چون با هردو، به مرکز‌نشینان (که دیگر مهم نیست از کدام شهرستانی به آنجا آمده‌اند) یادآور شده‌ام که: «درست است که تهران پایتخت است اما مرکز نیست»! (خواستنی‌ترین کافه‌ی این حوالی را در یک شهرستان بنا کرده‌ام!).

شاید باورتان نشود ولی یکی از نشانه های این که آقای احمدی نژاد خودش “نماد تغییر” بوده است همین است که در نتیجه اقدامات ایشان یک عده تهرانی خیلی مهربان و بشردوست بلند شده اند و از حقوق ما شهرستانی های بدبخت و بیچاره دارند دفاع میکنند. با این حساب بی راه نگفته ایم اگر نتیجه گیری که آقای احمدی نژاد از این حیث شده اند یک قهرمان ملی! البته لازمه این نتیجه گیری  تقلیل روابط “استعماری داخلی” مملکتمان به دوگانه “تهرانی/شهرستانی” است که دوگانه های قدرت دیگری مثل “فارس/ غیر فارس،” “شیعه/غیر شیعه” و غیر را اصولا از نظر خارج میکند. چون واقعیت اینجاست که اگر نگاه مان را اندکی وسیع تر کنیم آنوقت می فهمیم که اقلیت های قومیتی و مذهبی و دینی در ایران در این چهارسال در فشار اجتماعی و سیاسی عظیمی بوده اند که همین حامیان آقای احمدی نژاد نه تنها به شان اشاره نمیکنند که میشود گفت اصلا در نظرشان نمیگیرند. در بعضی موارد هم مثل قضیه دراویش یا بهاییان از برخی افراد و گروههای سیاسی انتقاد میکنند که چرا از فلان گروه حمایت کردی!

البته فهم این گرایش دوستان سخت نیست. اخیرا نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در ایران مورد سوال جدی قرار گرفته است. در شرایطی که تضمین سلامت انتخابات بر عهده شورایی است که نمایندگانش بارها حمایت خودشان را از یکی از کاندیداها اعلام کرده بودند، وقوع همچین شبهه های به خاطر درصد بی اعتمادی به شورای نگهبان کاملا طبیعی بود. شبهه تقلب در انتخابات طبیعتا از سوی میلیون ها ایرانی مطرح شد و حاکمیت هم راه چاره را نه در اعتماد سازی بلکه در سرکوب مردم دید که به شهادت بسیاری از برادران و خواهرانمان انجامید. حامیان کاندیدای “پیروز،” برای توجیه معترضین به نتیجه انتخابات هم متوسل به استدلالاتی شدند که “تهران محور بودن” و فراموش کردن رای شهرستانی ها از سوی حامیان موسوی یکی از آنها بود. به عبارتی بحث “تهران محور” بودن فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران که از جنبه های مهم پدیده ای است که نظریه پردازان پسا استعماری از آن به عنوان “استعمار داخلی” امروز برای یکی از جناحهای سیاسی ایران سود سیاسی پیدا کرده است، از همین رو هم هست که زیاد در موردش می شنویم.

ولی به هر دلیل چاره ای نیست جز اذعان به این نکته که صرف مطرح شدن رابطه قدرت “تهرانی/شهرستانی” در فضای سیاسی “تهران محور” ایران جای خشنودی دارد. اینکه به هر دلیلی توجه دارد به سمت “شهرستانی ها” جلب میشود البته پدیده مثبتی است، هرچند این توجه فقط در حد بیان و رتوریک باشد. خصوصا که آغاز گفتمانی با محوریت “تهران محوری” صحنه سیاسی و اجتماعی ایرانی با همه جهت گیریهای جناحی-سیاسی چنین گفتمانی میتواند به ناظرین عمق فاجعه ای که در ایران برای دهه ها درحال وقوع بوده و هست را نشان دهد: یک طرف بازی تهرانی “بد” است که خودبزرگ بین است و شهرستانی را فراموش کرده است. از سوی دیگر “تهرانی خیلی مهربان” است که خیلی میفهمد و میشود موعظه گر اجتماعی جامعه خودبین “تهرانی.”

داستان این آقای “تهرانی خیلی مهربان” البته خودش سرشار از هزار و یک تناقض است: این آقا در عینی که ادعای شکستن رابطه استعماری را دارد که “شهرستانی” را محصور خود کرده است، خودش یک قدم از “بدها” فراتر میرود و به خود اجازه میدهد از زبان “شهرستانی” صحبت کند و به اسم او از یک کاندیدا حمایت کند و به کاندیدای دیگر بتازد. تفاوت اصلی درحقیقت اینجاست که “تهرانی بد” عاملیت و فاعلیت “شهرستانی” را به رسمیت نمی شناخت و در نظر نمی گرفت ولی “تهرانی خیلی مهربان” این عاملیت را به نفع خودش تصاحب و غصب میکند. این درحقیقت شبیه نقشی است که برخی سازمانهای حقوق بشر “چپ” در جوامع “استعماری” در مورد جوامع “مستعمره” ایفا میکنند: جایی که “سفیدپوست” بشردوست به حمایت از “رنگین پوست” بدبخت می آید. سه نتیجه اصلی چنین تصوری را میتوان اینگونه توصیف کرد:

  1. “سفیدپوست،” “رنگین پوست” را از موضع “فعال” خارج کرده و در موضع “بدبخت” قرار می دهد
  2. “سفیدپوست” موضع “بشردوستی” را برای خودش ثبت میکند
  3. “سفیدپوست” جلوی صحبت کردن و فاعلیت “رنگین پوست” به زبان خود را میگیرد.

