خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

این دامین به فروش میرسد!

خلاصه مطلب: آدرس جدید این وبلاگ هست: ronevesht.wordpress.com

از این پس مسئولیت مطالب این وبلاگ با بنده حقیر نیست. اگر هم مشترک فید هستید خود به خود منتقل میشوید به آدرس جدید؛ چاکریم.

اگر به اطلاع رسانی این پست هم کمک کنید ممنون میشویم.

سابق بر این گفته بودم که در فکرم به خاطر فیلتر شدن این وبلاگ آن را به آدرس دیگری منتقل کنم. گرفتاری های زندگی مانع این شده بود که این کار را عملی کنم و مدتی است هی به دوستی که قرار است با هم وبلاگ جدید را بسازیم قول میدهم که امروز یا فردا دومین و هاست جدید را میگیرم و نرم افزار کنترل محتوای مناسب را رویش نصب میکنم و بدقولی میکنم (و همین جا از ایشان عذرخواهی میکنم از این بابت.) اما چند مدت پیش یک قضیه ای باعث شد تا این رفتن به خانه جدید را بالاخره انجام دهم. قضیه از این قرار است که یک سری خواستند دومین “رونوشت دات کام” را ابتیاع  بفرمایند که من هم با توجه به تصمیم قبلی ام به نقل مکان پذیرفتم پیشنهادشان را.

چند نکته در مورد این انتقال دومین ضروری است: اول اینکه ظاهرا افرادی که قرار است این دومین را بخرند آن را برای مقاصد سیاسی میخواهند که واضح است وقتی این دامین به فروش میرسد دیگر متعلق به من نیست و مطالبی که در آن منتشر میشود هم با مسئولیت من نیست. ثانیا مطالبی که تا امروز نوشتم به همراه کامنت های منتشر شده را میشود بعد از انتقال دومین در آدرس زیر دید:
poylog.wordpress.com

ثالثا خود من تا ساخت و پرداخت آدرس جدید وبلاگم با دوستم در آدرس

ronevesht.wordpress.com

   خواهم نوشت. بخشی از آرشیو وبلاگم را به رونوشت جدید منتقل کردم مدت ها قبل. این بخش متعلق به مدتها پیش از آن است که فیلتر شده باشم. با این حساب نباید آدرس وبلاگ جدیدم مشمول فیلترینگ شود.

همین جا جا دارد از همه شما خوانندگان عزیزم تشکر کنم که تا امروز یار و هم یار من بودید. انشالله در وبلاگ جدید هم در خدمتتان خواهم بود. اگر مشترک فیدم هم باشید خود به خود منتقل میشوید به آدرس جدید.

خاک پای شما
پویا ش
یکشنبه 29 آذر 1388 ساعت 6 و نیم صبح به وقت اصفهان!

آقای شریعتمداری در مطلبی با عنوان “آقایان! شما تمام شده اید” در “پاسخ” به اظهارات آقای کروبی در انتقاد از خط روزنامه کیهان جایی نقل قولی از لسان الغیب خواجه شمس الدین حافظ شیرازی می آورد و از این نقل قول خوانشی عجیب و خنده دار میکند که به نظر من آیینه تمام نمایی از شیوه روزنامه کیهان در نقل قول های وارونه شده از افراد و استفاده از آنها برعلیه دیگران است. به عبارت دیگر، خوانش کیهان از نقل قول ها کاملا متفاوت از خوانشی است که به ذهن خیلی از ما مبتادر میشود که خود لابد گویایی عظمت عرفانی آقای شریعتمداری و سعه صدر مثال زدنی ایشان است!

القصه آقای شریعتمداری در مطلب مزبور ابتدا ابیات زیر از حافظ شیرازی را نقل کرده اند:

صوفي پياله پيما، زاهد قرابه بر دوش
اي كوته آستينان، تا كي دراز دستي؟
در خلوت مغانم، دوش آن صنم چه خوش گفت
با كافران چه كارت، گر بت نمي پرستي؟!

