البته صداقت رجانیوز در نقل خبر و نقل قول از افراد که سابق بر این برهمگان آشکار شده است ولی برخودم لازم میدانم در پاسخ به مطلب اخیر رجانیوز که در آن به نقل از “حجت الاسلام دکتر سید حمید روحانی، رئیس بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر و از یاران و نزدیکان امام خمینی از ابتدای نهضت” ادعا شده است که امام دکتر شریعتی را مسلمان نمیدانستند و دوستی که این بخش از نوشته رجانیوز را در وبلاگش نقل قول کرده است بخشهایی از نظرات آیتالله خامنهای در مورد دکتر شریعتی و نظر امام راجع به ایشان را که توسط وبلاگ “معلم انقلاب” گردآوری شدهاست در اینجا نقل قول کنم. فایل کامل گردآوریشده از اظهارات آیتالله خامنهای در مورد دکتر شریعتی را میتوانید به صورت پیدیاف از اینجا دانلود کنید.
***
دکتر سید صادق طباطبایی نقل می کند که: “یک بار مرحوم امام با اشاره به کتاب “نیایش ” دکتر
شریعتی به من گفتند : ‘کسی که کتابی به این زیبایی و جذابیت را می نویسد، چرا با انتقا د از کتابِ
“مفاتیح الجنان” بهانه به دست مخالفین می دهد؟’[...] مرحوم امام برخی از آثار دکتر شریعتی را به
دقت خوانده بودند، ا ز جمله ي آثار دکتر نیز ایشان کتا ب “کویر” را بسیار پسندیده بودند و با تعبیر “قلم مسحور” از آن یاد میکردند که بیانگر جایگاه عرفانیِ دکتر است . همچنین مرحوم امام یک بار
به یکی از دوستان فکر می کنم دکتر حبیبی گفته بودند: “عشق به علی (ع) در آثار دکتر شریعتی
موج میزند!”"
***
به نظر من شریعتی برخلاف آنچه که همگان تصور میکنند یک چهره همچنان مظلوم است ! و این به دلیل طرفداران و مخالفان اوست .یعنی از شگفتی هاي زمان و شاید از شگفتگیهاي شریعتی این است که هم طرفدارانش و هم مخالفانش نوعی همدستی با هم کرده اند تا این انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و این ظلمی به اوست .مخالفان او به اشتباهات دکتر شریعتی تمسک میکنندو این موجب میشود که نقاط
مثبتی که در او بود را نبینند .
***
من فراموش نمیکنم که در اوج مبارزات که می توان گفت که مراحل پایانی قال و قیلهاي مربوط به شریعتی محسوب میشد امام ضمن صحبتی بدون اینکه نام از کسی ببرند اشاره اي کردند به وضع شریعتی و مخالفتهائی که در اطراف او هست نوار این سخن هما ن وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات موثر بود.در آنجا امام بدون آنکه اسم شریعتی ر ا بیاورند این جور بیان کرده بودند ” کسی را که خدماتی کرده (چیزي نزدیک به این مضمون)به خاطر چهار تا اشتباه در کتابهایش بکوبیم این صحیح نیست.”
***
… البته (شریعتی) معتقد به روحانیون نیز بود و معتقد بود که اکثریت روحانیت د ر خط عمل به همان رسالتی هستند که بر دوش روحانیت واقعا هست. البته با روحانیونی که می فهمید که در آن خط نیستند با آنها خوب نبود و شخصا به امام خمینی بسیار علاقمند و ارادتمند بود.
