزند، وقتی می بینی مردمت را در رسانه هایشان به سخره میگیرند، وقتی همان قاتلین صدها زن و مرد و کودک فلسطینی مان (در ژوئن گذشته) دم از حمله هسته ای به سرزمین پدر و مادر و اقوامت میزنند، وقتی فرزندت را توی مدرسه به خاطر چهره شیطانی ساخته شده از احمدی نژاد در رسانه های اینجا مورد استهزا قرار میدهند، وقتی …
و اینها برای “خارج نشینها” یک مصیبت همیشه حاضر اند. دوسال است با هرسخنرانی جنگ طلبانه یک رهبر خارجی- بی آنکه بخواهیم- در بهت و حیرت فرو میرویم. این اواخر جدی نگرفتن تهدیدهایشان راحت تر شده است، ولی مگر میشود ذره ای از غیرت ملی و دینی داشت و در مقابل تهدید تجاوز به عزیزترین هایت آن هم از سوی جنایتکارانی که همه خوب می شناسیمشان ساکت نشست؟ درحالی که در همسایگی ایران روز به روز بر تعداد کشته ها و ویرانیها افزوده میشد، آیا حتی احتمال ضعیف رخداد وضع مشابهی از هزار کابوس بدتر نبود؟
و مگر میشود این همه را ببینی و بشنوی و خونت به جوش نیاید؟ خون ما هم به جوش آمد. در نتیجه، جنبش های ضدجنگ و فعالیت هایی که برای بازسازی چهره ایران انجام شد همه تلاش ما بود برای انجام دادن هرآنچه میتوانیم برای نگه داشتن دست دیوسیرتان ددمنش از ایران، تا جلوی رخداد آنچه بر برادران و خواهران عراقی مان رفت را بر ایران بگیریم.
از همین رو فعالیت ها و گرایشات سیاسی خیلی از ایرانیهای “خارج نشین” در این روزگار را در همین پیش زمینه است که باید دید. اگر سعی میکردیم چهره فوق العاده “شیطانی” تبلیغاتی ترسیم شده از احمدی نژاد را تا حد توانمان بهبود ببخشیم، علی رغم خواستمان وضع داخلی ایران را مناسب جلوه دهیم و گاهی زجرهای کشیده شده را مخفی کنیم و اقداماتی از این دست نه از سر قصد که والله به خاطر اجبار بود. در شرایطی که حمله غارتگرانه آمریکا به عراق و قبل از آن افغانستان به اسم “نشر آزادی و دمکراسی” انجام شده بود، خیلی سخت بود صحبت از مصایب روزافزون زندگی در ایران زدن و بر طبل جنگ طلبی آنکه هدف خود را “نجات و آزادسازی” مردم ایران اعلام میکرد نزدن.
در همین مسیر (به باور من) مقدس بود که بسیاری از ایرانیان تصمیم گرفتند اختلافات سیاسی را کنار بگذارند و برای حفظ ایران دست به دست هم بدهند. برای اثبات صداقتشان هم همین بس که بسیاری از آنها به خاطر قرار گرفتن در مسیر سیاست خارجی استعمارگر آمریکا و سیاست های رسانه ای توجیه گر آن هزینه دادند. اسم بسیاری از آنها (از جمله یکی از همین فرندفیدی های مورد اشاره در مطلب “لویاتان“) به عنوان “عامل رژیم ایران” در نشریات دست راستی انگلیسی و فارسی متعلق به برخی گروههای اپوزیسیون نوشته شد و شغل و زندگی شان به طبع تهدید شد. خود من به خاطر مخالفت ساده ای که با طرز تصویر نژادپرستانه مردم ایران و لبنان در جریان یک کنفرانس تحقیقاتی مورد بازخواست و تهدید به اخراج از دانشگاه قرار گرفتم، و نیازی به گفتن نیست که میان هزینه های پرداخت شده هزینه من آنقدر کوچک است که حتی در نظر گرفتنش بی مورد به نظر میرسد.