آنچه در رابطه “تهرانی خیلی مهربان” و “شهرستانی بدبخت” رخ میدهد درحقیقت نسخه دیگری از همان رابطه “تهرانی بد” و “شهرستانی وجود نداشته است،” نسخه به روز ترش که آقای مهربان برای رو کم کنی از هم دانشگاهی هایش ازش استفاده می کند!

آنان که گفتند الله و بر این ایمان پایدارماندند، حاضر نشدند بنده ی غیر خدا شوند، و حکومت غیر خدا پذیرند،فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند و مژده دهند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی از گذشته ی خویش ندارید و شما را به همان بهشتی که انبیا وعده دادند بشارت باد- از سرود انقلابی “الله الله” با صدای رضا رویگری

خدایا سلام

دیروز “دال” داشت می رفت تظاهرات. من هم که نگران بودم گفتم بیایم و برایش دعا کنم. واقعیتش آن است که دال میترسید. دال تا دو هفته پیش چیزی از سیاست نمی دانست. “همه قبیله او عالمان دین بودند” آخر، او را میرحسین در مناظره هایش و با سادگی هایش به ستاد رفتن و به سرنوشت خود اندیشیدن آموخت. دال دیروز رفت تظاهرات تا از رای “از دست رفته اش” دفاع می کند. دال می گفت میرحسین او را یاد امام می ندازد، هرچند خودش هم اعتراف می کند “هیچ کس امام نمی شود.”

دال می ترسید. دال مدام از این و آن آمار درد باتوم را می گرفت. می پرسید اگر بگیرندش چه کارش میکنند؟ دال از بازجویی میپرسید. از اینکه شکنجه ها چطور است؟ او مدام می گفت دست خودش را داغ کرده این بار بار آخرش باشد که پایش را توی میدان سیاست میگذارد. اما، خودش می گوید، این بار نمی شود. او چاره ای ندارد جز دفاع از خود و دفاع از وطنش.

دال کلی فامیل شهید دارد. خانه شان پر از لاله است. او میخواهد برود از خون آن شهیدان دفاع کند. اولین  بار وقتی تصمیم گرفت به اوضاع اعتراض کند که متوجه بدرفتاری گشت ارشاد با یک دختر شد.  ظاهرا دال عصبانی می شود و مداخله میکند. میگیرندش و یک شب تا صبح توی بازداشتگاه تا میخورد کتکش میزنند. او ولی راضی است از کارش. مادرش بعدها بهش گفت دایی شهیدش هم یک بار دقیقا به خاطر “غیرتی” شدنش زمان “طاغوت” افتاده بود زندان.

دایی دال که حالا یک کوچه به اسمش است هم ظاهرا آدم کم و بیش ترسویی بوده روحش شاد. اما غیرتش هیشه بر ترسش غلبه میکرده. زمان جنگ هفده سالش بوده. مثل میلیون ها نفر وقتی تصویر بدرفتار عراقی ها با زنان و کودکان ایرانی را می بیند خونش به جوش می آید. از همانجا شناسنامه اش را دست کاری می کند و میرود برای اعزام. بعد از شش سال برای خانواده اش جنازه اش می ماند و البته افتخارش.

دال هر روز می رود تظاهرات. اینطور که می گوید روز اول مادرش منعش کرده و گفته شیرش را حلالش نمی کند. روز دوم اما مادرش برایش دعای خیر خوانده. مادرش گفته بهش افتخار می کند. پدرش هم فقط خواسته مواظب “ساواکی ها” باشد. پدرش از آنهایی بوده که در کشتار میدان ژاله جان به در برده است. می گوید موقعش که بشود “اسراییلی ها” را می فرستند وسط تا مردم را مثل داس درو کنند.

دوستانش می گویند دال این چندوقت اصلا از این رو به آن رو شده. دال سابق بر این آدم خیابان گردی بود. البته خیابان گردی اش بلانسبت شما برای دنبال دختر مردم انداختن بود. امروز اما دال برای حفاظت از همان دخترهایی که روزی دنبالشان می انداخته بارها باتوم خرده است از “بی غیرت ها.” او می گوید در مقابل این وحشی گری ها نمیشود واکنش نشان نداد. می گوید از نظر او ” همه اونهایی که در اعتراض به این آدمک ها شرکت می کنند جزء یک خانواده هستند.”

خلاصه اینکه خودت مواظب این رفیق ما باش. من نگرانشم. هرچند نگرانی برای کسی که عاشق است هرچند بی مورد نیست ولی تا حد زیادی بی فایده است. دیشب که میان خواب  کابوس شهادتش را دیدم بی اختیار به سمت “کتاب” باقی مانده از دست های پدرم رفتم. گشودمش، آمد: “الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون*.”

سوره مقدسه یونس، آیه 62.*

پی نوشت: عنوان با مسمای این پست را بار اول از عنوان وبلاگ محمدمسیح آموختم.

بی خبری از وضعیت امروز ایران که با سکوت معنادار یا بی معنی رسانه ای هم آمیخته شده است بسیاری از ایرانیان خارج از کشور چون من را در وضعیت بهت و ندانم به کاری گذشته است.  در این شرایط شاید بهترین منبع  خبر از وضع “شهر” توییتر و فرندفید است و دوستانی که با دل نگرانی از حوادث امروز می نویسند. این من را یاد زمانی انداخت که کودک یا نوجوانی بودم و در روستای تازه شهر شده ای به نام “گلدشت” (زادگاهم) در اطراف نجف آباد اصفهان زندگی میکردیم. با یک تلویزیون نه چندان روبه راه و یک خانواده از سیاست و وضع مملکت بی خبر سخت بود دانستن اخبار و آنچه در “شهر” رخ میداد. تنها منبع ما یکی از فامیلهای اصفهانی مان بود که ماهواره داشت و هر بار می دیدیمش به ما داستان حوادث “شهر” و مملکت را میگفت.

