پیش نوشت- همیشه خوب است خود را مخاطب سیاستمداران بزرگ ببینی. این بار نوبت من است و شاید اولین نامه ای که به یک سیاستمدار نوشته ام. آن سیاستمدار هم “میرحسین موسوی” است. نامه را برای سایت “کلمه” که سایت حامیان میرحسین است نیز خواهم فرستاد تا شاید منتشر شود و خدا را چه دیدی شاید به مخاطب نامه رسید.
جناب آقای مهندس موسوی، سلام
من پویا هستم. یک جوان فوق العاده ساده ایرانی. گرچه چندسالی است به خاطر برخی مسائل ترک وطن کرده ام ولی عادلانه است اگر بگویم هنوز وضعیت کشورم برایم بسیار بیشتر از وضعیت کشور سکونت فعلی ام برایم اهمیت دارد. از سویی کمتر ایرانی نگران وطنی هست که این روزها ولو زیرچشمی نگاهی به صحنه انتخابات حساس و سرنوشت ساز خرداد آینده نداشته باشد. شخصا بعد از اعلام کاندیداتوری خاتمی تصمیم گرفتم این دوره به کلی رای ندهم، و اینک با اعلام کاندیداتوری حضرتعالی تصمیم گرفتم به شما رای بدهم و رک و راست میگویم که از شما انتظار “معجزه” دارم.
کلمه معجزه را توی ” ” گذاشتم نه برای پررنگ کردنش بلکه از جهت تعریف کردنش. معجزه ای که من از شما انتظار دارم برخلاف مفهوم رایج معجزه “نشد” نیست، منتهی شدنش دشوار است. من به عنوان یک شهروند ایرانی رای دهنده شما انتظار دارم تا بن بست سیاسی-فکری کنونی کشور را با ارائه و اجرای گفتمانی جدید که هم بر مبنای “عدالت و برابری” که از آرمانهای گاه-فراموش شده انقلاب اسلامی سال 1357 و هم براساس گسترش آزادیهای شهروندی و مدنی باشد پی گیری کند. من همچنین از شما انتظار دارم که در عین آنکه دست غارتگران را از خزانه های مملکتی کوتاه نگاه میدارید نگذارید بار سخت تورم و مشکلات اقتصادی کمر مردم کشورمان را خم کند. همچنین انتظار دارم که نه فقط در حرف بلکه در عمل از مرزهای خسته کننده جناحی که امروز حتی گفتمانهای فکری-روشنفکری ایران را هم به حدی بسیار فراتر از حد معقول در غبصه خود گرفته اند عبور کنید و ملاحظات حزبی را که در شاید 16 سال قبل به حد قابل احساسی فضای سیاسی مملکت را تحت تاثیر خود قرار داده اند بشکنید. در یک کلام من از شما انتظار دارید از هر سه دولت بعد از رحلت امام خمینی متفاوت باشید، خیلی متفاوت. این نامه نیز چیزی جز ذکر خواسته های من و شاید خیلی از همفکران من نیست.
آقای موسوی، من از نسل سوم هستم. نسلی که تقریبا شما را اصلا به یاد نمی آورد. اولین باری که اسمتان را شنیدم در روزنامه (اگر اشتباه نکنم) شرق (یا شاید هم میهن) بود که به سخنان شما در رابطه با زمانی که مسئولین با دیدن عکسهای فقرا احساس مسئولیت میکردند اشاره کرده بود (اینطور یادم می آید). آنزمان حرفهای شما را من مثل حرفهای آقای احمدی نژاد میدیدم که به دلایل مختلف چندان محبوب من و بسیاری مانند من نبود. شاید اختلاف با آقای احمدی نژاد در رده های عالیتر حکومتی به دلایل سیاسی یا جناحی باشد، اما برای یک خواننده عادی روزنامه های اصلاح طلب مثل من مخالفت با آقای احمدی نژاد بیشتر مخالفتی فکری بود. خیال میکردم حرفهای ایشان که سرشار از یادآوری “بازگشت به ارزشهای انقلاب،” “ایستادگی در برابر قدرت ها” و “مبارزه با غارتگران بیت المال” بود از مد افتاده است. نه اینکه به لزوم رسیدن به اصول ایشان اعتقادی نداشته باشم، اما با خودم فکر میکردم که مبارزه با اقتدارگرایی و دیکتاتوری فعلا مهمترین مبارزه اجتماعی است و بعدها در سایه یک سیستم “دموکراتیک” میشود همه را از قدرتها را گرفته تا غارتگران را به اختیار یا به زور به جلوی میز محاکمه آورد.