این را گفتم که بگویم واکنش ها “خارج نشین ها” و گرایشات سیاسی اخیرشان در واقع “نه از سر کین است،” بلکه صرفا “اقتضای طبیعتشان این است.” واکنش من یکی به تهدید ایران همان واکنشی بود که در مقابل وقایع پس از “انتخابات” اخیر ایران و نشان دادم: سعی کردم و میکنم همراه با هم رزمانم با دست های خالی حقانیت مردمم و فاعلیت تاریخی شان را ثابت کنم، به دنیا نشان دهم که مردم من مردمی با یک سنت مبارزه ضد استعماری و ضداستبدادی قوی اند که خودشان بهتر از هر کس و ناکس دیگر میتوانند سعادتشان را رقم بزنند و در یک کلام تا آنجا که خون در رگهایم است دست نامحرمان را از حریم مردم قهرمانم دور کنم. البته که محتمل است اشتباهاتی در این مسیر رخ داده باشد، و البته که عذرخواهی از پیشگاه مردم ایران نه مایه شرم و تاسف که مایه افتخار است.






سلام
می دانم نه به دفاع از خود این نوشته را نوشتید بلکه به دفاع از حق تمامی افراد ایرانی دلسوز وطن و چشم امید دوخته به فردای روشن و زیبا به آرامش نشسته ایران برخاستید؛چرا که می دانم هم تاب و تحملتان از این رویکرد بیشتر است و هم دین و منشتان والاتر از دفاع در برابر افکار سخیف دیگران…
من نیز در کنار شما عارض می شوم که :
این روز ها برای ایرانیان خارج از کشور همانند ایرانیان داخل روز های حساس ؛ غمبار و درد آور و در عین حال حساسی است؛ که البته انها نیز از تیر رس تهمت های وابستگی به بیگانگان و هزار و یک چیز دیگر در امان نخواهند بود و بعضا به تیری گرفتار می شوند که بسیاری از خائنین به وطن خارج از کشور گرفتار شده اند…در مورد تهمت هایی که به عزیزان دلسوز به وطن و نظام می زنند و چندتایی اش به گوش این جانب چه در فرند فید و چه قسمت دایرکت ان (!!!!) و.. رسیده باید بگم که :
مگر امام (ره) با چه کسانی و چگونه صحبت می کردند ؟..با همین خبرگزای های اخ و کیخ خارجی به دید بعضی ها!! مگر امام از کجا می گفت “لنگش کن !؟..اگر از دید این آدم ها باشد اولین پیکان باید برود به سمت حضرت امام (ره) و روش حضرت امام (ره) چرا که پخش خبر از سوی همین بالای گود نشینان فرصتی شد برای خفقان خبری ایران..برای اطلاع افکار عمومی ایران وجهان… همین بالای گود نشین ها..همین انجمن اسلامی های این بالای گود نشینان شرایط را برای امام(ره) و یاران امام فراهم کردند و پذیرای خانواده امام (ره) و یارانش بودند…همین بالای گود شنینان و سرمایه آنان بود که هواپیمای حامل امام را با تمامی سرنشینان بیمه کرد و گویی خرید تا امام بتواند به ایران بیاید و هواپیمایی در اختیارش قرار گیرد !..اگر اینان و همت این عزیزان نبود معلوم نبود رنگ و رخ حضرت امام (ره) کی به ملت ایران رخ بنماید..البته که همه کارهای دست خدای تبارک و تعالی است و دست او آشکار! اما نمی توان به یک باره همه زحمات ایرانیان خارج از کشور را به بادی بس ناجوانمردانه ای از تهمت گرفت !!!! چه طور وقتی ایرانیان خارج از کشور هزینه مقابله با اسرائیل و کمک به فلسطین و لبنان می کنند بس عزیزند و گرامی و مسلمان !..وقتی صرف فیلم تبلیغاتی ا.ن می شوند..نخبه هایی بس گرامی اند!…وقتی بحث پروژه های کلان کشوری با وجود همه تحریم های اقتصادی و سیاسی می شود سرمایه این عزیزان نشانه های رحمت خداوندی بر سر امة شهید پرور ایران است ! … برای همایش های علمی و افتخارات علمی و… از سوی جوامع بین المللی ایرانیان خارج از کشور نشانه عظمت و رشد ملت ایرانند..و هزاران هزار موارد دیگر
اما وقتی هنوز خون کفن مسلمانان فلسطینی کشته شده به دست اسرائیل خشک نشده ظلمی دیگر جهان اسلام را فرا می گیرد و ننگی بر پیشانی اسلام می نشاند و ایرانیان خارج از کشور…با تمامی دلایل خود که نشان از علقه انان به اسلام و نظام کشور خود و اسلام است به صحنه می آیند و حرف می زنند می شوند ایادی مزدور بیگانه خارج نشین ومرفهان بی درد و… ؟!!!