امروز اگرچه اینترنت و هزار و یک وسیله ارتباطی دیگر دست امثال من را به اطلاعات و اخبار باز گذاشته، هنوز هم  غربتی هست نسبت به “شهر” و حوادثش برای آنهایی که از “شهر” دور افتاده اند.جای گفتنش “اینجا و اکنون” نیست اما با خودم می گویم شاید شکستن این “غربت” و “جدایی” است که راه حل دردهای بی درمان ماست.

ادوارد سعید، متفکر و منتقد ادبی بزرگ فلسطینی، در کتاب “نمایش روشنفکران” به میل به “وضعیت تبعیدی” اشاره میکند که بخش رادیکال آکادمیای آمریکا (به عنوان یک مثال بارز از وصعیت تبعید روشنفکرانه) به جدا بودن از کانتکست تحولات جامعه نشان میدهد. “تبعید” درحقیقت نوعی گوشه گیری اجتماعی و فرار از وضعیت اسف بار جامعه است. این وضعیت در مورد جامعه آمریکا به نیکی و روشنی احساس میشود. روشنفکران این کشور در مقابل تحولات جامعه تاحد زیادی ناتوان به نظر میرسند و یا به دور از کانتکست تحولات جامعه به نوشتن کتابهایی با ادبیات دشوار و مخاطب فوق العاده خاص مشغولند و یا در بهترین و “حوزه عمومی”ترین حالت مانند نوام چامسکی به صدای مخالفی تبدیل شده اند که جامعه آمریکا تقریبا خیلی وقت است به نشنیدن یا وانمود کردن به نشنیدنش عادت کرده است. وضعیت گروه اول خیلی بیشتر به “تبعید روشنفکرانه” در مفهومی که سعید در کتابش ارائه داده است نزدیکتر به نظر میرسد، هرچند وضعیت روشنفکران “حوزه عمومی” چون چامسکی و خود سعید نیز چندان غیر”تبعیدی” نیست.

درمقابل این وضعیت “تبعید” که یک واکنش روشنفکرانه است به ناامیدی حاصل از وضعیت به زعم بسیاری اسف بار اجتماعی آمریکا، روشنفکران گاه ممکن است رو به واکنشی متفاوت بیاورند که من اسمش را میگذارم وضعیت “غربت.” وضعیت “جامعه روشنفکری” ایران به نظر من نمونه عالی برای فهم وضعیت “غربت” روشنفکرانه است. برخلاف جامعه روشنفکری آمریکا، “جامعه روشنفکری” ایران از جامعه خود فرار نکرده است. برعکس، بسیاری از وابستگان به این جامعه، حضور فعالی دارند در عرصه های سیاسی که به طور مستقیم با مردم در ارتباط است. نمونه بارزش انتخابات است. هرسال بحث های انتخاباتی شدیدی در میان “جامعه روشنفکری” ایران در مورد استراتژی مناسب انتخاباتی شکل میگیرد.  این وضعیت به هیچ وجه مناسب تعریف سعید از روشنفکر “تبعیدی” نیست. واکنش روشنفکری ایرانی به مشکلات جامعه اش فرار عزلات گشایانه از آنها نیست بلکه “تقلیل سیاسی” این مشکلات است.

“روشنفکر” ایرانی مشکلات جامعه را از لنز سیاسی می بینید. مشکل زنان ایرانی  قوانین نابرابر است. مشکل ایران احمدی نژاد است. مشکل اصلاحات کروبی و پیش از او خاتمی است. مشکل جنبش دانشجویی بسیج است.مشکل جامعه ایرانی عدم وجود حکومتی دمکراتیک است. راه حل مشکل هم حمایت از جناح اصلاح طلب است. هدف هم حذف احمدی نژاد و مثلا نظارت استصوابی است.   این را اکبر گنجی که خودش هم کم دچار به مشکلی که اشاره میکند نیست در کتاب “راه به دمکراسی”اش “اصالت سیاست” نام گذاشته و من بیشتر مایلم “تقلیل گرایی سیاسی” بخوانمش.”تقلیل گرایی سیاسی” “روشنفکر” ایرانی را از ابعاد اجتماعی و فرهنگی مشکلات جامعه غافل کرده و نهایتا “روشنفکر” را از مقام روشنفکری رسانده است به درجه یک “فعال سیاسی.” اینجاست که “روشنفکر” از “خود”اش  یعنی روشنفکر بودنش هجرت میکند و دچار وضعیت  “غربت” میشود. این وضعیت که تا حد زیادی حاصل فقر فکری و فرهنگی “روشنفکری” ایرانی است را میشود به خوبی در آثار “روشنفکران” دوم خردادی و “لیبرالهای” ایرانی به خصوص دید.

با تشکر از الیاس عزیز برای دعوت به این بازی

عموجان

جوابیه ات را به”بچه ها” خواندم و جواب دادنم آمد. من هم با الیاس مخالفم که “فیلترینگ در ایران فایده ای ندارد.” فیلترینگ فایده دارد. راه انداختن  گرداب هم فایده دارد. کشته شدن وبلاگ نویس هم “فایده” دارد. الان خیلی از وبلاگ نویسانی که روزی روزگاری توی وبلاگشان نوشته بودند احمدی نژاد بالای چشمش ابرو است وبلاگشان را تعطیل کرده اند. رفیق من مینا اصلا وبلاگش را خصوصی کرده. با این حساب چه کسی است که فیلترینگ را “بی فایده” بخواند.

