از این پس قصد دارم از برخی از آشنایان پناهندهام و به خصوص آنهایی که اقدام به خروج غیرقانونی از ایران کردهاند بخواهم تا داستان عبور خود از مرز را برایم بنویسند تا در وبلاگم اقدام به انتشار این داستانها نمایم. جمعآوری داستان مصیبتهای سفر اجباری این هموطنان میتواند در نوع خود برای همه ما جالب باشد. چنانچه شما هم تجربههای مشابهی داشتهاید حتما نوشتههای خود رابا ایمیل برای من ارسال کنید. «رونوشت» از چاپ دریافت نوشتهها خواندنی شما استقبال میکند
داستان اول مربوط به خروج یک پناهنده مذهبی است که هماینک در آمریکا به سر میبرد. متن اصلی به زبان انگلیسی است و متن حاضر ترجمه آن است. برای تطبیق مطلب با ساختار نگارش وبلاگی اندکی در آن دخل و تصرف کردهام. با این حال عصاره اصلی داستان تا حد زیادی حفظ شده است.

یک پناهنده ایرانی در هلند
ما همه در گوشهای بین دوسنگ جمع شده و بغل به بغل هم میلرزیدم. میتوانستم صدای خراشیدن دندانهایم بر روی هم را که با صدای زوزه گرگهای بخشی از موسیقی پسزمینه داستان را رقم زده بود بشنوم. زیر نور ماه میتوانستم نفسم را که از دهانم خارج میشد نیز ببینم. به صورتم دست زدم ولی چیزی احساس نمیکردم.
یک تا دوساعت بعد اولین پرندهها شروع به خواندن کردند و آسمان به رنگ آبی خاکستری درآمد. چند دقیقه بیشتر نگذاشت تا اولین اشعههای خورشید روی کوههای اطراف ما افتاد. صدای پرندگان و حشرات جای صدای زوزهها را گرفت. بالاخره خورشید پدیدار شد و لرزیدن ما هم تمام شد و اندکی از هم فاصله گرفتیم.
ما به اطراف نگاه کردیم. جز کوه و تپههای آکنده از گلهای وحشی قرمز و سبز چیزی نبود. بهنظر میرسید هیچکس جز ما آنجا نباشد، ولی ما جلوتر نرفتیم. برای چندمدت ثابت بودیم. ناگهان یکی از همراهانمان پرسید:« کسی میداند کجا هستیم؟» هیچکس به سوالش پاسخ نداد. در واقع ما از روز قبل از آن نمیدانستیم کجا هستیم. همه چیز به نظر یک خواب میآمد. حدود دو هفته پیش ما تصمیم گرفتیم از مرز رد شویم، به کمپ پناهندگی برسیم و از سازمانملل تقاضای کمک کنیم. ما در یک شهر مرزی تعدادی قاچاقچی را دیدیم و به آنها اندکی پول دادیم. آنها ما را نزدیک یک روستای مرزی بردند و آنجا ما تا غروب برای ورود به روستا منتظر ماندیم. نهایتا پسری آمد و ما را از میان کوهها به سمت روستا هدایت کرد.
قبل از اینکه به روستا برسیم مردی تفنگ در دست ظاهر شد و از ما اندکی پول خواست. ما هرچه پول برایمان باقی مانده بود به او دادیم و او در تاریکی محو شد. به روستا رسیدیم و شب را در آنجا سپری کردیم. فردا صبح من با صدای در بیدار شدم. بله، من همه چیز را احساس میکردم. همه چیز به نظرم غیرآشنا میآمد. از مکالمه دو مرد قاچاقچی فهمیدم وقت رفتن است. آنها به هر یک از ما یک اسب دادند و یک اسب نیز برای حمل چمدانهایمان استفاده میکردیم.

گذر از مرز
در میان راه ناگهان چند اسب را دیدیمٰ، قاچاقچیها ترسیدند. به ما گفتند آنها ماموران کنترل مرز هستند. ما پشت یک صخره مخفی شدیم و آنها برای منحرف کردن نگهبانان با تمام چمدانها رفتند. ما بیست و چهار ساعت منتظر آنها بودیم. در طول این مدت همه میاندیشیدیم که اگر آنها هیچگاه باز نگردند چه بلایی بر سر ما خواهد آمد. برخی میخواستند به دنبال آب بروند ولی با یادآوری داستانهایی که از سرنوشت دستگیرشدگان در مرز میشنیدند از تصمیم خود منصرف میشوند.
بعد از بیستوچهار ساعت دو سوار ظاهر شدند. ما میترسیدیم که آنها ماموران مرزی باشند. من میخواستم در جایی مخفی شوم ولی چون میدانستم آنها حتی حق کشتن ما را دارند در جای خود ایستادم. سواران گفتند آنها راهنماهای جدید ما هستند و بعد از اینکه به ما اندکی آب و نان دادند گفتند که به دلیل محدودیتهای امنیتی باید از اینجا تا پایان راه را پیاده برویم.
بعد از ساعتها راه رفتن و دویدن از مناطق مختلف بالاخره به یک روستا در مرز ترکیه رسیدیم. بعد از روزها غذا نخوردن آنجا شام را در منزل میزبانمان خوردیم. فردا صبح از آنجا با اتوموبیل به سمت شهر مرزی «وان» حرکت کردیم. بین ما و وان فقط یک ایستگاه پلیس بود. وقتی به آنجا رسیدیم راهنما پنجره را پایین کشید و پس از پرداخت مبلغی پول به سرباز از آنجا رد شدیم. بالاخره به «وان» رسیدیم.
ساعت حدودا دو شب بود که ماشین ما را در «وان» پیاده کرد. ما در میان جاده ایستادیم و اطرافمان را نگاه کردیم. همه چیز تمام شده بود. ما از یک کشور پر از بیعدالتی خارج شده بودیم. ما از کشوری که در آن دین ماسکی برای دزدان و جنایتکاران است خارج شده بودیم. ما از «ایران» خارج شده بودیم.