پایدار تر و سربلند تر بمانید
حرف امام شد و بحث پاریس و سفر و ایران و این اوضاع و…یادم آمد یک خاطره از این دو عرض کنم بد نباشد و خالی از لطف نیست!
بگم که… در نماز جمعه تاریخی و با شکوه به امامت آیة الله هاشمی رفسنجانی رفتم!مثل همیشه که به نماز جمعه می رفتم! به خیابان قدس(قسمت خواهران) وارد شدم…سخنرانی پیش از خطبه ها شروع شد و پیش می رفت و ما هم لب جدول خیابان نشستیم … مثل بچه مسلمون خووووب و آرام مشغول ذکر با تسبیحی سبز بودم و عزیزان نمازگزار هم مشغول الله اکبر و یا حسین (ع) میر حسین (زید عزه) و هوا کردن باد کنک های سبز (قسمت برادر ها ) وسر کردن چادر نماز سبز و پهن کردن جا نماز های سبز و… بودند در جلو و عقب و کنار و این ور و اون ور ما بودند… ما هم نظاره گر و مشغول ذکر یونسی برای جماعت به میدان آمده بودیم..چه اتفاقاتی این بین افتاد بماند!…قیافه ما چگونه است که در بین جمعیت چهار نفر چادری آرایش کرده در حد فاجعه و…(بماند به ظاهر قضاوت کردن) که اتفاقا انها هم لب جدول نشسته بودند..امدند دور من را گرفتند و گفتند :ببخشید ! شما بسیجی هستید ؟!…با اشاره بهشان فهماندم که :چه طور؟ چی می خوای ؟… با حالتی که گویی بترسانند گفتند : نرو پیش اونا !(منظور جمعیت الله اکبر گو ) می گیرند می کشتنت ها! این ها خیلی وحشی ان!… روده بر شدن از خنده من و کنترل نا محسوسمان بماند… ادامه داد : ببین این ها حرصشون اینه که ان رای اورده!… امدم که به ملایمات جوابشان بدهم! جمله اش را ادامه داد که : ببین همه این ها **** هستند!…چنان هنگی کرد ذهنم از بردن این کلمات به این راحتی از زبان یک خانم محجبه به خانمهای نماز گزار حاضر که اصلا نفهمیدم بقیه اش چی داره میگه اصلا!…این قیافه هنگ کرده مان آن قدر گویا تابلو بوده که طرف فهمید! گفت : شما از اون بسیجی های نابی ها!..بعد خندید..گفت : ..منظورم اینه که ***** تازه به تفسیر فحاشی خود پرداخت! بماند که گفت و گوی ما تمام شد…امدیم که بنشینیم ! سه خانم امدند طرفم …خم شدند با هم… در مقابل صورتم صورتشان را قرار دادند و آرام گفتند : قرار شده اگه شلوغ شد بریم نرجس!… منم که گیج این تشخیص های رنگ و وارنگ ا.ن ها :دی… گفتم : نرجس چیه ؟…حواسم اومد سر جاش.. قبل از اینکه اون جواب بده..گفتم :آها دبیرستان نرجس!…گفتند (همه با هم ) آره! آره!…جمعیت هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد… خدا خیر دهدشان…چادر های میر حسینی بعد از 45 دقیقه آن قدر زیاد شدند ( وسط صحبت های سخنرانی پیش از خطبه ها بود )و ان قدر هم بینشان چادری سفت وسخت و… بود که روی ما کم شد و ما نادر به نظر نیامدیم!!!…همان چهار نفر کذا بلند بلند می گفتند : من از این چادری هایی که طرفدار میر حسین اند تعجب می کنم !… خونمان داشت به جووووشششش می امد دیگر…بر گشتم گفتم :ولی من از شما ها هیچ تعجبی نمی کنم هر کسی به قدر شعور و درک خود لایق است !