منتهی با همه اینها فیلترینگ آن فایده ای که شما از آن متصوری را ندارد. فیلترینگ به طور خاص و سانسور به طور عام توی سر نویسنده میزند، به حاشیه اش میکشاند و پس از چندی حتی نابودش میکند. اما تجربه ثابت کرده هر فیلتری قابل عبور است. این مسئله اصلی است. نمیدانم شنیده ای آنزمان را که جلوی دانشگاه تهران کتابخانه ها به طور مخفی کتب مارکسیستی بین دانشجوها میپراکندند. این اتفاق دهه های 40 و 50 رخ داد. یعنی زمانی که همه چیز به شکلی فوق العاده پلیسی فیلتر بود. حتی بهنود میگوید تا سایز تیتر روزنامه ها هم از زیر سانسور رد میشد.

سوال اصلی اما اینجاست که اگر مثلا کمانگیر به  خاطر “حرفهای آسمان خراش” فیلتر میشود، با هزارتا آسمان خراش تر از کمانگیر چه میشود کرد؟ این”تفکر مهندسی” مورد اشاره شما امروز همه جا را گرفته. یک سر برو به دانشکده های علوم اجتماعی دانشگاه تهران ببین جامعه شناسی و علوم سیاسی را هم دارند میکنند رشته مهندسی. مگر همین چهارسال پیش شانزده سال نبود مملکت دست مهندسها بود؟ از خودت پرسیده ای عمو جان که چه شد اینطور شد؟

من جوابش را میدانم. یک نگاه بینداز ببین نسبت به تفکرات “مهندسی” توی تاریخ ما تا کنون چه موضعی جز بگیر و ببند و بزن پیاده کردی؟ توی دانشگاه اخراجشان کردی، بازنشستگی پیش از موعد دادی بهشان، روزنامه شان را بستی، کتابشان را توقیف کردی و وبلاگشان را هم فیلتر. اما هنوز بازدید روزانه وبلاگشان بالاتر است از خرید یک سال روزنامه کیهان. عموجان! تو در موضع ضعف بودی در قبال آنها، هرچند قدرت را در دست داشتی.

عموجان درحقیقت تو وارد بازی شده ای که قبل از وارد شدنش خودت خودت را در موضع باخت تصور کردی. اگر “غرب زدگی” جلال را خوانده باشی این هم بخشی است از همان پدیده. جلال میگفت غرب زدگی حاصل مسخ نگاه ما به غرب از “حسادت و رقابت” به “پایین دستی و شکست خوردگی” است. و امروز تو با فیلترکردن هر صفحه اینترنتی داری باخت خودت را مسجل تر میکنی. و با مانندکردن خودت به حکومت های غربی و اعمال سانسور از سوی آنان داری خودت را در موضعی قرار میدهی که انقلاب ایران برای نسخ آن شکل گرفت: حکومتی مثل همه حکومتهای دنیا، سرکوبگر و محدودکننده.

اگر به نتیجه ای شبیه من رسیدی آنوقت به من ایمیل بزن تا با هم صحبت کنیم، هرچند قبلا در این مورد زیاد در اینجا گفته ایم و نوشته ایم.

اطلاعیه اخیر میرحسین موسوی در مورد نوشته یک طنزنویس در طنز خانم فاطمه رجبی هشداری است به گرایشات فراوان سکسیستی و جنسیت گرایانه بین گروههای از جریانات اصلاح طلب خارج از کشور. هشدارها و انتقاداتی که سالهاست هم از سوی اقشار محافظه کار جامعه و هم از سوی برخی گروههای چپ خارج از کشور به اصلاح طلبان داده میشود. از مدت ها قبل بارها به افراد وابسته به جریان اصلاح طلب خارج از کشور نسبت به استفاده از واژه ها و عباراتی که بار اخلاقی و جنسیتی نادرست دارند انتقادات جدی شده بود. واقعیت اینجاست که گفتار به کار رفته از این گروه نه تنها با اصول “حقوق زنان” در سطح بین المللی بلکه حتی با فرهنگ سنتی ایرانی و احترام فراوانی که این فرهنگ برای حفظ حرمت زنان دارد در تضاد است.

در مورد نحوه بیان و گفتار استفاده شده از سوی این جریانات نسبت به فاطمه رجبی اما قضیه درحد کاملا جدی تری است. شخصیت فاطمه رجبی از نگاه این دیسکورس خاص حاوی کمترین حد ارزش انسانی است. درحقیقت همان طور که رییس جمهور ایران آقای احمدی نژاد در بسیاری موارد در رسانه های بین المللی اصطلاحا “دیوآسا ” میشود، فاطمه رجبی نیز در معرض همچین نگاهی قرار میگیرد و به شخصیتی تبدیل میشود که از نگاه خواننده لایق به استحزا کشیده شدن و به مسخره گرفتن شدن به شکلی کامل غیرانسانی است. گویی طنزنویس (برای مثال در مورد نوشته های ابراهیم نبوی در باره فاطمه رجبی) حق دارد مطالبی را درباره فامطه رجبی بیان کند که بیانش در مورد تقریبا هر فرد دیگری در موقعیت ف او نادرست و مضموم است. این نکته بسیار قابل توجه است زیرا در پاسخ به اطلاعیه آقای موسوی طنزنویس مزبور از آقای موسوی خواست دعوای چهارساله وی با فاطمه رجبی را به حال خود بگذارد. به بیان دیگر نویسنده مزبور استفاده از رکیک ترین توصیفات در مورد فاطمه رجبی را “حق” خود میداند و از سایرین میخواهد وارد این مسئله که وی ظاهرا آن را امر شخصی خود میپندارد نشوند.

