قصد دارم مطلب امروزم را با گفته ای از امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی ایران آغاز کنم که به نظرم معرف خوبی از نوع نگاه به سیاست خارجه ای است که میشود اسمش را گذاشت “سیاست خارجی انقلاب اسلامی:”
ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجي و بين المللي اسلامي مان بارها اعلام نموده ايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم. حال اگر نوكران آمريكا نام اين سياست را توسعه طلبي و تفكر تشكيل امپراتوري بزرگ مي گذارند از آن باكي نداريم و استقبال مي كنيم. ما درصدد خشكاندن ريشه هاي صهيونيسم، سرمايه داري و و كمونيسم در جهان هستيم. ما تصميم گرفته ايم به لطف و عنايت خداوند بزرگ نظام هايي را كه براين سه پايه استوار گرديده است نابود كنيم. و نظام اسلام رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را در جهان استكبار ترويج نمائيم و دير يا زود ملت هاي دربند شاهد آن خواهند بود ما با تمام وجود از گسترش باج خواهي و مصونيت كارگزاران آمريكايي حتي اگر بامبارزه قهرآميز هم شده باشد جلوگيري مي كنيم.
آن چنان که مشخص است، این نوع نگاه به سیاست خارجی (“سیاست خارجی انقلاب اسلامی”) سیستم دولت-مدت “مدرن” را که پس از امضای معاهده وستفلیا در سال 1648 پیش بینی شده را به رسمیت نمی شناسد، “حاکمیت وستفلایی” را برای رسیدن به آرمانهای انقلابی خود محدودکننده می داند، و نظم ابرقدرت-محور کنونی جهان را رد می کند. شعار انقلابی “نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی” را در همین پیش زمینه است که میتوان فهمید: انقلاب ایران در تلاش بود تا با نفی شرق و غرب (“صهیونیسم، سرمایه داری و کمونیسم”) جایگزینی را به سیستم جهانی دوقطبی حاکم بر دوران موسوم به “جنگ سرد” عرضه کند.این نفی شرق و غرب در شکل گیری و تکوین “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” نقش اساسی دارد چون ضامن “استقلال عملی” است که ظرفیت “انقلابی” سیاست خارجی انقلاب اسلامی را افزایش می دهد .
با این مقدمه می خواهم به مساله سکوت “جمهوری اسلامی” در مورد کشتارهای اخیر چین و پیش از و همزمان با آن اشغال وحشیانه و غیرقانونی چچن از سوی دولت روسیه اشاره کنم که برای بسیاری تعجب برانگیز است. واقعیت اینجاست که برای کسی که مسیر تغییرات سیاست خارجی حکومت ایران در دو دهه قبل را دنبال کرده باشند این پدیده اصلا هم عجیب و غیرمنتظره نیست. بسیاری از تحلیل گران خارجی سیاست خاورمیانه از مدت ها پیش آنچه را که تحلیل های لیبرال “منطقی شدن” و “عقلانی شدن” حکومت ایران می دانند بیان کرده اند و آن را نکته ای دانسته اند که غرب می تواند در تعاملاتش با ایران روی آن اتکا کند. برای مسائل “رابرت بائر” مامور سابق سیا در منطقه خاورمیانه در کتاب جدید خود “شیطانی که می شناسیم” (در مورد ایران) اشاره کرده که از نظر او ایران تبدیل به یک بازیگر بین المللی “مسئول” شده است.
این “مسئول شدن” درحقیقت کنارگذاشتن تدریجی آن موضع سیاست خارجی است که ایران انقلابی در دهه اول انقلاب تجربه کرد. روند کنار گذاشتن “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” از زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی تحت عنوان سیاست “تنش زدایی” آغاز شد و در دوره هشت ساله “اصلاحات” ادامه یافت. پس از انتخاب آقای احمدی نژاد در سال 1384 نیز گرچه موضع ایران در قبال غرب شدیدتر شد، اما آن موضع سیاست خارجی انقلابی دهه اول انقلاب به هیچ وجه احیا نشد.به عبارت دیگر گرچه ایران در حوزه سیاست خارجی خود در قبال غرب نسبتا شدیدتر گشت، ولی ایده هایی چون “صدور انقلاب” یا “دفاع از مستضعفین” که از کلیدواژه های گفتمان انقلاب اسلامی در مورد سیاست خارجی بودند (اگر اصلا بشود در قالب این گفتمان تمایزی بین “سیاست داخلی” و “سیاست خارجی” که یک تمایز نسبتا “مدرن” در عرصه “روابط بین الملل” است قائل شد) یا (در مورد اولی) کلا به فراموش سپرده شدند یا (در مورد دومی) به شکل “شعار گونه” و “تعریف شده در راستای منافع ملی” تبدیل شدند.