… هیچ نگفت بماند..این دفعه او هنگ کرده بود…در کل خیابان قدس..شاید به زور به 20 نفر می رسیدند این افراد..آنهم همه از یک جا امده بودند و همدیگر را به نام می شناختند !در حین شعار دادن و همهمه ها و… بود که یک نفر از بالای چادری که برای جدا سازی قسمت خواهران از قسمت پیاده رو کرده بودند از سر خیابان شروع به فیلم گرفتن انهم با دوربین نه موبایل کرد ..تا ته!!..همینجور داشت به خیالی آسوده راه می رفت و فیلم می گرفت و چون قدش بلند بود صورتش از بالای چادر پیدا بود…بعضا می ایستاد روی صورت افراد زووم می کرد… رفتم پیش یکی از خانمهایی که با کارت روی سینه اش معلوم بود مسئول است و گفتم : این فرد مشغول چنین کاری است ؛ اقدامی نمی کنید ؟!! نه با این لحن..کمی توضیح و کمی عتاب… آرام دست زد به شانه راستم و گفت : از خودموونه عزیز!نمی دانم چرا باز من را از خودشان دید !!! (به شوخی به مادرم بعدا گفتم :باید فکری به حال طرز حجاب خود بکنیم ظاهرا..وگرنه راه می رویم در خیابان فحش می خوریم ها :دی ) دیدیم نه خیر…تازه بعضا روی خانمهای محجبه سفت و سخت میر حسینی که عکس یا نوشته یا مشغول شعارند بیشتر زووم می کند… کنار چادر زده شده رفتم… هنوز نرسیده بود به من … جلوی من درختی تنومند بود..اگر می خواست فلیم گرفتنش را ادامه دهد باید این انحنای درخت را رد می کرد بعد..فرصت خوبی بود برای گرفتن دور بین از دستش…چون حواسش به فیلم گرفتنش می رود و زووم کردنش… باز جایتان خالی!… در همین حین که بر می گشتیم به طرف مردم… شخصی را دیدم در خود جمعیت خانم ها مشغول فیلم گرفتن و دور بینش لای روزنامه اش که تبلیغات همشهری روی ان بود قرار داشت؛با خودم گفتم :بیا! یکی..دو تا نیست که… تا برگشت..چنان هاج و واج بودم که زانو هایم سست شد!!!!!فکر می کنید که بود !؟؟؟!!!…. خانم” ز.س”..امور تربیتی و مشاور تحصیلی دوران راهنمایی من در مجتمع اموزشی “ت” در شهرک غرب ! از دانشجویان عضو انجمن اسلامی در فرانسه در زمان انقلاب..کسی که هنگامی که امام در نوفل شاتو بودند میزبان همسر گرامی امام (ره) بوده و حتی جز خاطراتش این بود که عطری که در موزه حضرت امام در کنار حسینیه جماران نگه داری می شد به خواسته همسر امام (ره) که برای ایشان عطری خووب و خوشبو تهیه کنند ؛این فرد تهیه کرده… این فرد چه می کند؟فرزندان انقلاب را جاسوسی می کند ؟!!! سیل سوالات و ابهامات بود در ذهنم که ذهنم تاب نیاورد و منفجر شد!… به فامیلی صدایش کردم…اول جواب نداد… جلوتر رفتم و با نام کامل صدایش کردم..برگشت..هول شده بود…دوربینش را لای روزنامه اش پیچید و سفت گرفت…به روی خود نیاوردم… جلو رفتم..دست دادم …پرسیدم با تعجب : شما کجا ؟ این جا کجا ؟ ( می شناسم اندیشه های این فرد را )..خندید فقط! هر لحظه روزنامه اش را بیشتر به خودش می چسباند…نا خود آگاه از این کارش نگاهم به طرف روزنامه اش رفت !