بار اول که به طور اتفاقی سر از وبلاگ آقای جعفری در آوردم خیال میکردم ایشان یکی از رفقای ”پسا استعماری” است که زمین و آسمان را به هم وصل میکنند تا احمدی نژاد را بگذارند در موضع چه گوارا و تمجیدش کنند. اما امروز که بعد از مدتی به وبلاگ ایشان سر زدم تازه فرصت کردم یکی از نوشته های ایشان را بخوانم و با نگاه جالبشان در مورد آقای احمدی نژاد آشنا شوم. گفتم بد نیست شما را هم در جریان این تحلیل جالب که اتفاقا من با آن از خیلی لحاظ هم موافقم قرار دهم. بخوانید:
“اگر «ظاهر سنتی و غلطانداز محمود احمدینژاد» و برخی از هواداران او (مذهبگرایان) ما را به گمراهی نیندازد؛ باید نتیجه بگیریم که: در انتخاباتِ دهم؛ هر چیز «سنتی» به هر چیز «مدرن» باخت. «حوزویان» به «دانشگاهیان». «بازار» به «بورس». «مرجعیتِ مذهبی» به «بیمرجعی». «روشنفکر چپ» به «روشنفکر راست». «اسلام سیاسی» به «اسلام خالص». «اقتصاد دولتی» به «اقتصاد رقابتی». «یارانه و رانت» به «هوش و خلاقیت». «موسیقی سنتی / شجریان» به «موسیقی مدرن / انتظامی». «تک رنگی / سبز» به «چندرنگی / پرچم». «اسلامگرایی» به «ملیگرایی». «خواص/ روحانیون و روحانیزادگان» به «عوام / مردمان و فرزندانشان». «آقا و آقازادگان» به «مردم و مردمزادگان». «نظام 1» به «نظام 2». «اروپای کهنه / انگلستان» به «ایالاتمتحده». «عدم مذاکره» به «مذاکره». «مرکز / تهران» به «حاشیه / شهرستان». «انسان انقلابی» به «انسان مسالمتگرا». “
به زبان دیگر احمدی نژاد یک قهرمان لیبرال دمکرات سکولار است که دارد مملکت ایران را از قید و بند “سنت” میرهاند و به قله های بلند “مدرنیته” میرساند. نتیجه این انتخابات هم دقیقا شکست همان سنت است از مدرنیته مورد نظر. مثلا “اقتصاد دولتی” (بخوانید اقتصاد مبتنی بر حمایت مستقیم دولت از اقشار ضعیف) از “اقتصاد رقابتی” (بخوانید اقتصاد باز و کاپیتالیستی) یا “اسلام سیاسی” از “اسلام خالص” (بخوانید اسلام سکولار یا به قولی اسلام آمریکایی) یا “اسلام گرایی” از “ملی گرایی” (ناسیونالیسم) یا “عدم مذاکره” (بخوانید سیاست خارجی تقابلی) از “مذاکره” (سیاست خارجی بر مبنای تنش زدایی”) یا “اروپای کهنه / انگلستان” از “ایالات متحده” و خلاصه “انسان انقلابی” از “انسان مسالمت گرا.” جدای از این هم هرچه هست ناشی از “ظاهر غلط انداز” قای احمدی نژاد و طرفدارانشان است.
من دست کم در مواردی که در کامنت قبل ذکر کردم کاملا با آقای جعفری موافقم و احمدی نژاد را همچین آدمی می بینم و به همین دلیل با او مخالفم.
پی نوشت: از آنجا که مدل آمریکایی همه چیز را اصطلاحا بهش میگویند “مدرن” از این به بعد اسلام غیرسیاسی (یا به قول آقای جعفری اسلام خالص مدل عربستان سعودی) میشود اسلام مدرن و اسلام سیاسی (که از قضا قدرت گیری دوباره اش برمیگردد به دهه های اخیر) میشود اسلام سنتی!
انتقادی که من به طرح حذف سلسله های پادشاهی از تاریخ ایران دارم به هیچ وجه انتقادات قرون وسطایی ناسیونالیستی نیست. پیوند سلطنت استبدادی با “وطن پرستی” یک پروژه دیرینه نهادهای قدرت در تاریخ ما برای مشروعیت بخشیدن به خود بوده. واقعیت اما اینجاست که تاریخ واقعی ایران را باید در قیام کاوه علیه ضحاک خواند نه در مدح گاهگاهی فردوسی از برخی پادشاهان. داستان قیام کاوه آهنگر علیه ضحاک مهر باطلی است برهمه روایت های “سلطنتی” که در طول تاریخ از سوی حکومت ها برای توجیه ستم خود بر مردم ایران به کار برده اند و کاوه نمادی است از فریاد رسای ملت علیه ظلم و ستم.
روایت فردوسی از داستان کاوه یک روایت ضدسلطنتی است. این روایت در بررسی تاریخ ابتکار عمل را از دست ستمگر خارج میکند و به دست ستم دیده میدهد. اینجا مظلوم است که فریاد میکشد و “هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال میکند ولی آنچه در تداوم تاریخ تکرار میشود راه مولاحسین و پایداری اوست، نه حکومت یزید.” این روایت ستمگر را از صحنه تاریخ حذف نمیکند: ستمگر حضور دارد زیرا بدون او و ستم او تلاش مردمان برای رستن از بندهای ظلم و ستم و طاغوت معنایی ندارد. ستم گر حضور دارد و در بسیاری اوقات ابعاد مختلف زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را کنترل میکند ولی در پایان راه او نابود میشود.
ستم گر حضور دارد، قدرت دارد، شوکت دارد، ولی احمق است و شکست پذیر. او احمق است چون به قدرت مردم اعتقاد ندارد، چون مشرک است. حذف او اما تاریخ را از محتوایش خالی میکند. تاریخ را به عنوان جدال دائمی خیر و شر جلوه نمیدهد. اجازه تامل درباره تاریخ را از انسانها میگیرد. تاریخی که از ستم گر نگوید، تاریخ گل و بلبل است و محصول چنین تاریخی تفکری است که از ظلم و ستم نمیترسد و در برابر زورگویی و استبداد نمی ایستد. حذف ستم گر و میراث او از تاریخ در یک کلام آرزوی ستم کاران است.