در راستای همین “دیو آسایی” است که طنزنویس متمسک به کثیف ترین و غیرانسانی ترین شیوه های بیان سکسیستی میشود و از جنسیت فاطمه رجبی به نفع هدف خود بهره میجوید. استفاده از واژه هایی چون “فاطی” برای توصیف فاطمه رجبی یادآور تاریکترین جنبه های زن ستیزی موجود در جنبه هایی از فرهنگ ماست. با استفاده از این واژه طنزنویس می کوشد وقار و بزرگی شخصیتی فاطمه رجبی را در نظر خواننده ابطال کند و در مرحله بعد او را نه یک زن فعال در عرصه سیاسی که یک زن در پایین ترین سطح هویت و شخصیت نشان دهد. به عبارت دیگر نویسنده قبل از آنکه هر نوع نقد جدی (در قالب طنز یا جدی) به خانم رجبی وارد کند او را به حدی پایین میبرد که خواننده، رجبی را نالایق برای هرنوع دیالوگ منطقی و جدی ای ببیند.

به گفته حامد طالبی خبرنگار خبرگزاری فارس در وبلاگش، اکبر منتجبی هنگامی که از سوی هفته نامه “شهروند امروز” مصاحبه ای با فاطمه رجبی انجام داد عنوان کرد که فاطمه رجبی را بسیار متفاوت از تصویر ارائه شده از او در برخی رسانه های اصلاح طلب می بیند. بسیاری از آمریکایی ها نیز بعد از سخنرانی های آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و مصاحبه با تلویزیون های آمریکا عنوان کردند که احمدی نژاد را متفاوت از تصویر رسانه ای ارائه شده از او در رسانه های بین المللی می یابند. جدای از اختلافات های سیاسی که نویسنده با هم احمدی نژاد و هم خانم رجبی دارد، این نکته غیرقابل انکار است که بسیاری از افراد بیش از اینکه این افراد را بشناسند با تصویر رسانه ای این افراد آشنا شده اند. این تنها یک نمونه از نقشی است که رسانه می تواند در “دکترینیزه کردن” جامعه انجام دهد. نوام چامسکی “دکترینیزه کردن” را پروسه ای میداند که از سوی آن رسانه عقاید جامعه را شکل میدهد و “واقعیت رسانه ای” را بر “واقعیت” ارجحیت میدهد.

از آنجایی که ارائه تصویر غلط و کاذب “دیوآسا شده” از فاطمه رجبی بیشتر بین گروههایی که از نظر فکری وابستگی هایی به تفکرات لیبرال غربی دارند عنوان میشود، این نکته نیز انکارناپذیر است که این “تصویر سازی کاذب” نمونه ای از پدیده “اورینتالیسم” است که ادوارد سعید در کتابی با همین عنوان بدان اشاره میکند. سعید واژه “اورینتالیسم” را به سیستم تولید اطلاعاتی اطلاق میکند که در غرب برای ارائه تصویر پر از تقلیل گرایی کلیشه ای از مردمان غیرغربی (”اورینتال”) استفاده میشده است.

نمونه خوبی از تفکر “اورینتالیستی” مدرن جامعه امروز غربی را میشود در برخورد اقشاری در غرب نسبت به شخصیت معصومه ابتکار دانست. وقتی در سال 1998، معصومه ابتکار در روز جهانی زن اقدام به محکوم کردن اقدامات زن ستیزانه طالبان نمود، عده ای از دیدن تصویر زنی با چادر (که در غرب در بسیاری موارد به عنوان نماد بردگی زن یاد میشود) که از حقوق زنان دفاع میکند شکه شده بودند. این درحقیقت برخورد نگاه کلیشه ای عده ای در غرب به “زن مسلمان باحجاب” با واقعیت امر بود. این کلیشه سازی حاصل سالها “دکترینیزه کردن” جوامع غربی نسبت به “دیگر بودن” و “متفاوت بودن” مسلمانان است. در مورد فاطمه رجبی این تفکر اورینتالیستی حتی در سطح ادبیات داخلی هم زنده است و از سوی عده ای که یا در غرب زندگی میکنند و یا از نظر فکری وابستگی هایی به غرب داشته خود را به نحوی جدا از فرهنگ ایرانی-اسلامی داخل کشور میدانند ساخته و پرداخته میشود. به عبارت دیگر تلاش فراوانی میشود تا تصویر کلیشه ای “زن مسلمان باحجاب” در مورد فاطمه رجبی خلق شود.

توهین کنندگان به فاطمه رجبی برای رسیدن به هدفشان البته کار سختی بر روی دوش دارند. آنها ناچارند در درجه اول در برابر یک فرهنگ که در آن زن احترام ویژه ای دارد و از سوی دیگر در برابر اصول حقوق زنان بایستند. اعتراض میرحسین موسوی به این قضیه تنها یکی از واکنش هایی است که باید به همچین اعمال غیرانسانی داده شود. لازم است اقشار مختلف ایران با حدت بیشتری در مقابل این نوع نوآوری های بشرستیزانه بایستند و اجازه ندهند عده ای به نام مقاصد سیاسی شان و با بهره گیری از الگوهای رسانه های غربی چون فاکس نیوز در کلیشه سازی از مسلمانان به سمت مقاصد سیاسی حرکت کنند. باید اقشار آگاه جامعه این پیام را به این اقشار برسانند که بسیاری از “طنزها”  نفرت پراکنانه اساسا پذیرفتنی نیست، ولو اینکه نویسنده اش زمانی شخصیتی نسبتا محبوب بوده باشد.