تجربه ام به من میگوید که عقایدی مانند آنروز من در بین بسیاری از هم نسلانم وجود داشت (و احتمالا وجود دارد.) امروز به طبع گزر روزگار و افزایش تجربه های زندگی به سادگی میتوانم به یک یک تفکرات گذشته ام ایراد بگیرم و خود سابقم را به زمین بزنم. امروز از خود میپرسم: آیا واقعا میشود در جامعه ای که در بالای شهرش کاخ ساخته میشود و در پایین شهرش کوخ انتظار ظهور دمکراسی به مفهوم واقعی کلمه را داشت؟ چطور میشود وظیفه حکومت را برمبنای اندیشه های اقتصادی لیبرال به وجود آوردن فضای باز اقتصادی “آزاد” برای رشد طبقه بورژوازی دانست و انتظار داشت “حکومت مردمسالار” به مفهوم واقعی کلمه به وجود آید؟ آیا بخش فقیر جامعه فراموش شدنی اند؟ آیا آنها بخشی از “مردم” نیستند؟ و نه اینکه قرار است دمکراسی “حکومت مردم” باشد؟ آیا منافع طبقه “بورژوازی” چنانچه قدرت اجتماعی غیرقابل کنترلی در دست گیرند روزی جلوی فرآیندهای دمکراتیک هم نخواهد ایستاد؟ در چنین صورتی آیا چنین حکومتی بیشتر به “دیکتاتوری اقلیت” نمی نماید تا “دمکراسی؟”
آقای موسوی! من اعتقاد دارم که مهم ترین دلیل شکست های اصلاح طلبان نه نظارت استصوابی است و نه مخدوش بودن آرا فکر میکنم اگر بخش بزرگی از رای خرداد 76 هشت سال ناپدید شد این رای متعلق به آنانی بود که قرار بود “انقلاب متعلق به آنان باشد.” “زاغه نشینان” و “مستضعفان” را میگویم. آنها اکثریت خاموش مملکت مایند. توی روزنامه نیستند، توی تلویزیون نیستند، خیلی وقت ها حتی از نظرسنجی ها دور می افتند، با بی بی سی مصاحبه نمی کنند، اگر جلوی دوربین می ایند برای بیان مشکلاتشان است، اما وجود دارند و وجودشان را خصوصا هرچهارسال یک بار پای صندوقها نشان میدهند و ثابت می کنند که گرچه خیلی فراموش شده اند، اما هنوز قدرت دارند “صاحبان انقلاب” باشند. آقای مهندس! من اعتقاد دارم باید به آرمانهای آنها برگشت. باید از یاد نبرد که آنها بودند که هشت سال جنگیدند و با کم و زیاد مملکت در طی بیست و پنج سال بعضا سخت بعد از انقلاب ساختند. چشم بستن روی این طبقه از سوی هرگروهی که باشد، تغییر طلب یا محافظه کار، از نگاه من خیانت است.
من اما همچنین اعتقاد دارم که در چهارسال گذشته در بسیاری موارد خواسته یا ناخواسته این آرمانهای پاک مورد سواستفاده قرار گرفته اند. در چهارسال گذشته دولتی که به نام حفظ منافع این طبقه پا به عرصه سیاست گذاشته است اقدام به تعطیلی روزنامه ها و اعمال فشارهای شدید روی فعالان جامعه مدنی نموده است. آقای موسوی! من اعتقاد دارم ایجاد دوگانه “آرمانهای انقلاب در برابر آزادیخواهی” از جمله مخربترین اقداماتی است که دارد جلوی چشم های ما به وقوع می پیوندد. تعطیلی یک روزنامه به بهانه حمایت از مردم فلسطین، کاستن شعارهای مبارزه با غارتگری بیت المال به تکه کلام های سخنرانی رییس جمهور، و استفاده از آرمانهای انقلاب برای سرکوب جریانهای تغییرطلب یک جنایت تاریخی است و متاسفم که اذعان کنم که به باور من در جلوی چشمان ما دارد همچین فجایعی صورت میگیرد.
آقای موسوی! من از نسل یک ملت انقلابی ام که هنوز نه آنقدر از انقلابش دور شده که بشود باجرات جامعه پساانقلابی خواندش و نه آنقدر انقلابی است که بشود کاملا انقلابی توصیفش نمود. پدر من یک روستایی بود که به دلیل نیاز به حمایت از خانواده نتوانست به دانشگاه برود. زندگی او برای من نمادی است از جامعه قبل از انقلاب. جامعه ای در حال مدرنیزاسیون سریع که بهره برندگان از “مدرنیته اش” فقط یک گروه خاص هستند. از سویی خود من از نسل “فرار مغزها” هستم. از نسل جامعه ای که هرچند روستاهایش برق داشتند و هرچند روستای سابق خانوادگی ما شهر شد، اما به دلیل کمبود ظرفیت های علمی کشور مجبور به ترک وطن شدند. من نخبه نیستم ولی خیلی از دوستانم که امروز در بهترین دانشگاههای جهان درس میخوانند فارغ التحصیلان شریف و پلی تکنیک و دانشگاه تهران هستند. زندگی ما روی دیگر “شمشیر دو دم” تصمیم پدرم برای عوض کردن اوضاع جامعه اش بود و امروز من از شما میخواهم که لب برنده این شمیر را کل کنید و مردی باشید که همه ما بتوانیم به شما افتخار کنیم.
آقای موسوی! مردم ما ثابت کرده اند صداقت ها را باور میکنند و قلبم و ایمانم به من میگوید شما صادقید. شما نیزقلب ما را و ایمان ما را باور کنید. “ان مع العسر یسرا.”






فوق العاده
فکر کنم این نامه ای که شما خطاب به موسوی نوشتی می تونستی خطاب به هر کس دیگه ای هم بنویسی. چون فقط دارید خواسته های (بعضاً ایده آلیستی) خودتون رو می گید، بدون توجه به اینکه مخاطب تان (موسوی) واقعاً چجور آدمی هست و چجور افکاری دارد. شاید بهتر باشه مخاطب را بگذارید “رییس جمهور آینده عزیز”.
[...] شدن شما هنوز یک خبر جدید بود من برایتان نوشتم که “از شما انتظار معجزه دارم.” خسته از سالها پرپرشدن آرمانها و حمایت از افرادی [...]