… دستش می لرزید… خیلی واضح و بد… با خنده دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم : جا هست! بفرمائید کنار من!… هنوز نمی توانست حالتش را به حالت عادی بر گرداند…من من کرد و گفت : دنبال ی جای امن می گردم!با خنده گفتم : همه جا همینه… اشاره کرد به پرده و پشت پرده وسط خیابان که برادر ها بودند و گفت : اون جا که زن و مرد کنار هم نشستند برای نماز! خدا رحم کنه…. باز با تبسم گفتم : خدا نصیبتان کند مکه بار ها و بارها…سر بلند می کنی از سجده- پشت مقام ابراهیم مخصوصا- می بینی کنار و عقب و جلو ات مرده…نمازش هم که…تعجبی به کلامم دادم و گفتم : حسینیه هام همین طوره… بعد مکثی کردم و گفتم : البته خدا خودش رحم کنه… فردی که همراهش بود…خانمی چادری ..با عینکی آفتابی چنان بزرگ که نیمی از صورتش معلوم نبود… بعضا رویش را هم می گرفت به او اشاره کرد..او هم خد حافظی کرد و رفت… با چشم دنبالش می کردم… جلوتر که رفت دوربینش را در کیفش گذاشت… سرم را به آسمان گرفتم و با خودم گفتم : کار به امور تربیتی مدارس هم رسید خداااا!!!از ما بقی ماجرا ها بگذریم… طولانی شد .خدا نصیبتان کند نسیم کربلا شد که وزیدن گرفت و حس همدردی با مسلمانان مسجد الاقصی !!! اولین گاز اشک اور خوردگان نماز جمعه خونین شدیم…صحنه های پشت درب خانه زهرا (س) اجرای زنده داشت..ولی خوشمان امد که فیلم بی فیلم !!!.. و ما هنوز زنده ایم !
ببخشید استدلال ها همه درپیتی بود و از سرمعده. اینو مقاله ی اخر ترم نوشته بودی میوفتادی که. یک کم بیشتر به خواننده هات احترام بذار خداوکیلی. به شعور مردم که احترام بذاری شعار نمی نویسی. استدلال می کنی.
“اسم بسیاری از آنها (از جمله یکی از همین فرندفیدی های مورد اشاره در مطلب “لویاتان“) به عنوان “عامل رژیم ایران” در نشریات دست راستی انگلیسی و فارسی متعلق به برخی گروههای اپوزیسیون نوشته شد و شغل و زندگی شان به طبع تهدید شد. ”
جدی؟ اخی! کی بوده؟ ممکن است بیشتر توضیح بدهید؟ همان افرادی که شما بهشون یک سال پیش می گفتید نبوکان؟ حالا براشون مرثیه می نویسید که همچین اوضاع شون در ینگه دنیا خوب هم نیست؟ مرد سفیدپوست اذیت شون می کند؟ و اوخ شده اند؟ این اوخ شدن کجا و ان اوخ شدن در ایران کجا، ای بی انصاف؟ و وقتی توی نوعی نشسته در غرب که کسی دوازده شب قرار نیست با کامپیوترت از خونه ات بدزدتت و به جایی ببردت که نه خودت می دانی و نه خانواده ات نشسته ای با کسی که با اینترنت دوزاری و نفتی و زیر تیغ سانسور و شکنجه و زندان می خواهد مبارزه کند ، نصیحتش می کنی که چون خطر هست که با بمب به کله ی تو بزنند من می خواهم ظلمی که به تو می شود را بپوشانم و نگویم تا بهانه دست کسی ندهم؟
“علی رغم خواستمان وضع داخلی ایران را مناسب جلوه دهیم و گاهی زجرهای کشیده شده را مخفی کنیم و اقداماتی از این دست نه از سر قصد که والله به خاطر اجبار بود.”