ویدئوی اخیر باراک اوباما در تبریک عید نوروز را خیلی لازم است از دریچه قالب گفتمان به کار رفته از سوی اوباما دید تا دچار “احساس زدگی سیاسی” نشویم. این ویدیو از بعضی لحاظ یک اقدام بی نظیر بود. برای مثال این تقریبا اولین بار بود که یک مقام آمریکایی بعد از تیرگی روابط ایران و آمریکا اقدام به مخاطب ساختن “مردم” و “دولت” ایران و آمریکا به شکل مشترک کرده بود. از سویی ادبیات به کار رفته از سوی اوباما قابل تقدیر است. او برای مثال اقدام به استفاده مستقیم از زبان فارسی و یا نقل بیت شعر معروف “بنی آدم اعضای یکدیگرند…” از سعدی کرده بود.

با این وجود باید توجه کرد که قالب گفتمانی اوباما خیلی شبیه است به قالبی که بین رییس جمهورهای آمریکا در مخاطب ساختن مردم ایران همواره رواج داشته و بنابراین پدیده چندان جدیدی هم نیست. برای مثال در مصاحبه (اگر اشتباه نکنم) سال گذشته شبکه فارسی صدای آمریکا با جورج بوش به مناسبت نوروز او سعی کرد ضمن تقدیر مردم ایران مشکل خود با آنان را محدود به مشکلی سیاسی جلوه دهد. طبیعی است که برای نشان دادن حسن نیتش رییس جمهور قبلی متوسل به تعریف از مردم ایران میکند و خوب در مورد مردم ایران هم همه اولین چیزی که یادشان می افتد این است که این ملت باستانی است و ادبیات غنی ای دارد.

این قالب گفتمان در مورد اوباما هم صادق است. از سویی اوباما هم مثل بوش میل دارد به مردم ایران نشان دهد که اصلا باهاشان دشمنی ندارد. سال گذشته بوش در سخنرانی نوروزی اش گفت که علت مشکلش با حکومت ایران آن است “که آنها (حکومت ایران) راستش را نگفته اند.” در حالتی خفیف تر همین دیسکورسی که من اسمش را میگذارم دیسکورس “پدر مهربان” را رهبران ایران نیز احتمالا در خطاب مردم آمریکا به کار میگیرند. یک تکنیک خیلی رایج و نه چندان پیچیده سیاسی که اصولا مورد فریبش قرار گرفتن هر تحلیل سیاسی ذی صلاحی را فاقد صلاحیت میکند.

لپ سخن آنکه به نظرم خیلی لازم است دست کم در سطوح اندکی حرفه ای تر سخنان نوروزی اوباما را آنگونه که هست (و نه آنگونه که قرار است) و در کانتکست گفتمان سیاسی بخوانیم.

یک وبلاگ‌نویس که تروریست هم نبود و با جندالله همکاری نداشت در زندان مرد. پایان.

یاد این شعر میرزاده عشقی می افتم:

عید بگرفتن امسال در این ویرانه
نیست رسم خودی و بیگانه
عید چه؟ عید کجا؟ عید چه؟ ای دیوانه
خانه‌داران را عید است تو را کو خانه؟

عید نی از بر یک ملت محکوم فناست

عید شما…شاید مبارک

سپتامبر 1981...خرمشهر

سپتامبر 1981...خرمشهر

عکس بالا شاید یکی از قابل توجه ترین و پرمعناترین عکسهای جنگ ایران و عراق است که تا به حال دیده ام. واقعیت اینجاست که از نگاه من این تصویر به طور احتمالا ناخواسته ای چندین عامل نمادین را در خود ذخیره نموده است.از نگاه من سه نماد اصلی و زیربنایی این عکس “زن”، “مسجد” و “اسلحه” هستند.   زن حاضر در این تصویر به شکلی شاید ناخواسته نمادی شده است برای هویت انقلابی-اسلامی ایران زمان جنگ. با مانتو و روسری که لباس استاندارد یک زن مسلمان ایرانی هستند و البته یک اسلحه در دست که نماد جنگی هستند که تفکر اسلامی-انقلابی ایران در پیش روی خود داشت. و البته مسجد که شاید مهمترین نهاد سیاسی-اجتماعی در کنار مذهبی ایران دست کم در آن زمان بوده است. پوسترهای روی مسجد و عکس شخصیت سیاسی روی دیوار سمت چپ ورودی مسجد که احتمالا دکتر شریعتی است نقش سیاسی مسجد را پررنگ تر میکند. درحقیقت تصویر مسجد ارائه شده به خوبی سه بعد اصلی آنچه من “ماهیت” مسجد میخوانم را تعریف کرده است: بعد مذهبی، بعد اجتماعی و بعد سیاسی. با اندکی دقت میشود فهمید که ماهیت انقلاب ایران با ماهیت مسجد ارائه شده در تصویر “موازی” هستند. یعنی انقلاب ایران هم با ماهیت تقریبا بی همتای خود دارای بعد مذهبی (اسلامی)، اجتماعی (مردمی) و سیاسی بود. از همین رو شاید بیراه نباشد اگر مسجد را در این تصویر نماد ایران انقلابی بعد از انقلاب اسلامی سال 1357 بدانیم.  تصویر زن ایستاده در مقابل مسجد با یک اسلحه اینگونه به مخاطب می نمایاند که زن در حال دفاع از مسجد است. یعنی ملت ایران درحال دفاع از مملکت حالا دیگر انقلابی اش، اگر بخواهیم از دوربین نمادگرایی من تصویر را نگاه کنیم. جالب اینجاست که زن حاضر در عکس نه یک رزمنده که یک غیرنظامی شاید غیرحرفه ای است (طرز گرفتن سلاح از سوی او این فرضیه را حتی قوت میبخشد). این تقریبا نمایی است از آمادگی رزمندگی نیروهای ایران در جنگ ایدئولوژیکشان مقابل عراق.

