برای ورود به این بازی مردد بودم. یک احساس آزاردهنده به من میگفت این بازی اصولگرایان است. به لینکهای زیر مطلب مربوط به بازی در وبلاگ «بحر» نگاه کردم و یک نام آشنا دیدم: «محمد آقازاده». تصمیمم را برای شرکت در بازی گرفتم. روی لینک کلیک کردم. به وبلاگ آشنای آقازاده رفتم و شروع به خواندن صدای دلنشینی کردم که مثل همیشه از آن بوی غریب سادگی و یکرنگی بهچشم میخورد.
نوشتهاش را خواندم. درددلهای یک پدر. فردی که خود را از نسلی معرفی میکند که با «انبوه مشکلات» فرزندانش را تنها میگذارد. او از ما میخواهد که اشتباهات پدرانمان را سرمایه سازیم و «عمیقتر بخوانیم، ژرفتر بیندیشیم و ملایمتر رفتار کنیم». چقدر زیبا مینویسد. حرفهای آقازاده در زمانهای که هر چه میشنوی اتهام و تکذیبیه و شعار است متاعی است کمیاب و چهبسا نایاب. حرفهایی که نه بوی چپ میدهند و نه صدای راست، نه لحن فارس نیوز را دارند و نه آهنگ صدای آمریکا را و نه از این بد میگویند و نه از ان خوب.
و چقدر دعوت آقازاده به عقلگرایی و پرهیز از افراط برای من معنا دارد. منی که زاده سازندگی و بزرگشده اصلاحاتم. منی که هرچند اندک و سطحی به یاد دارم خاطره ایرانی را که همیشه میدویده است و همیشه میکوشیده است و همیشه قهرمان میساخته است و همیشه از قهرمانش ناامید میشده و همیشه فریاد میزده و همیشه صدایش گم میشده. انگار هر چه بیشتر میدویدیم بیشتر به سراب باور پیدا میکنیم. همه چیز برایمان دور میزند و در آخر به آنجایی میرسیم که از آن شروع کردیم.
با انقلاب آغاز کردیم: نقطه صفر آرمانگرایی ایرانی. جایی که ایرانی تصمیم گرفت اندکی فراتر از خانهاش را ببیند و فکر تغییر جهان کند. هشت سال جنگیدیم و دنیا را در تعجب بردیم. خانهامان اما ویرانه جنگ شد. خواستیم بسازیمش. سازندگیمان به اصلاحات انجامید و یک جنبش زاده شد.
و من بزرگشده اصلاحاتم. با همه خوبیها و بدیهایش. بزرگشده روزگار فریاد روزنامهها و دانشجویان. هنوز هم یادم نمیرود فریاد ایرانی را در هنگامه انتخاب خاتمی. اشکهایی را که در اولین سخنرانی حجاریان بعد از بهبودش ریخته شد هیچگاه از یاد نخواهمبرد. همیشه فکر آنکه ضارب حجاریان نیز کسی بوده که آرمانی داشته آزام میدهد. و حالا که میبینم از آن اشکها و فریادها و روزنامهها چیزی جز هیچچیز نماندهاست چقدر حرفهای آقازاده برایم معنی پیدا میکند.
وقتی اشکهای خاتمی نیز چارهساز مرگ روزافزون اصلاحات نشدند، مردی آمد که صحبت از روزهایی میکرد که هرچند گذشته بودند ولی خاطراتش هنوز در ذهنها مانده بود. او از آرمانگرایی اول انقلابی میگفت و از ترویج شهادتطلبی. گرچه خیلی وقتها از موضع مخالفش صحبت کردهام اما او و هوادارانش را باور داشتهام. عدالتخواهیشان را میستودهام و ایمانشان را تمجید میکردهام. قلبم برای طلبه سیرجانیاشان میتپیده است و عدالتخانهاشان را گرچه گاها با مخالفت میخواندهام.
خبر غم انگیر است: عدالتخانه نیز توقیف شد. همانگونه که «توس» و «هممیهن» و «آزادگان» قربانی شدند. یک صدای عدالتخواه دیگر خاموش شد. و چهسخت است ببینی خیلی از آنانی که قلبشان انگار برای عدالت نمیتپد اهمیت این حادثه را نمیدانند و دارد به یکدیگر لیچار میاندازند. و چقدر سخت است خواندن جملهی «چقدر سکوت تاجران حقوق بشر در این ماجرا خوب قلابی بودنشان را نشان میدهد» از سوی بدگویان.
شاید حالا که هر دو زخمخورده و نالانیم فرصت خوبی باشد که به نصیحتهای یک پدر بازگردیم. پدری که حرفهایش تلخ است ولی پرمعنا. بیایید باور کنیم که صدایمان را از هیچ دریچه قدرتی نمیتوانیم برسانیم. به خودمان و یکدیگر قول دهیم که از این پس نه«خاتمی» را قهرمان سازیم و نه «احمدینژاد» را. سخت است اما قبول کنیم که از قدرت و صاحبانش نمیتوان انتظار معجزه داشت. باید واقعگرا بود و آرمانها را در دنیایی که پر از واقعیت است بازیچه سیاستمداران نکرد. نه خاتمی و نه احمدینژاد هیچیک حق ندارند بهنام آرمانهای ما انتخاب شوند و بهنام ما از یکدیگر سهم بخواهند و در پایان نیز ما را قربانی بازیهایشان کنند.
توقیف عدالتخانه کار ما نبود و مسئولیتش بهگردن هیچیک از ما نیست. آنچه صد بار از توقیف سایتها و روزنامهها بدتر است توقیف خود ماست که گاهی به دست خودمان صورت میگیرد. زمانی که همدردمان را بهنام خاتمی و احمدینژاد مورد حمله قرار میدهیم و خود را سرباز سیاستمدارانی که خدا میداند در پشتپرده چه میگویند و از چه دم میزنند میدانیم. من از روزی میترسم که ما نیز چون پدرانمان برای فرزندانمان چیزی جز تجربه شکست نداشته باشیم.
پ.ن: از همه دوستانی که موضعی متفاوت از عدالتخانه ولی «دردی» مشترک دارند تقاضا دارم روی من را زمین نیندازند و در رابطه با موضوعی که یکی از دردهای مشترک همه ماست قلم به دست بگیرند.






لذت بردم پویا، از نوشتهات.
همممم… خوب بود
سعیم را می کنم اما نمی دانم کی
@ صندوقک:
کی؟ آها. منظورم خودمون بود. ما ایرانیها.. یا ما جوونهای ایرانی شاید.