که البته اصل شعر بوده است:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

ملاحظه میفرمایید که اصلا آن بیت اولی که آقای شریعتمداری ذکر کرده اند متعلق به غزل مورد اشاره نیست و بیت دوم هم به اشتباه نوشته شده و آقای شریعتمداری لابد به خودشان زحمت نداده اند یک بار پیش از آنکه از “حافظ دلسوخته” نقل قول کنند دیوانش را چک کند یا اقلا یک بار شعر را با صدای بلند بخوانند تا شاید متوجه شوند که ابیاتی که ”نقل” و بازسازی! می کنند وزن و آوای درست و درمان دارند و به قول معروف به هم نمیخورند.

اما این پروژه حرف توی دهان حافظ گذاشتن به همین جا ختم نمیشود. آقای شریعتمداری پس از این نقل شعر کاملا دقیق! ادامه میدهند:

راستي آقاي كروبي «با كافران چه كارت»؟!

آیا به راستی حرف حافظ در این شعر بر صحبت های آقای شریعتمداری مبنی براینکه به زعم ایشان کروبی دوست “کافران” شده صحه میگذارد؟ از قضا نه تنها اینچنین نیست بلکه یک بار خواندن شعر حافظ نشان میدهد که منظور حافظ اتفاقا بیشتر به خود آقای شریعتمدار برمیگردد تا کروبی.  حافظ که خودش در زمان خودش و در شیراز آن زمان مثل میلیون ها ایرانی دیگر در دیروز و امروز تاریخ ما در زمره “خودی ها” حساب نمیشده، در اشعارش شکایت ها میکند از “مدعیانی” که خودشان را مسئول قضاوت صلاحیت دینی و اعتقادی مردم میدانند. اینجاست که حافظ در همان غزلی که آقای شریعتمداری احتمالا یک بخشی اش را یک جایی دست و پا شکسته شنیده میگوید: “با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی.”

آقای شریعتمداری! “حافظ شيرازي را «لسان الغيب» ناميده اند و براي اثبات شايستگي اين لقب همين اندازه كافي است كه قرن ها قبل، انگار هويت افرادي نظير جنابعالی را  وصف كرده است. آنجا كه مي فرمايد:”

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گرنکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که خوب است و که زشت

آقای شریعتمداری! از حنای شعر حافظ دلسوخته ما که خود در زمان خودش به هزار و یک جرم ناکرده و نسبت نداشته توسط امثال شما متهم شده دست شما رنگین نخواهد شد. از حافظ نقل قول نکنید، شعر حافظ آنجا که به زعم توجیه گران در خدمت باطل و جنایت و طاغوت قرار بگیرد به جای آنکه چراغ روشن گر باشد آتش سوزنده خواهد بود. همان بهتر که (به زعم مدعیان) “کافرانی” چون ما و چون حافظ را به حال خودمان بگذارید و به ادعای واهی خود مشغول شوید.

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

البته صداقت رجانیوز در نقل خبر و نقل قول از افراد که سابق بر این برهمگان آشکار شده است ولی برخودم لازم میدانم در پاسخ به مطلب اخیر رجانیوز که در آن به نقل از “حجت الاسلام دکتر سید حمید روحانی، رئیس بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر و از یاران و نزدیکان امام خمینی از ابتدای نهضت” ادعا شده است که امام دکتر شریعتی را مسلمان نمیدانستند و دوستی که این بخش از نوشته رجانیوز را در وبلاگش نقل قول کرده است بخش‌هایی از نظرات آیت‌الله خامنه‌ای در مورد دکتر شریعتی و نظر امام راجع به ایشان را که توسط وبلاگ “معلم انقلاب” گردآوری شده‌است در اینجا نقل قول کنم. فایل کامل گردآوری‌شده از اظهارات آیت‌الله خامنه‌ای در مورد دکتر شریعتی را می‌توانید به صورت پی‌دی‌اف از اینجا دانلود کنید.

