کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و او هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
رباعی بالا از خیام نیشابوری است. خیام و منش و تفکرش، آنگونه که در رباعیاتش به تصویر کشیده شده است، نمادی است از تناقض عمیق مفاهیمی که ما امروز برای توصیف “هویت دینی-ملی” خود از آن بهره میجویم: “مسلمانی،” “ایرانیت.” به خیام اگر نگاه کنی اما هم مسلمانی- “از آنی که حافظ دارد”- معنی خود را می بازد و هم ایرانی بودن- از آنی که از زمان رضاشاه یا اندکی قبل ترش برای خودمان تراشیده ایم.
گفته اند و میگویند که نفس “تصوف” خواندن مسلک “صوفی ها” خودش یک تناقض بزرگ است. چه که زمانی که “صوفی” وجود داشت، هنوز کلمه ای به نام “تصوف” و اشتقاقاتش برای توصیف چنین پدیده ای وجود نداشتند و آن گاه که واژه “تصوف” ابداع شد، صوفی و صوفی گری به معنای واقعی کلمه به تاریخ پیوسته بود. صوفی گری همان زمان که دانسته (نه شناخته) شد، از میان رفت. همین داستان ایرانی بودن و مسلمان بودن ماست.
زمانی بود که خیام خود را- چنانکه خواندیم- مسلمان ترین مسلمانان میدانست. در اوج مسلمانی آتشین خودخوانده اش اما، خیام کم کفر نمیگفت:
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
امروز اگر من این جملات خیام را از زبان خود بگویم، یک “غرب زده هوس ران و خود باخته ام.” همه اما خوب میدانیم که خیام که از فرزندان صالح فرهنگی است که امروز برای اقناع میل خود به نام گذاری پدیده ها “ایرانی-اسلامی” می نامیمش. امروز لابد اگر به همان “فرهنگ ایرانی-اسلامی” خیام گرایش داشته باشیم لازم است یک جور خاص لباس بپوشیم و یک جور خاص صحبت کنیم و یک جور خاص فکر کنیم و خلاصه این سرا جایی است که ورود آن برای همه کس به هیچ وجه آزاد نیست.
سوال من این بود که چه شد فرهنگی که از مولانای عالم دین تا آنی که قرآن ز بر میخواند به هفتاد روایت، از آن همیشه در سفر شیرازی تا خیام ریاضیدان “با می و معشوقه مدام” را در دامان خود جا میداد امروز اینقدر در تعریف “خودی هایش” محدودنگر است؟ این سوالی برای منی که نیمی از خانواده ام مسلمان اند و نیمی یهود و مجوس و ترسا، بخشی فارس مرکزی و عده ای ترک و لر، یک سری “مذهبی” و سری دیگر “سکولار” به معنی شناختن نفس “ازکجا آمده ام آمدنم بحر چه بود” است.
پاسخ را- اگر به “رندی” آکادمیک ادوارد سعید فلسطینی اعتقاد داشته باشید- میشود در کتاب “فرهنگ و امپریالیسم”اش یافت. سعید ریشه اصلی این تحدید دامنه را “بومی گرایی” میداند: “بومی” کردن خود و ارائه تعاریف بومی از خودمان که ویژگی مردمی است که “قربانی” روابط استعماری قرون اخیر بوده و هستند. طنز داستان آنجاست که ما درست از همان زمانی که تصمیم گرفتیم “ایرانی” باشیم و به دنبالش تصمیم گرفتیم “ایرانی مسلمان” هم باشیم مجبور شدیم هم “ایرانی” بودنمان را در “کوزه تقلیل گرایی” بریزیم و هم “مسلمان” بودنمان را. ما هرچند از خیلی قبل به خودمان میگفتیم ایرانی، ولی اولین بار ایرانی بودن را وقتی “تعریف” کردیم که یک انگلیسی بالای سرمان آمد و بهمان گفت از فلان جا تا فلان جا مرز شماست و شما که این طرف این خطید ایرانی اید و آن یکی افغانی و آن یکی عراقی. از همین روست که میگویند مفاهیم ملت-دولت مدرن مفاهیمی “استعمارساخته”اند، واقعیت ندارند، حتی در خود اروپا هم پس از معاهده قرن هفدهمی وستفلیا حاصل توافق “بزرگان” بود و بس. همین هم هست که امروز اندیشمندان و بزرگان سرزمین “ما”- و این “ما” خیلی فراتر از مرز جغرافیایی را شامل میشود که پس از معاهده های ترکمان چای و گلستان و پاریس و چند قرارداد دیگر اسمش را گذاشته اند “ایران”- مثل مولانا و ابن سینا را کشورهای متفاوتی متعلق به خود میدانند. ما با “ایرانی کردن” خود “بومی” شدیم: “خودمان” شدیم “ایرانی” و برادر یا خواهر “افغانی” یا “عراقی” مان شد “خارجی.”
اتفاق مشابهی در مورد “مسلمانی” هم رخ داد. اسلام که دریایی بود که سه رود “عرفان اسلامی،” “”فقه اسلامی،” و “فلسفه اسلامی” به آن جاری میشد، در تعریف جدید “مدرن”اش شد “تعریف” شد، و تعریف پدیده هایی چون “اسلام” و “ایران” (هم به عنوان دو مفهوم جدا از هم و هم در دوری از مفاهیم دیگر مرتبط با آن ها) همان “بحر در کوزه ریختن” است که به همت “تکنولوژی مدرن” ممکن شد، البته به شکلی ابتر و مخرب. اگر ایرانی طبق تعریف امانوئل کانت شد “فرانسوی های مشرق که زیاد مذهبی نیستند و از صبح تا شب شعر میگویند” و فارسی صحبت میکنند، مسلمانها شد “مردمی که در خانواده مسلمان به دنیا بیایند و ریشش بلند باشند و از صبح تا شب ذکر بگویند” و با همین جمله مسلمانی تقلیل داده شد به مسلک همانی که لسان الغیب در وصفش میگوید:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
…
واقعیت اینجاست که “ما” (همان طور که دباشی میگوید) همان لحظه که میپذیریم “ایرانی” یا “مسلمانی” هستیم، ایرانی” یا مسلمان بودنمان را برای چند لحظه هم که شده نقض میکنیم، و با این حال وقتی “ایرانی” یا “مسلمان” بودن خود را زیر سوال میبریم، در اوج “ایرانیت” و “مسلمانی”ایم. از همین رو هم هست که همان خیامی که رباعی کفرآمیزی چون:
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کندر همه جا مدام خوانند آن را
را می سراید، خود را مسلمان ترین مسلمانان می داند. این کفر خیام، در واقع، یک کفر زیبای مسلمانانه است.
***
چند روز پیش یک نفر از من پرسید “ایرانی هستی؟” گفتم “شاید،” پرسید “مسلمانی؟” گفتم “حدس میزنم.” اما من نه “ایرانی” بودم و نه “مسلمان،” چون اطمینان دارم با تصور تقلیل گرایانه او از “مسلمانی” و “ایرانیت” به هیچ وجه مظابقت نداشتم.