چون فیلتر شدنم به من نبد روز نخست / وین رفتن بی مراد عزمی است درست
برخیز و میان ببند ای پویا چست / کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
با اندکی دخل و تصرف به ضرورت زمینه در رباعی حکیم عمر خیام نیشابوری!
خیلی زودتر از آن چه فکر میکردم تعداد پست های این وبلاگ به صد رسید. علی ای حال خوشحالم از اینکه تا اینجا ادامه دادم. خصوصا وقتی پست های اولم را میخوانم و می بینم چقدر این وبلاگ به خوبی آیینه ای از تغییرات من را چه در سطح فکری و چه در شیوه نگارشم به من نشان میدهد. مشکل بزرگ اما اینجاست که این وبلاگ فیلتر شده. برای همین تصمیم گرفته ام با یکی دیگر از وبلاگ نویس ها برویم ویک دومین جدید بگیریم و از نو “روزی و روزگاری”مان را اجرا کنیم. حالا در مورد جزییات برنامه توضیح میدهم و همین جا هم بگویم که این تصمیم اخیر من سوخت و سوز دارد ولی دور و زود نه. تا زمان نقل و انتقال رسمی به وبلاگ جدید اما هنوز اینجا مینویسم.
در وبلاگ جدید سعی می کنم (می کنیم) که جوری بنویسم که حتی المقدور فیلتر نشوم. نه اینکه بار قبل به حق فیلتر شده باشم. خیر، فیلتر من فقط نشانه عدم تحمل بود و هیچ. با این حال همین جا از او که فقط و فقط به خاطر کینه نسبت به من به رفیقم گفته بود “فلانی را فیلترش میکنیم تا سرجایش بنشیند” (به در گفته بود که دیوار که بنده باشم بشنوم) میگذرم و امیدوارم خدای زمین و آسمان ها هم از او بگذرد.
در این صدمین پست بار دیگر قسم میخورم که هدفم از تاسیس و پیگیری این وبلاگ چیزی جز ادای دین به پروردگارم و تلاش در راستای استفاده از داشته ها و نداشته هایم در راه کمک به پیشرفت جامعه ام نبوده است و نیست. از همین رو باید اعتراف کنم که فیلتر شدنم جای خوشحالی هم دارد: “خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد” معلمم دکتر شریعتی هنوز فراموشم نشده است (از اینجا متن کامل این نیایش را بخوانید).
دقیقا چه اتفاقی میافتد که یک آدم خودش را در روز روشن در موضع رابینهودی قرار میدهد که قرار است صدای همه آنهایی که بهنظر رابینهود داستان بلد نیستند برای خودشان حرف بزنند را به گوش ظالم برساند؟ چه میشود که آدمی بهخودش اجازه میدهد خودش را در موضع بهنظر اخلاقی دفاع از مظلوم قرار دهد و بهجای قشر ضعیف جامعه صحبت کند؟ چهامتیازی بهفردی اجازه میدهد که خودش را تنها یاور مظلومین جهان بینند و نهتنها اجازه حرفزدن برای خود را از قشر ضعیف جامعه بگیرد بلکه یکقدم فراتر برود و ادعا کند که تنها کسی است که در این دنیا قشر ضعیف را میفهمد و سایرین در غفلتی فراوانند؟ پاسخ بسیار سادهاست: با قرار دادن روستایی یا کارگر قزوینی یا رانندهتاکسی در کلیشههای ذهنی خود.
من فرزند یک خانواده کشاورز هستم از روستای تازه شهر شده قلعهشاه در اطراف نجفآباد اصفهان که البته پدرم در سالهای اخیر و بعد از خشکسالی اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد تاحدی بهکار آزاد هم رو آورده. پدر من در قلعهشاه بهدنیا آمده و تا امروز هم همانجا زندگی میکند و مدرک دیپلم هنرستان دارد. من هم دوسال پیش برای اولین بار خارج از روستای محل تولدم زندگیکردم. اما نه من و نه پدرم در تصویر کلیشهای که برخی ایرانیها از “روستایی” یا “کارگر” یا “رعیت” که دستمایهاش ارایه تصویری تقلیلگرایانه از ماست نمیگنجیم. پدر من گرچه امسال- تقریبا مثال هرسال- در انتخابات شرکت نکرد و مخالف سرسخت بسیاری سیاستهای دولتهای قبلی هست و یک وام کشاورزی هم اخیرا گرفته از دولت احمدینژاد (که خیلی موافق سیاستهای کمک به کشاورزان است) ولی در کل با بسیاری سیاستهای اقتصادی دولت فعلی هم مخالف است و معتقد است این سیاستها در درازمدت جوابگوی نیازهای کشور نیست. در مورد گرایش سیاسی او همین بس که از اول انقلاب جز در انتخابات ٢ فروردین ١٣٥٨ (رای آری!) دیگر در انتخاباتی شرکت نکرده و علاقهاش به انقلاب و آرمانهای آن هم بر میگردد به گرایشش به افکار دکتر شریعتی.