پست تاثیر گذاری بود ، به امید منقرض شدن بی عدالتی در ایران بزرگ
@ سامان:
ممنون، به امید منقرض شدن بیعدالتی در همهجا.
به نظر من این داستان خیلی خلاصه شده بود.
حالا یا خود طرف کوتاه تعریف کرده یا شاید خودت خلاصه کردی؟
چون این فقط ماجرای خارج شدن از ایرانه، اما مهاجرت که همین نیست.تازه از ترکیه شروع می شه.دایی خود من، چندماه توی ترکیه گیر کرد و چه ماجراهایی براش پیش نیومده.یا یکی از دوستای قدیمی تعریف می کرد که چطور توی کوه های ترکیه نزدیک بوده کشته بشن به دست سربازای اونجا…
تازه بعد از اون دوباره چقدر دوباره توی راه بودن.دایی من کلی ماجرا هم از یونان داشت تا رسید به انگلیس.
چقدر از دست پلیسا فرار کردن، چطور غیرقانونی سوار اتوبوس و مترو شدن !
این داستان این آقا الان فقط یه قسمت کوتاه از خارج شدن از ایرانه.اما این قسمت به نظر واقعا کم خطر ترین هم هست در مقایسه با راهی که تازه جلوی آدم قرار می گیره.
@ بهاره:
این سری داستانها بیشتر مربوط به «عبور از مرز» و جریانات وابسته به اون هست تا کل ماجرا. ضمنا متن هم همونطور که حدس زدی برای سرنرفتن حوصله خواننده خلاصه شده
ارادت
سلام به نظر منهم بیش از حد خلاصه شده بود ، شاید اگر کمی طولانی تر اما در دو یا پست نقل شود جذاب تر باشد. و در کل من بشخصه دوست ندارم اینطوری از ایران خارج بشم و امیدوارم هیچ وقت هم مجبور نشوم.
مورد مشابهي ديدي بگو من پايشم با هم بريم…!
سلام پويا جان. ممنون از توجهت. من هم متقابلا هم لينك وبلاگ را ثبت كردم. هم لينك روزانه هايت را…
راستي مطلب تكذيب احمدي نژاد به دلم چسبيد.
@ صندوقک:
ممنون بابت توضیحت. در خلاصه کردن حتما اشتباهاتی داشتم. حتما دفعه بعد در نظر خواهم گرفت
@ بریر:
لطف داری
@ دسرتر:
توی چت بهت میگم اینجا نمیشه:))
[...] «گذر از مرز»، داستان خروج غیرقانونی یک پناهنده ایرا… کاری جالب از رونوشت، روایت پناهندگان ایرانیای که به صورت غیرقانونی از ایران خارج شدهاند از زبان خودشان [...]
این داستان خیلی ساده بود.هر کسی اینو بخونه فکر میکنه به همین سادگی میشه از مرز رد شد.من خودم سر همون مرز سرباز بودم.راه و چاه رو یاد گرفتم و بالاخره بعد از خدمت از همون مرز عبور کردم.الان 4 ساله که لندن هستم.همه چیز هم قانونی بود اما به این آسونی هم نبود vahid. london best wishes for all
jedi nagirid baba
vahid han dorost mige be rahati nemishe az marz rad shod vahid ba man chat mikone goft ke besorate kamelan ghanooni az marz rad shode khodesh onja sarbaz bode ki mige sarbaza onja pool migiran kasio rad mikonan . vahid mige sare marz inghad ham bi hesab oketab nist magar inke vaghean az dasteshon farar koni onam kheyli jorat mikhat ke vahid mige asoon nist.akhe khodesh ye modat onja khedmat karde.vahid mige ina hamash harfe mofte ke javona ro tahrik konan az man mishnavid be ghole vahid risk nakonid be khayd gheyre ghanoni az marz rad shid ke agar gir bioftid chob to pachatoon mikonan. vahid. london
یه مشت آدم بی کار اینجا میان راه و چاه میزارن جولوی پای جوون های ایرانی .باد میندازن تو کله مردم بعد فکر میکنن به همین سادگی میشه از مرز رد شد.اینا همش حرف بیخوده .به نظر من کسی گوش نکنه vahid.london