از همین رو هم هست که می بینیم آقای احمدی نژاد در مناظره تلویزیونی با آقای موسوی هنگامی که از سیاست خارجی چهارسال خود صحبت میکند به “آرمان ها و اصول انقلاب” متوسل نمی شود بلکه شروع به وزن کردن موفقیت ها و منافع حاصل از نگاه خاص خود به سیاست خارجی میکند که خود به نوعی مشروعیت دادن به نگاهی از سیاست خارجه که هدف سیاست خارجه را حفظ “منافع ملی” کشوری می داند (نگاه موسوم “رئالیستی” به سیاست خارجه با تمام مشکلات، مغالطات، و محدودیت هایش برای ایفای اهداف انقلابی). یا اخیرا در توجیه حمایت ایران از جنبش های آزادی بخش در لبنان و فلسطین و کشورهای دیگر صحبت از “جنگ با دشمن خارج از خانه” می شود. مفاهیمی چون “حمایت از مستضعفین،” “آزادی قدس،” و امثالهم انگار از گفتمان سیاست خارجی ایران حذف شده اند. از همین رو نیز هست که من اعتقاد دارم نگاه خاص دولت آقای احمدی نژاد به سیاست خارجه (با همه تفاوت هایش از سیاست خارجه دو دولت قبل) حاوی تغییرات “گفتمانی” در سیاست خارجی دو دهه اخیر ایران نبود بکله صرفا تفاوت های “سیاست گذارانه” البته حائز اهمیتی را عرضه کرد.
آنچه به احتمال درستی چنین نتیجه گیری می افزاید موضع ایران در قبال فاجعه های انسانی دیگری در اطراف جهان است: خصوصا در مورد “چین” و “چچن” که قابل قیاس با فجایع انسانی رخ داده در “غزه” (در مورد چچن) و “بوسنی” (در مورد چین) هستند. البته واضح است که به دلیل محدودیت منابع جمهوری اسلامی امکان کمک مالی و نظامی به همه مردم مستضعف دنیا را ندارد. همان طور که در زمان جنگ هم امام به گفته آقای موسوی با ارسال نیرو به لبنان در زمان حمله اسراییل به لبنان مخالفت کردند. نکته مهم اما اینجاست که ایران حتی از موضع گیری های ساده نیز در این مورد دریغ میکند. دلیل این را باید به درستی در نزدیکی ایران به دولت های “بلوک شرق” (که با قدرت گیری روسیه و چین و این بار حتی شاید خود ایران انگار دوباره دارد به واقعیت تبدیل میشود) جستجو کرد که خود نفی اصل “نه شرقی نه غربی” “سیاست خارجی انقلاب اسلامی-” آنگونه که در ابتدای این نوشته اشاره شد- است.
از همین رو آنچه که در تحلیل های لیبرالی “معقول شدن” تدریجی سیاست خارجی ایران خوانده میشود را می توان فراموش شدن تدریجی اصول “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” دانست که در حدودا دو دهه اخیر صورت گرفته است. این روند که تجربه دوره آقای احمدی نژاد میتواند دلیلی بر “فراجناحی بودنش” باشد آرمان های انقلاب سیاست خارجی مورد نظر انقلاب اسلامی را به مرور به نگاهی رئالیستی به عرصه سیاست خارجی تقلیل داده است. یک تحلیل گر “رئالیست” این روند را “جبر تاریخ” میداند و یک تحلیل گر ضداستعماری احتمالا حاصل اشتباهات، مغالطات درونی گفتمان، یا سیاست گذاری های غلط. در هر صورت اگر هم نتیجه گیری این نوشته اندکی “بزرگ نمایانه” باشد، گمان میکنم دلایل ذکر شده در این نوشته آن قدر متقاعد کننده باشند که دست کم احتمال وجود چنین روند فراموشی اصولی “سیاست خارجی انقلاب اسلامی” را در ذهن ما زنده کنند.
*بخشی از این مقاله که راجع به تغییر نگاه حکومت ایران در طول حیاتش نسبت به قضیه کمک به جنبش های رهایی بخش فلسطین است به دلیل برخی مسائل و حساسیت ها حذف شده است. دوستانی که مایلند این بخش را که 629 لغت را شامل میشود را مطالعه کنند می توانند با من تماس بگیرند.