اگر طبق تصویر کلیشهای که این نوشته از روستایی و کارگر ترسیم میکند بخواهیم نظر بدهیم پدر من و دایی من که تا کلاس پنجم درس خوانده و مادربزرگ مدرسه نرفتهام نه باید روستایی باشند و نه کشاورز. چرا که روستایی و کشاورز نهباید دغدغهای جز دغدغه اقتصادی داشته باشد و نه عقیده سیاسی مستقل و نه مطالعه از دکتر شریعتی داشتهباشد. بلکه باید نهایت خواست سیاسیشان کاپشن ساده احمدینژاد و حرف آقای محل باشد و اصلا هم فهمی از شرایط سیاسی-اقتصادی-اجتماعی کشور نداشته باشند. شدت ارایه تصویر تحقیرکننده از قشر روستایی یا ضعیف جامعه در این نوشته غیرقابل تحمل است. نویسنده حتی بهخود زحمت این را نداده که برود و بنشیند و از آن کارگر قزوینی یا آن راننده تاکسی در مورد جزییات عقاید سیاسیشان بپرسد و با یک دید کلیشهای با کمترین دانش از خواستههای سیاسی این اقشار جامعه برای رایشان و انگیزه پشت رایشان رفتار سیاسیشان را توضیح دادهاست.بعد هم قدم را فراتر نهاده و بهخودش اجازه داده تا با این مشاهدات محدود برای یک قشر از جامعه حکم کلی صادر کند.
پشت همچین گزارههای تقلیلگرایانهای البته تحقیر خواستههای سیاسی نهفته است. انگار نویسنده دارد میگوید: “گناه دارد. تقصیر خودشان نیست که روستایی و بیسوادند. سادهاند!” اما اینطور نیست. برساخته روستایی یا کشاورز یک برساخته فضایی است: وجود ندارد. و نه پدر من و نه دایی من و نه مادربزرگم و نه خودم (که لابد نباید روستایی باشم چون وبلاگ مینویسم!) در همچین ظرفی نمیگنجند. یاد آنزمانی افتادم که داشتم در بحث با فردی در حمایت از موضع نزدیکی اقتصادی ایران به کشورهای درحال توسعه بهجای کشورهای توسعه یافته صحبت میکردم و فرد سوم وسط بحث بهمن رساند که احتمالا چون در روستا بزرگ شدم اینطور فکر میکنم. و مدتی پیش یک آشنای حامی احمدینژاد که خودش همه عمر ساکن تهران بوده روی فرندفید به من گفت که اگر تهراننشین نبودم عقاید سیاسیام متفاوت بود و من از آنجا که در تمام عمرم یکبار بیشتر به تهران نرفتهام (آنهم به فرودگاه امام خمینی در اطراف تهران) یکدفعه خندهام گرفت: هی روزگار!
کلامآخر: “روستایی” یا “کشاورز” نیاز ندارند کسی از روی انساندوستی و “خوببودن” برایشان صحبت کند. خودشان صحبت میکنند. لطفا بهخوبی خودتان ببخشید و خوبیتان را هدر ندهید! کسی منکر تفاوتهای زندگی در تهران یا شهرستان یا شهر و روستا نیست. کسی منکر بیعدالتیهای رفته بر روستاییها هم نیست. ولی این نمیتواند دستاویز این یکی یا دیگری قرار بگیرد تا با دیدی کاملا تقلیلگرایانه از این بیعدالتیها و تفاوتها در راستای منافعخودشان بهره برند. مردم میفهمند!
اخیرا در پرونده جدیدی از نشریه “پنجره” نوشتجاتی “در جستجوی جاي پاي مرد مرموز سياست ايران، موسوي خوئيني ها” نوشته شده و به شیوه مطالبی که اخیرا نمونه آن را زیاد میخوانیم سعی شده است به ابعاد تاریک زندگی سیاسی موسوی خویینی ها اشاره شود. از جمله موارد اشاره شده آن است که موسوی خویینی ها از قضا در جوانی کمونیست بوده و وابستگی هایی به شوروی داشته و لابد از این میشود نتیجه گرفت که موسوی خویینی ها هم درست مثل میرحسین موسوی سابقه دشمنی اش با ایران و نظام برمیگردد به خیلی قبل از آنکه ما میدانیم!