***

دکتر سید صادق طباطبایی نقل می کند که: “یک بار مرحوم امام با اشاره به کتاب “نیایش ” دکتر
شریعتی به من گفتند : ‘کسی که کتابی به این زیبایی و جذابیت را می نویسد، چرا با انتقا د از کتابِ
“مفاتیح الجنان” بهانه به دست مخالفین می دهد؟’[...] مرحوم امام برخی از آثار دکتر شریعتی را به
دقت خوانده بودند، ا ز جمله ي آثار دکتر نیز ایشان کتا ب “کویر” را بسیار پسندیده بودند و با تعبیر “قلم مسحور” از آن یاد میکردند که بیانگر جایگاه عرفانیِ دکتر است . همچنین مرحوم امام یک بار
به یکی از دوستان  فکر می کنم دکتر حبیبی گفته بودند: “عشق به علی (ع) در آثار دکتر شریعتی
موج میزند!”"

***

به نظر من شریعتی برخلاف آنچه که همگان تصور میکنند یک چهره همچنان مظلوم است ! و این به دلیل طرفداران و مخالفان اوست .یعنی از شگفتی هاي زمان و شاید از شگفتگیهاي شریعتی این است که هم طرفدارانش و هم مخالفانش نوعی همدستی با هم کرده اند تا این انسان دردمند و پرشور را ناشناخته نگهدارند و این ظلمی به اوست .مخالفان او به اشتباهات دکتر شریعتی تمسک میکنندو این موجب میشود که نقاط
مثبتی که در او بود را نبینند .

***

من فراموش نمیکنم که در اوج مبارزات که می توان گفت که مراحل پایانی قال و قیلهاي مربوط به شریعتی محسوب میشد امام ضمن صحبتی بدون اینکه نام از کسی ببرند اشاره اي کردند به وضع شریعتی و مخالفتهائی که در اطراف او هست نوار این سخن هما ن وقت از نجف آمد و در فرونشاندن آتش اختلافات موثر بود.در آنجا امام بدون آنکه اسم شریعتی ر ا بیاورند این جور بیان کرده بودند ” کسی را که خدماتی کرده (چیزي نزدیک به این مضمون)به خاطر چهار تا اشتباه در کتابهایش بکوبیم این صحیح نیست.”

***

… البته (شریعتی) معتقد به روحانیون نیز بود و معتقد بود که اکثریت روحانیت د ر خط عمل به همان رسالتی هستند که بر دوش روحانیت واقعا هست. البته با روحانیونی که می فهمید که در آن خط نیستند با آنها خوب نبود و شخصا به امام خمینی بسیار علاقمند و ارادتمند بود.

بار اول که به طور اتفاقی سر از وبلاگ آقای جعفری در آوردم خیال میکردم ایشان یکی از رفقای  ”پسا استعماری” است که زمین و آسمان را به هم وصل میکنند تا احمدی نژاد را بگذارند در موضع چه گوارا و تمجیدش کنند. اما امروز که بعد از مدتی به وبلاگ ایشان سر زدم تازه فرصت کردم یکی از نوشته های ایشان را بخوانم و با نگاه جالبشان در مورد آقای احمدی نژاد آشنا شوم. گفتم بد نیست شما را هم در جریان این تحلیل جالب که اتفاقا من با آن از خیلی لحاظ هم موافقم قرار دهم. بخوانید:

“اگر «ظاهر سنتی و غلط‌انداز محمود احمدی‌نژاد» و برخی از هواداران او (مذهب‌گرایان) ما را به گمراهی نیندازد؛ باید نتیجه بگیریم که: در انتخاباتِ دهم؛ هر چیز «سنتی» به هر چیز «مدرن» باخت. «حوزویان» به «دانشگاهیان». «بازار» به «بورس». «مرجعیتِ مذهبی» به «بی‌مرجعی». «روشنفکر چپ» به «روشنفکر راست». «اسلام سیاسی» به «اسلام خالص». «اقتصاد دولتی» به «اقتصاد رقابتی». «یارانه و رانت» به «هوش و خلاقیت». «موسیقی سنتی / شجریان» به «موسیقی مدرن / انتظامی». «تک رنگی / سبز» به «چندرنگی / پرچم». «اسلام‌گرایی» به «ملی‌گرایی». «خواص/ روحانیون و روحانی‌زادگان» به «عوام / مردمان و فرزندان‌شان». «آقا و آقازادگان» به «مردم و مردم‌زادگان». «نظام 1» به «نظام 2». «اروپای کهنه / انگلستان» به «ایالات‌متحده». «عدم مذاکره» به «مذاکره». «مرکز / تهران» به «حاشیه / شهرستان‌». «انسان انقلابی» به «انسان مسالمت‌گرا». “