هنوز آنقدر که فکر کنم لازم (نه کافی) باشد روی این تصویر نیاندیشیده ام. اما همین قدر بگویم که محوش شدم. از همینرو هم از یکی از دوستان خوش قلمم خواستم چندخطی در باب این تصویر متنی یا شعری بنویسد و حاصل متن زیبایی است که از نظرتان خواهد گذاشت. با تشکر از سید کمال دعایی عزیز.

ژ-3 خیلی زمخت است

داشتم لباس‌های قاسم را می‌شستم

که خبر آورد: مسلم شهید شد…

ژ-3 زمخت و سنگین است…

اف بر مردانگی‌ام،

اگر بگذارم، پای زن‌صفتان بر این خاک رسد…

و همیشه، امتداد نگاه من

به انحنای سردر این مسجد، گره خورده است

که حالا دیگر،

هم سر به سجده می‌گذارم آنجا؛

هم سر بر زمین، اگر لحظه‌ای خواب…

ژ-3 خیلی زمخت است،

اما حتی اگر جانم را بر زمین بگذارم،

این سلاح از دست نمی‌گذارم

تا خصم

بر جای خود بنشانم!

پیش نوشت- همیشه خوب است خود را مخاطب سیاستمداران بزرگ ببینی. این بار نوبت من است و شاید اولین نامه ای که به یک سیاستمدار نوشته ام. آن سیاستمدار هم “میرحسین موسوی” است. نامه را برای سایت “کلمه” که سایت حامیان میرحسین است نیز خواهم فرستاد تا شاید منتشر شود و خدا را چه دیدی شاید به مخاطب نامه رسید.

جناب آقای مهندس موسوی، سلام

من پویا هستم. یک جوان فوق العاده ساده ایرانی. گرچه چندسالی است به خاطر برخی مسائل ترک وطن کرده ام ولی عادلانه است اگر بگویم هنوز وضعیت کشورم برایم بسیار بیشتر از وضعیت کشور سکونت فعلی ام برایم اهمیت دارد. از سویی کمتر ایرانی نگران وطنی هست که این روزها ولو زیرچشمی نگاهی به صحنه انتخابات حساس و سرنوشت ساز خرداد آینده نداشته باشد. شخصا بعد از اعلام کاندیداتوری خاتمی تصمیم گرفتم این دوره به کلی رای ندهم، و اینک با اعلام کاندیداتوری حضرتعالی تصمیم گرفتم به شما رای بدهم و رک و راست میگویم که از شما انتظار “معجزه” دارم.

کلمه معجزه را توی ” ” گذاشتم نه برای پررنگ کردنش بلکه از جهت تعریف کردنش. معجزه ای که من از شما انتظار دارم برخلاف مفهوم رایج معجزه “نشد” نیست، منتهی شدنش دشوار است. من به عنوان یک شهروند ایرانی رای دهنده شما انتظار دارم تا بن بست سیاسی-فکری کنونی کشور را با ارائه و اجرای گفتمانی جدید که هم بر مبنای “عدالت و برابری” که از آرمانهای گاه-فراموش شده انقلاب اسلامی سال 1357 و هم براساس گسترش آزادیهای شهروندی و مدنی باشد پی گیری کند. من همچنین از شما انتظار دارم که در عین آنکه دست غارتگران را از خزانه های مملکتی کوتاه نگاه میدارید نگذارید بار سخت تورم و مشکلات اقتصادی کمر مردم کشورمان را خم کند. همچنین انتظار دارم که نه فقط در حرف بلکه در عمل از مرزهای خسته کننده جناحی که امروز حتی گفتمانهای فکری-روشنفکری ایران را هم به حدی بسیار فراتر از حد معقول در غبصه خود گرفته اند عبور کنید و ملاحظات حزبی را که در شاید 16 سال قبل به حد قابل احساسی فضای سیاسی مملکت را تحت تاثیر خود قرار داده اند بشکنید. در یک کلام من از شما انتظار دارید از هر سه دولت بعد از رحلت امام خمینی متفاوت باشید، خیلی متفاوت. این نامه نیز چیزی جز ذکر خواسته های من و شاید خیلی از همفکران من نیست.

آقای موسوی، من از نسل سوم هستم. نسلی که تقریبا شما را اصلا به یاد نمی آورد. اولین باری که اسمتان را شنیدم در روزنامه (اگر اشتباه نکنم) شرق (یا شاید هم میهن) بود که به سخنان شما در رابطه با زمانی که مسئولین با دیدن عکسهای فقرا احساس مسئولیت میکردند اشاره کرده بود (اینطور یادم می آید). آنزمان حرفهای شما را من مثل حرفهای آقای احمدی نژاد میدیدم که به دلایل مختلف چندان محبوب من و بسیاری مانند من نبود. شاید اختلاف با آقای احمدی نژاد در رده های عالیتر حکومتی به دلایل سیاسی یا جناحی باشد، اما برای یک خواننده عادی روزنامه های اصلاح طلب مثل من مخالفت با آقای احمدی نژاد بیشتر مخالفتی فکری بود. خیال میکردم حرفهای ایشان که سرشار از یادآوری “بازگشت به ارزشهای انقلاب،” “ایستادگی در برابر قدرت ها” و “مبارزه با غارتگران بیت المال” بود از مد افتاده است. نه اینکه به لزوم رسیدن به اصول ایشان اعتقادی نداشته باشم، اما با خودم فکر میکردم که مبارزه با اقتدارگرایی و دیکتاتوری فعلا مهمترین مبارزه اجتماعی است و بعدها در سایه یک سیستم “دموکراتیک” میشود همه را از قدرتها را گرفته تا غارتگران را به اختیار یا به زور به جلوی میز محاکمه آورد.