در این باره برادر عزیزم تورجان مطلبی نوشته و وبلاگ “آهستان”هم در پاسخ تورجان وی را به تطهیر اشتباهات اصلاح طلبان به بهانه نزدیکی آنها به امام و حضور آنها در حلقه یاران امام متهم کرده. من اما احساس میکنم که استدلال تورجان آنقدر قابل فهم و رساست که هیچ انسان بی قصد و غرضی از آن نتایجی که در این نوشته گرفته شده است را نمیگیرد.
آنچه تورجان بدان اشاره کرده است به همین سادگی است: درست است که اخیرا افرادی که سابقه تعهدشان به نظام و انقلاب مشخص است در عرض چند ثانیه و به خاطر مخالفت با آقای احمدی نژاد به یک باره تبدیل میشوند به منافقانی که گذشته شان را فراموش کرده اند و به صف دشمن پیوسته اند، ولی اینکه یک قدم جلوتر برویم و بگوییم اینها همان زمان که به انقلاب تعهد داشته اند و توسط امام هم تایید میشدند در نفاق بوده اند جوری زیر سوال بردن امام است. به هرحال وقتی امام از فردی یا افرادی تعریف میکردند دست کم “حال” آنها را تایید میکردند و این حمایت پای امام هم نوشته میشود.
وقتی اتهام سابقه کمونیستی موسوی خویینی ها را خواندم به یک باره یاد ماجرای اتهام آقای خزعلی عضو محترم شورای نگهبان به آقای سلامتی (فکر میکنم آقای محمد سلامتی دبیرکل فعلی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) در زمان امام افتادم. جریان از این قرار است که آقای خزعلی به خاطر برخی مسائل روی منبر آقای سلامتی را کمونیست خوانده بوده و (تقریبا مثل برخی اعضای شورای نگهبان همین الان) با پرخاشگویی اتهاماتی را علیه آقای سلامتی روا داشتند. در واکنش به این اقدام امام نامه ای به فقهای محترم شورای نگهبان نوشتند و هشدار دادند که “مادامی که شما اینگونه عمل میکنید، باز هم توقع دارید جوانان انقلابی تند احترام شما را بگیرند.”
بسمه تعالی
حضرات فقهای محترم شورای نگهبان – دامت افاضاتهم
با سلام و آرزوی موفقیت برای شما و تمامی آنانی که قلبشان برای پیروی اسلام میتپد. گاهی دیده میشود که بعضی از آقایان محترم در مسائلی وارد میشوند که موجب وهن شورای نگهبان است. فقهای محترم باید توجه داشته باشند که نباید در مسائلی که مورد درگیری هست، وارد شوند. از باب مثال در شان شورای نگهبان و حتی خود حضرت آقای خزعلی نیست که به افراد مختلف تندی کند. اینکه دیگر روشن است که روی منبر و یا هر کجا حرام است به مسلمانی نسبت کمونیستی داد. بر فرض که ایشان بگوید من نسبت ندادم، ولی این را که معترفند که گفتهاند: میگویند آقای سلامتی کمونیست است. آیا این توهین و گناه بزرگ از شخصی که عضو شورای نگهبان است، آن هم به مسلمانی که نمایندهی مردم تهران است، شرعاً چه صورتی دارد. مادامی که شما اینگونه عمل میکنید، باز هم توقع دارید جوانان انقلابی تند احترام شما را بگیرند.
آیا شخصی که میآید نزد فقهای شورای نگهبان و میگوید: اگر گناهی هم کردهام توبه میکنم، راه درستی را رفته است یا کسی که روی منبر این توبه را به عنوان ضعف یک نماینده نقل میکند؟ بحث بر سر خوبی و بدی نمایندگان و سایر افراد نیست، بحث بر سر راه گناه و کج رفتن است. همه باید توجه کنیم که آلت دست بازیگران سیاسی نشویم. باید سعی شود آقایان به عنوان منبری پرخاشگری که تا این مرحله حاضر است پیش رود معرفی نشوند.
شما نگویید آنها به ما بد میگویند و ما با این صحبتها جواب آنها را میدهیم. آنها که به شما بد میگویند، پست مقدس شورای نگهبان را ندارند. شما در مکانی نشستهاید که باید خیلی از مسائل را با سکوت و وزانت خویش حل کنید. حواستان را جمع کنید که نکند یکمرتبه متوجه شوید که انجمن حجتیهایها همه چیزتان را نابود کردهاند. من به شما آقایان علاقهمندم ولی لازم میدانم گاهی که مسئلهای را میبینم تذکر دهم . والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته .”