به زبان دیگر احمدی نژاد یک قهرمان لیبرال دمکرات سکولار است که دارد مملکت ایران را از قید و بند “سنت” میرهاند و به قله های بلند “مدرنیته” میرساند. نتیجه این انتخابات هم دقیقا شکست همان سنت است از مدرنیته مورد نظر. مثلا “اقتصاد دولتی” (بخوانید اقتصاد مبتنی بر حمایت مستقیم دولت از اقشار ضعیف) از “اقتصاد رقابتی” (بخوانید اقتصاد باز و کاپیتالیستی) یا “اسلام سیاسی” از “اسلام خالص” (بخوانید اسلام سکولار یا به قولی اسلام آمریکایی) یا “اسلام گرایی” از “ملی گرایی” (ناسیونالیسم) یا “عدم مذاکره” (بخوانید سیاست خارجی تقابلی) از “مذاکره” (سیاست خارجی بر مبنای تنش زدایی”) یا “اروپای کهنه / انگلستان” از “ایالات متحده” و خلاصه “انسان انقلابی” از “انسان مسالمت گرا.” جدای از این هم هرچه هست ناشی از “ظاهر غلط انداز” قای احمدی نژاد و طرفدارانشان است.

من دست کم در مواردی که در کامنت قبل ذکر کردم کاملا با آقای جعفری موافقم و احمدی نژاد را همچین آدمی می بینم و به همین دلیل با او مخالفم.

پی نوشت: از آنجا که مدل آمریکایی همه چیز را اصطلاحا بهش میگویند “مدرن” از این به بعد اسلام غیرسیاسی (یا به قول آقای جعفری اسلام خالص مدل عربستان سعودی) میشود اسلام مدرن و اسلام سیاسی (که از قضا قدرت گیری دوباره اش برمیگردد به دهه های اخیر) میشود اسلام سنتی!

انتقادی که من به طرح حذف سلسله های پادشاهی از تاریخ ایران دارم به هیچ وجه انتقادات قرون وسطایی ناسیونالیستی نیست. پیوند سلطنت استبدادی با “وطن پرستی” یک پروژه دیرینه نهادهای قدرت در تاریخ ما برای مشروعیت بخشیدن به خود بوده. واقعیت اما اینجاست که تاریخ واقعی ایران را باید در قیام کاوه علیه ضحاک خواند نه در مدح گاهگاهی فردوسی از برخی پادشاهان. داستان قیام کاوه آهنگر علیه ضحاک مهر باطلی است برهمه روایت های “سلطنتی” که در طول تاریخ از سوی حکومت ها برای توجیه ستم خود بر مردم ایران به کار برده اند و کاوه نمادی است از فریاد رسای ملت علیه ظلم و ستم.

روایت فردوسی از داستان کاوه یک روایت ضدسلطنتی است. این روایت در بررسی تاریخ ابتکار عمل را از دست ستمگر خارج میکند و به دست ستم دیده میدهد. اینجا مظلوم است که فریاد میکشد و “هرچند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال میکند ولی آنچه در تداوم تاریخ تکرار میشود راه مولاحسین و پایداری اوست، نه حکومت یزید.” این روایت ستمگر را از صحنه تاریخ حذف نمیکند: ستمگر حضور دارد زیرا بدون او و ستم او تلاش مردمان برای رستن از بندهای ظلم و ستم و طاغوت معنایی ندارد. ستم گر حضور دارد و در بسیاری اوقات ابعاد مختلف زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را کنترل میکند ولی در پایان راه او نابود میشود.

