از دیشب حوالی نصف شب هوا خیلی سرد شدهاست. جوری که دستهایم به سختی نای نوشتن دارند. یک کاپشن ضخیم چند لایه پوشیدهام و دو شلوار ضحیم روی هم. با این حال مرتب علائم درد و مرض بیشتر و بیشتر در من هویدا میگردند. جرات هم ندارم که سراغ دستگاه تهویه خانهمان بروم. ماه قبل صددلار هزینهاش شده و اینماه تنها چیزی که توی جیبم نمانده پول است. اگر ده دلار توی جیبم داشتم امروز توی خانه نمیماندم و به یک فروشگاه گرم میرفتم. اما فعلا حتی پول خرید یک قهوه سایز کوچک را هم ندارم. اندکی برنج و ماهی توی یخچال از هفته پیش ماندهاست که شوق به رسیدن ساعت 12 و میل کردنشان تنها امیدم هست.
دیشب یکبار دیگر روزگار یکی از هزار و یک صورتش را به من نشان داد و من نیز بار دیگر پذیرفتم که چقدر راحت توی دامهایی میروم که برای بیرونآمدنشان باید اینقدر زجر و سختی کشید. فعلا فقط حس خواندن اشعار فروغ فرخزاد و گوش دادن به صدای خشن ولی آرام بخش محسن چاوشی را دارم. همین و بس. حتی درس هم نمیتوانم بخوانم. مغزم نمیکشد. میخواهم فکر کنم امروز تا شب را خدا از من گرفته. میخواهم فکر کنم دیشب مردم و الان روحم دارد دور و بر خانه راه میرود.
یک دور دیگر هم توی زندگیام زدم. دوری از یک نقطه صفر به نقطه صفر دیگر و سپس به همان نقطه صفر اول. شبیه «اکستازی» زدن است این عشق. از هیچ شروع میکنی و بهنقطهای میروی که گرچه هنوز هیچ است ولی گمان میکنی اوج است و سپس برمیگردی به هیچی که همان اوج است منتهی کم زرق و برق تر. من از فرش به فرش عرشگونه رفتم و باز به فرش بازگشتم.
خوبیاش اما این است که بدجور عادت کردهام به کشیدن جور اشتباهاتم. یکسال و نیم است کسی بهخاطر اشتباهاتم به من امان نداده است و امروز خوب میدانم که مجازات خوردن خربوزه همانا لرزی است که سرمای امروز بر من تحمیل کردهاست. «اما و اگر و شاید و ایکاش» هم دستکم در دنیای من بیمعنی بهنظر میرسند. اگر دوسال پیش چنین اتفاقی میافتاد خیال خودکشی بهسرم میزد. منتهی امروز بیشتر و بیشتر ساخته شدهام. دوسال زندگی خفتبار در غربت مرا آموخته است که در این دنیا هرچه میبینی میتواند حقیقت داشته باشد.
احساس میکنم دچار سیکل بیهودهای شدهام که در آمدن از آن نیاز دارد به کندن از وابستگیهای آن و تحمل سرماهای آن. و چهخوب است که کمکم خیالها دارند از توی سرم میپرند. خیال دوتا بودن، هیپی بودن، دوست بودن و آشنا بودن. دارم باور میکنم که غریبهام. منی که «در وطن خویش هم غریب بودم» چه انتظاری از مردمانی دارم که موهایشان از من روشنتر است و چشمهایشان از من آبیتر؟ بماند که اینبار چشمهای قهوهای نیز از من برگشتند.
امروز من هم ایمان میآورم به آغاز فصل سرد. ایمان میآورم به قیمت بالای گاز و آب و تلفن و خودخواهی گریز ناپذیر ما آدمها و شاید هزار چیز دیگر که میبینیم و بهشان عادت کردهایم. میخواهم تبدیل شوم به جنازهای «ملول، خوشبخت، ساکت متفکر و خوش برخورد و خوشپوش و خوشخوراک» که فرقش با سایر جنازهها این است که باور کردهاست که «زنده نیست و هیچوقت زنده نبودهاست و نخواهد بود.»
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
و حالا احساس میکنم گرمترم. دیگر نه نیازی به کاپشن است و نه شلوار دولایه. که من پذیرفتم واقعیت از دست رفته این سالها را. و نخواهم پذیرفت تکرار سیکلی را که بهجای واقعیتهای قابل تحمل بر «حقایق تلخ» استوار است. میخواهم دستکم برای چند ساعت یا چند روز یا چند ماه گرما را نیز بیازمایم.