روح الله الموسوی الخمینی
( صحیفه امام، بخش ضمیمه، ص 579)
پی نوشت- حالا که بحث استدلال و مغلطه و امثالهم شد چطور است من هم این وسط بپرسم که بینی و بین الله اینکه چهار تجربه منزوی زندگی آدمها را که تازه در صحت و سقم آن تجارب هم شک هست را برداریم و سپس از وصل کردنشان نتایجی چونان نتایج نشریه پنجره بگیریم هم شد روش استدلال؟ خود من بعد از خواندن یکی این نوشته ها به نتیجه رسیده ام که بی شک کمونیست و حامی شوروی بوده ام و خودم نمیدانسته ام چون هم در دوره تحصیل ام (همین الان) با چند کمونیست آشناییتی دارم و هم زمان جنگ گرجستان و روسیه حق را دادم به روسیه. پرونده سازی هم میکنیم، طبیعی تر کار کنیم!
بیش از شش ماه پیش و آنزمان که کاندیدا شدن شما هنوز یک خبر جدید بود من برایتان نوشتم که “از شما انتظار معجزه دارم.” خسته از سالها پرپرشدن آرمانها و حمایت از افرادی که یکیک ثابت کردند ارزش حمایتها را نداشتند من در شما که یادآور دفاع مقدس و “روز وصل دوستداران” بودید فردی را میدیدم که بهنام او بتوان دوگانگیها و مردمفریبیها را کنار گذاشت و به نام نامی الله جامعهای را برمبنای ارزشهایی که امروز مدعیان پرادعا و قدرتمند آن بیش از هر زمان دیگری مصداق “چارپایی بر او کتابی چند” هستند بنا نهاد. من تصور میکردم این انتخاب اگر هم به پیروزی کاندیدای رقیب منجر شود میتواند معادلات “خودی/غیرخودی” سیاست ایران را تا ابد به تاریخ بفرستد و فردایی را بسازد که در آن تفاوتهای مجازی بین “ایرانیت/اسلامیت” یا “منتقد/وابسته” کنار گذاشته شود.
هفتماه بعد از نوشتن آن نامه من هنوز یک “غیرخودیام” اما بیشک بیش از هر زمان دیگر نسبت به انقلاب و ارزشهایش احساس خودی بودن میکنم. این انتخابات من را به نوشتههای شهید مطهری کشاند و من برای اولینبار “درباره انقلاب اسلامی” را خواندم تا با نگاه معلمان بزرگترین و قهرمانانه حرکت تاریخ مملکتم آشنا شدم. یادم هست اولین بار که امت و امامت شریعتی را خواندم مدام به دور و برم نگاه میکردم و مردمی را میدیدم که روزبهروز نسبت به استیفای حقوقشان و حرکت در مسیر آرمانهایشان ناتوانتر میشدند و حاکمانی که روزبهروز از مردمشان دورتر میشوند. من هرچهتلاش میکردم بیشتر و بیشتر نسبت به آرمان شریعتی و مطهری و بهشتی ناامیدتر میشدم. در این ششماه من اولین بار توانستم نوشتههای شریعتی را بخوانم و نمود آن را در جلوی چشمانم ببینم. شریعتی راست گفته بود.
آقای موسوی! میگویند من دچار نفاق شدهام: همانهایی که ادعا میکنند تنها وارثان واقعی انقلاب و ارزشهایش بوده و هستند. همانهایی که با ملغمهای از تیوریهای ضد استعماری شرقی و غربی و ژستهای حمایت از مستضعفین حرفشان را شروع میکنند و آخرش در جواب شکایت کشتار و غارت و دزدیها میگویند: “مگر در آمریکا رخ نمیدهد؟” همانهایی که در پاسخ به کشتن یک زن مسلمان عکس زنمسلمان شهید دیگر را بلند میکنند. همانهایی که چاوز حمایتش از آنها را با حمایت آمریکا از اسراییل مقایسه میکند. آنها به من میگویند منافق چون نسبت به رفتارشان معترضم و چون اعتراض دارم که از حقوق خودیها برخوردار باشم. آنها به من میگویند منافق چون دکان و کاسبی فروش بهشتشان را هرچند اندکی تهدید کردهام. چون حرفی زدهام که تاب شنیدنش را ندارم.