نه خیر اقای محترم رفقای کباب کوبیده و دوغ شما در این گروه نبودید. امثال ما که در ان گروه تبلیغ مثبت ایران بودند و فعالیت ضد جنگ و تحریم می کردند الان صدای مردم ایران را انعکاس می دهیم و همچنان هم در جبهه ی دیگر مبارزه می کنیم.
بعد از این همه نازوافاده و ادعا شما رسیدید به انچه کیهان و پرس تی وی خیلی قبل از شما رسیده بودند؟ که باید با پوشانیدن ظلم هایی که به مردم ایران می شود با “چهره ی شیطانی ارایه شده از احمدی نژاد تا جای ممکن مبارزه کرد”؟ متاسفانه همه چی را در هم قاطی کرده اید و به شیوه ی کیهان و سیاستمدارها حفظ تمامیت ارضی و مخالفت با جنگ را در انتهای هر جمله ای گذاشته اید که مردم نتیجه را محق بیابند وبه استدلال های کژومعوج دقت نکنند. متاسفم
شما گمانم این بخش از این نوشته را نخوندید: واکنش من یکی به تهدید ایران همان واکنشی بود که در مقابل وقایع پس از “انتخابات” اخیر ایران و نشان دادم: سعی کردم و میکنم همراه با هم رزمانم با دست های خالی حقانیت مردمم و فاعلیت تاریخی شان را ثابت کنم، به دنیا نشان دهم که مردم من مردمی با یک سنت مبارزه ضد استعماری و ضداستبدادی قوی اند که خودشان بهتر از هر کس و ناکس دیگر میتوانند سعادتشان را رقم بزنند و در یک کلام تا آنجا که خون در رگهایم است دست نامحرمان را از حریم مردم قهرمانم دور کنم. البته که محتمل است اشتباهاتی در این مسیر رخ داده باشد، و البته که عذرخواهی از پیشگاه مردم ایران نه مایه شرم و تاسف که مایه افتخار است.
به علاوه تاریخ نوشته را هم نگاهی بکنید بد نیست.
فی امان الله
البته بهتر بود که اینو نقل قول کرده بودین.
حالا: در ضمن اینکه شما در خفا به تاریخچه ی مبارزات ضد استبدادی مردم احترام بذاری به درد عمه ی اون گروه کباب کوبیده و دوغ ابعلی می خوره مهم اینه که در مبارزه ی سیاسی شما چی منشی رو داری تبلیغ می کنی که ان هم هیچی نیست جز منش پرس تی وی: پوشاندن چهره ی خشونت ها و ظلم علیه مردم ایران به اسم دفاع از همان مردم. شرمتان باد
حرف من که کاملا مشخص است: مسائل و مبارزات داخلی مملکت اهمیت داخلی دارند و آوردنشان به عرصه به اصطلاح “بین الملل” اونها را قربانی ماهیت نواستعماری روابط بین الملل میکنه. خوشبختانه تاریخ مبارزات استقلال طلبانه ملت ما هم گواه هست که اصالت چنین نگاهی به اصالت بیداری مردم ماست و به هیچ وجه چیزی نیست که بشه تقلیلش داد به تبلیغات و گفتمانهای حکومتی یا پرس تی وی به طور خاص. شاید به جا باشه نقل قول کنم از علامه دهخدا در اینجا که در رد دعوت صدای آمریکا برای معرفیش با همان منش “پرس تی وی” گفت:
“شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد..
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند معرفی کند. و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق های آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.” از: http://www.aryabooks.com/forum/f137/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%8A%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%D9%8A%DA%A9%D8%A7-4841/