آنان که گفتند الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد- از سرود انقلابی “الله الله” با صدای رضا رویگری
خدایا سلام
دیروز “دال” داشت می رفت تظاهرات. من هم که نگران بودم گفتم بیایم و برایش دعا کنم. واقعیتش آن است که دال میترسید. دال تا دو هفته پیش چیزی از سیاست نمی دانست. “همه قبیله او عالمان دین بودند” آخر، او را میرحسین در مناظره هایش و با سادگی هایش به ستاد رفتن و به سرنوشت خود اندیشیدن آموخت. دال دیروز رفت تظاهرات تا از رای “از دست رفته اش” دفاع می کند. دال می گفت میرحسین او را یاد امام می ندازد، هرچند خودش هم اعتراف می کند “هیچ کس امام نمی شود.”
دال می ترسید. دال مدام از این و آن آمار درد باتوم را می گرفت. می پرسید اگر بگیرندش چه کارش میکنند؟ دال از بازجویی میپرسید. از اینکه شکنجه ها چطور است؟ او مدام می گفت دست خودش را داغ کرده این بار بار آخرش باشد که پایش را توی میدان سیاست میگذارد. اما، خودش می گوید، این بار نمی شود. او چاره ای ندارد جز دفاع از خود و دفاع از وطنش.
دال کلی فامیل شهید دارد. خانه شان پر از لاله است. او میخواهد برود از خون آن شهیدان دفاع کند. اولین بار وقتی تصمیم گرفت به اوضاع اعتراض کند که متوجه بدرفتاری گشت ارشاد با یک دختر شد. ظاهرا دال عصبانی می شود و مداخله میکند. میگیرندش و یک شب تا صبح توی بازداشتگاه تا میخورد کتکش میزنند. او ولی راضی است از کارش. مادرش بعدها بهش گفت دایی شهیدش هم یک بار دقیقا به خاطر “غیرتی” شدنش زمان “طاغوت” افتاده بود زندان.
دایی دال که حالا یک کوچه به اسمش است هم ظاهرا آدم کم و بیش ترسویی بوده روحش شاد. اما غیرتش هیشه بر ترسش غلبه میکرده. زمان جنگ هفده سالش بوده. مثل میلیون ها نفر وقتی تصویر بدرفتار عراقی ها با زنان و کودکان ایرانی را می بیند خونش به جوش می آید. از همانجا شناسنامه اش را دست کاری می کند و میرود برای اعزام. بعد از شش سال برای خانواده اش جنازه اش می ماند و البته افتخارش.
دال هر روز می رود تظاهرات. اینطور که می گوید روز اول مادرش منعش کرده و گفته شیرش را حلالش نمی کند. روز دوم اما مادرش برایش دعای خیر خوانده. مادرش گفته بهش افتخار می کند. پدرش هم فقط خواسته مواظب “ساواکی ها” باشد. پدرش از آنهایی بوده که در کشتار میدان ژاله جان به در برده است. می گوید موقعش که بشود “اسراییلی ها” را می فرستند وسط تا مردم را مثل داس درو کنند.
دوستانش می گویند دال این چندوقت اصلا از این رو به آن رو شده. دال سابق بر این آدم خیابان گردی بود. البته خیابان گردی اش بلانسبت شما برای دنبال دختر مردم انداختن بود. امروز اما دال برای حفاظت از همان دخترهایی که روزی دنبالشان می انداخته بارها باتوم خرده است از “بی غیرت ها.” او می گوید در مقابل این وحشی گری ها نمیشود واکنش نشان نداد. می گوید از نظر او ” همه اونهایی که در اعتراض به این آدمک ها شرکت می کنند جزء یک خانواده هستند.”
خلاصه اینکه خودت مواظب این رفیق ما باش. من نگرانشم. هرچند نگرانی برای کسی که عاشق است هرچند بی مورد نیست ولی تا حد زیادی بی فایده است. دیشب که میان خواب کابوس شهادتش را دیدم بی اختیار به سمت “کتاب” باقی مانده از دست های پدرم رفتم. گشودمش، آمد: “الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون*.”
سوره مقدسه یونس، آیه 62.*
پی نوشت: عنوان با مسمای این پست را بار اول از عنوان وبلاگ محمدمسیح آموختم.








همه ما برای دال و دالها دعا می کنیم