در عرض چند روز من از “شهروند عزیز و محترم متعهد” تبدیل شدم به “اغتشاشگر وابسته بهخارج مرفه شکمپرست منافق.” اما من بهحقیقتی دستیافتهام که نمیتوانم بهخودم بقبولانم از آن چشم بپوشانم. من چهره واقعی آنها که به خودم احترام بهشان را آموخته بودهام را دیدهام. دیگر نمیتوانم بهعقب برگردم. من دیگر از دوستان و همسایگان سابقی که امروز بر دست و زبانشان دشنه بستهاند نمیهراسم زیرا خواندهام از او که وی را “در شب چهارشنبه ۷جمادی الثانی سال ۵۲۵ هجری بر در مدرسهای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ میپرداخت بر دار کردند. سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و چون حسین بن منصور حلاج خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود“: ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم / وان هم به سه چیز کمبها خواستهایم
گر دوست چنین کند که ما خواستهایم / ما آتش و نفت و بوریا خواستهایم
آقای موسوی! این مدت ما خیلی گریستیم: گریههای واقعی نه گریه بهامید تحریک حضار. خون دل گریستیم. از خیلیها ناامید شدم. اما این همه شکست دستکم یک دستآورد داشت: یک نماز جمعه که مدعی و غیرمدعی و مسلمان و غیرمسلمان و چه هشیار و چه مست در صفوف آن حاضر شدند. دیگر مهم نیست قبل و بعد از آن نماز جمعه و یا حتی حین همان نماز جمعه چه شد. این نماز جمعه سالها تلاش پروژه شهروندسازی ظالمانی که هدفشان ساختن ایرانی “خودیای” بود که ارادتش به اسلام و انقلاب هماهنگ با عیار بورس تهران هماهنگ باشد را نابود کرد. این آغاز پایانی بود بر “موزهسازی” از انقلاب اسلامی. من این نقطه عطف را به فال نیک میگیرم: این همان معجزه بود.
نفاق جدید در حالی که از لحاظ مرام و اندیشه از امام(ره) عبور کرده و تفکرات سکولاریستی پیداکرده، در میان مردم معتقد به خط امام(ره)، خود را وفادارترین جریان به خط امام(ره) معرفی و جریان مخالف را به عنوان جریان ضد خط امام(ره) معرفی می کند- غلامحسین الهام
1. در تشریح مبانی نفاق امیرالمومنین (ع) میفرمایند: “نفاق بر کذب بنا نهاده شده است.” در همین راستا اگر فرد یا گروهی دم از حمایت از منافع مستضعفین میزند و در عین حال در مقابل فروش کارخانه هایی که با هزینه و سهام عمومی (بخوانید بیت المال) ساخته و پروارنده شده اند به “بخش خصوصی” که از قصا یک نیروی نظامی دارای کنترل بر جان و مال و ناموس مردم هم هست ساکت و آرام و چه بسا شریک است آیا این فرد دروغگو و منافق نیست؟
2. اگر فردای ادعای مبارزه با دولت های استکباری را دارد و در مقابل امتیازدهی به دولت های خارجی ساکت باشد آیا این فرد منافق نیست؟
3. آیا سکوت در برابر نفاق سیاستمداران منافق به بهانه وابستگی های سیاسی نفاق نیست؟
به پیروی از “برائت از مشرکین” قهرمانانه هرساله برادران و خواهرانم در اینجا اعلام برائت میکنم از او که گفت: “جنبش سبز هدیه جوانان ایران به جامعه جهانی بود” و دیروز مي نوشت: “استعمار خارجی و ستم داخلی هموازه بازوان یک دست برای سرکوب ملت ایران بوده اند.” امروز مینویسد “ضروری ترین چالش پیش روی رییس جمهور (اوباما) بلندپروازی های هسته ای ایران است” و دیروز میگفت “برنامه هسته ای جدای از مسیر تحولات داخلی حق ملی ایرانیان است.” امروز از اوباما، قاتل دهها زن و مرد و کودک افغان، حمایت میکند و دیروز نوشت: “صد روز بعد از آغاز ریاست جمهوری اش، اوباما بیشتر و بیشتر شباهت خود به بوش را نشان میدهد.” دیروز خطاب به قلم استعمارزده ای که به بهانه حمله به جنبش سبز در ایران به تمسخر فرهنگ شهادت طلبی میپرداخت نوشت: “یک مغزاستعمار زده یک مغز استعمار زده است، چه توسط راست آمریکایی تسخیر شده باشد چه توسط چپ کلیشه ای:(مغز استعمارزده) یک سرزمین اشغال شده است، خالي از محتوا، خالی از عشق، و خالی از فکر دلسوز.” و امروز من مایلم همین جمله فراتاریخی را به او خطاب کنم.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
به باور من انباشت سرمایه انسانی و شکلگیری گفتمان منسجم حول اقتصاد آزاد، کشور را در موقعیتی قرار داده بود که اگر هاشمی انتخابات 84 را برده بود ایران در آستانه یک جهش تاریخی بینظیر قرار میگرفت. جهشی که شرایطش هیچ وقت (شاید جز در اوایل دهه چهل) فراهم نبود. افسوس که این اتفاق نیفتاد +
در این نوشته برآنم تا به این سوال کلیدی پاسخ دهم که چطور یک نفر میتواند یک گزاره مثل گزاره بالا و هزار گزاره پر و پیمانتر که در موردش کتابها نوشته شده و میشود را در یک نوشته چندخطی بیاورد و یک عدد و یا رقم و یا حتی محض رضای خدا یک نقل قول از «همسایه کاردرستمان» هم نیاورد. یک راه سادهاش آن است که چشمها را ببندید و هرچه دلتان خواست را بدون کوچکترین توجهی به شعور احتمالی مخاطب بنویسید و آخرش هم با زدن چهارتا از جدیدترین برچسبهای مد روز مثل «پوپولیست»، «احساسی و واکنشی» و «روزنامهنگارانه» روی طرف مقابل نوشتهتان را دربرابر حوادث احتمالی بیمه کنید.