تجربه ام به من میگوید که عقایدی مانند آنروز من در بین بسیاری از هم نسلانم وجود داشت (و احتمالا وجود دارد.) امروز به طبع گزر روزگار و افزایش تجربه های زندگی به سادگی میتوانم به یک یک تفکرات گذشته ام ایراد بگیرم و خود سابقم را به زمین بزنم. امروز از خود میپرسم: آیا واقعا میشود در جامعه ای که در بالای شهرش کاخ ساخته میشود و در پایین شهرش کوخ انتظار ظهور دمکراسی به مفهوم واقعی کلمه را داشت؟ چطور میشود وظیفه حکومت را برمبنای اندیشه های اقتصادی لیبرال به وجود آوردن فضای باز اقتصادی “آزاد” برای رشد طبقه بورژوازی دانست و انتظار داشت “حکومت مردمسالار” به مفهوم واقعی کلمه به وجود آید؟ آیا بخش فقیر جامعه فراموش شدنی اند؟ آیا آنها بخشی از “مردم” نیستند؟ و نه اینکه قرار است دمکراسی “حکومت مردم” باشد؟ آیا منافع طبقه “بورژوازی” چنانچه قدرت اجتماعی غیرقابل کنترلی در دست گیرند روزی جلوی فرآیندهای دمکراتیک هم نخواهد ایستاد؟ در چنین صورتی آیا چنین حکومتی بیشتر به “دیکتاتوری اقلیت” نمی نماید تا “دمکراسی؟”

آقای موسوی! من اعتقاد دارم که مهم ترین دلیل شکست های اصلاح طلبان نه نظارت استصوابی است و نه مخدوش بودن آرا فکر میکنم اگر بخش بزرگی از رای  خرداد 76 هشت سال ناپدید شد این رای متعلق به آنانی بود که قرار بود “انقلاب متعلق به آنان باشد.” “زاغه نشینان” و “مستضعفان” را میگویم. آنها  اکثریت خاموش مملکت مایند. توی روزنامه نیستند، توی تلویزیون نیستند، خیلی وقت ها حتی از نظرسنجی ها دور می افتند، با بی بی سی مصاحبه نمی کنند، اگر جلوی دوربین می ایند برای بیان مشکلاتشان است، اما وجود دارند و وجودشان را خصوصا هرچهارسال یک بار پای صندوقها نشان میدهند و ثابت می کنند که گرچه خیلی فراموش شده اند، اما هنوز قدرت دارند “صاحبان انقلاب” باشند. آقای مهندس! من اعتقاد دارم باید به آرمانهای آنها برگشت. باید از یاد نبرد که آنها بودند که هشت سال جنگیدند و با کم و زیاد مملکت در طی بیست و پنج سال بعضا سخت بعد از انقلاب ساختند. چشم بستن روی این طبقه از سوی هرگروهی که باشد، تغییر طلب یا محافظه کار، از نگاه من خیانت است.

من اما همچنین اعتقاد دارم که در چهارسال گذشته در بسیاری موارد خواسته یا ناخواسته این آرمانهای پاک مورد سواستفاده قرار گرفته اند. در چهارسال گذشته دولتی که به نام حفظ منافع این طبقه پا به عرصه سیاست گذاشته است اقدام به تعطیلی روزنامه ها و اعمال فشارهای شدید روی فعالان جامعه مدنی نموده است. آقای موسوی! من اعتقاد دارم ایجاد دوگانه “آرمانهای انقلاب در برابر آزادیخواهی” از جمله مخربترین اقداماتی است که دارد جلوی چشم های ما به وقوع می پیوندد. تعطیلی یک روزنامه به بهانه حمایت از مردم فلسطین، کاستن شعارهای مبارزه با غارتگری بیت المال به تکه کلام های سخنرانی رییس جمهور، و استفاده از آرمانهای انقلاب برای سرکوب جریانهای تغییرطلب یک جنایت تاریخی است و متاسفم که اذعان کنم که به باور من در جلوی چشمان ما دارد همچین فجایعی صورت میگیرد.

آقای موسوی! من از نسل یک ملت انقلابی ام که هنوز نه آنقدر از انقلابش دور شده که بشود باجرات جامعه پساانقلابی خواندش و نه آنقدر انقلابی است که بشود کاملا انقلابی توصیفش نمود. پدر من یک روستایی بود که به دلیل نیاز به حمایت از خانواده نتوانست به دانشگاه برود. زندگی او برای من نمادی است از جامعه قبل از انقلاب. جامعه ای در حال مدرنیزاسیون سریع که بهره برندگان از “مدرنیته اش” فقط یک گروه خاص هستند. از سویی خود من از نسل “فرار مغزها” هستم. از نسل جامعه ای که هرچند روستاهایش برق داشتند و هرچند روستای سابق خانوادگی ما شهر شد، اما به دلیل کمبود ظرفیت های علمی کشور مجبور به ترک وطن شدند. من نخبه نیستم ولی خیلی از دوستانم که امروز در بهترین دانشگاههای جهان درس میخوانند فارغ التحصیلان شریف و پلی تکنیک و دانشگاه تهران هستند. زندگی ما روی دیگر “شمشیر دو دم” تصمیم پدرم برای عوض کردن اوضاع جامعه اش بود و امروز من از شما میخواهم که لب برنده این شمیر را کل کنید و مردی باشید که همه ما بتوانیم به شما افتخار کنیم.

آقای موسوی! مردم ما ثابت کرده اند صداقت ها را باور میکنند و قلبم و ایمانم به من میگوید شما صادقید. شما نیزقلب ما را و ایمان ما را باور کنید. “ان مع العسر یسرا.”