بدیهی است که در بررسی همچین گزارهای اصلا مواردی مثل تکوین طبقه الیگارشی با خواستهای جدید اما شدیدا وابسته به سیستم ارتزاق پول نفت تقسیم شده از سوی حاکمیت در نتیجه شیوع گسترده رانتخواری در دوره همان که انتخابش میتوانست سرآغاز «جهش» ایران باشد، تلاش ناموفق برای خصوصیسازی که نهایتا با رخدادهای اخیر کشور را در معرض خطر جدی نظامیشدن اقتصاد بدل کرده و مهمتر از همه رای عمومی به کاندیدایی با پلتفورم تبلیغاتی انتخاباتی کاملا مخالف با روند اقتصادی شانزده سال قبل (هرچند از خیلی لحاظ به قول نویسنده برنامههایش سیاستهای احمدینژاد «در همان راستایی است که ما از آن دفاع میکنیم») اصلا مهم نیستند و فقط این مهم است که رفقای من که در فلان روزنامه باهاشان دوست شدم خیلی حرفهای مدیریتی قشنگی میزنند!
البته یادم رفت که ذکر شکستهای تجربه بازار آزاد در سراسر دنیا «مغلطه» است و فقط این مدلهای اقتصادی رقیب بازارآزاد هستند که تجارب شکستها و بد عملکردنهایشان پایشان نوشته میشود تا آقایی در گوشهای از دنیا بنویسد: «…بر خلاف کلیشههای رایج، بازار آزاد با همه ضعفهایش با فاصله زیادی از بدیلهای دیگرش بهتر عمل کرده است.» اینجا دیگر مثلا رابطه بین سیستم کاپیتالیستی غرب و تلاش برای فتح بازارهای بین المللی که بعد به کلونیالیسم منظم و بعدها نیوکلونیالیسم انجامید اصلا مهم نیست و همه به نقد فعال از کاپیتالیسم و ابعاد اجتماعی-سیاسی آن «نامرتبط» است. چرا؟ چون این «هیچ ربطی به بازار آزادی که ما دفاع میکنیم ندارد»!
نکتهای که این وسط مغز من را مشغول کرده اما-همانطور که در ابتدا گفتم- نه محتوای کلیگویانه و غیرقابل نقد نوشته که زیربنای اپیستمولوژیکی هست که بههمچین دیسکورسی اجازه میدهد با نادیدن گرفتن کامل شعور مخاطب در موضع «معلم اول» بنشیند و بهصرف فلان مدرک یا فلان تجربهاش هرچه خواست و نخواست را چون حکم کلی به مغز او فروکند و «راه توبه و صواب» را نشانش دهد. همچینن اپیستمولوژیی بینهایت من را یاد مدیای آمریکا انداخت و قدرت بینظیرش در گفتن هرآنچه تا کنون گفتهاست: یادی بکنیم از آکتور سینما میلتون فریدمن!
در پایان هم از خوانندگان عزیر دعوت میکنم که اگر حال خواندن نوشته «پوپولیست» و «نامرتبط» اولی را که آدرس آن را در پایین ذکر کردم را ندارند دست کم نوشته دوم را که انتقادات خود هاشمی است بر ناکارآمدیهای «سازندگیاش» (که اصلا ربطی به تجربه بازارآزاد در ایران ندارد!) را مطالعه بفرمایید.
Seyf, Ahmad. “Obstacles to the Development of Capitalism: Iran in the Nineteenth Century.” Middle Eastern Studies 34, no. 3 (1998): 54-82.
زیباکلام، صادق. “هاشمی بدون روتوش.” تهران: روزنه (1387): 91-115.
I have to admit that it is increasingly difficult for me to write about the recent disparities of my Iranian society since I understand that I have no right to “inject the poison of disappointment to the society,” as a dear person once reminded me. But writing in this English-language blog who has less than [...]