ستم گر حضور دارد، قدرت دارد، شوکت دارد، ولی احمق است و شکست پذیر. او احمق است چون به قدرت مردم اعتقاد ندارد، چون  مشرک است. حذف او اما تاریخ را از محتوایش خالی میکند. تاریخ را به عنوان جدال دائمی خیر و شر جلوه نمیدهد. اجازه تامل درباره تاریخ را از انسانها میگیرد. تاریخی که از ستم گر نگوید، تاریخ گل و بلبل است و محصول چنین تاریخی تفکری است که از ظلم و ستم نمیترسد و در برابر زورگویی و استبداد نمی ایستد. حذف ستم گر و میراث او از تاریخ در یک کلام آرزوی ستم کاران است.

صدمین پست این وبلاگ

چون فیلتر شدنم به من نبد روز نخست / وین رفتن بی مراد عزمی است درست

برخیز و میان ببند ای پویا چست / کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

با اندکی دخل و تصرف به ضرورت زمینه در رباعی حکیم عمر خیام نیشابوری!

خیلی زودتر از آن چه فکر میکردم تعداد پست های این وبلاگ به صد رسید. علی ای حال خوشحالم از اینکه تا اینجا ادامه دادم. خصوصا وقتی پست های اولم را میخوانم و می بینم چقدر این وبلاگ به خوبی آیینه ای از تغییرات من را چه در سطح فکری و چه در شیوه نگارشم به من نشان میدهد. مشکل بزرگ اما اینجاست که این وبلاگ فیلتر شده. برای همین تصمیم گرفته ام با یکی دیگر از وبلاگ نویس ها برویم ویک دومین جدید بگیریم و از نو “روزی و روزگاری”مان را اجرا کنیم. حالا در مورد جزییات برنامه توضیح میدهم و همین جا هم بگویم که این تصمیم اخیر من سوخت و سوز دارد ولی دور و زود نه. تا زمان نقل و انتقال رسمی به وبلاگ جدید اما هنوز اینجا مینویسم.

در وبلاگ جدید سعی می کنم (می کنیم) که جوری بنویسم که حتی المقدور فیلتر نشوم. نه اینکه بار قبل به حق فیلتر شده باشم. خیر، فیلتر من فقط نشانه عدم تحمل بود و هیچ. با این حال همین جا از او که فقط و فقط به خاطر کینه نسبت به من به رفیقم گفته بود “فلانی را فیلترش میکنیم تا سرجایش بنشیند” (به در گفته بود که دیوار که بنده باشم بشنوم) میگذرم و امیدوارم خدای زمین و آسمان ها هم از او بگذرد.

در این صدمین پست بار دیگر قسم میخورم که هدفم از تاسیس و پیگیری این وبلاگ چیزی جز ادای دین به پروردگارم و تلاش در راستای استفاده از داشته ها و نداشته هایم در راه کمک به پیشرفت جامعه ام نبوده است و نیست. از همین رو باید اعتراف کنم که فیلتر شدنم جای خوشحالی هم دارد: “خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد” معلمم دکتر شریعتی هنوز فراموشم نشده است (از اینجا متن کامل این نیایش را بخوانید).

پدر من “نه” می‌گوید

من به عنوان يك ايراني كه دغدغه بهتر شدن اوضاع مملكت را دارم و داخل اين ويرانه نشسته‌ام اخلاقا نمي‌توانم آن روستائي كه با سيصد هزارتومن سود سهام عدالت دخترش را شوهر داده، آن كارگر كنار جاده همدان قزوين كه عكس احمدي‌نژاد را كنار عكس مهنار افشار پشت شيشه دكه‌اش چسبانده، آن راننده تاكسي كه از فرط نفرت از هاشمي به احمدي‌نژاد راي داده را نبينم…

دقیقا چه اتفاقی می‌افتد که یک آدم خودش را در روز روشن در موضع رابین‌هودی قرار می‌دهد که قرار است صدای همه آن‌هایی که به‌نظر رابین‌هود داستان بلد نیستند برای خودشان حرف بزنند را به گوش ظالم برساند؟ چه‌ می‌شود که آدمی به‌خودش اجازه می‌دهد خودش را در موضع به‌نظر اخلاقی دفاع از مظلوم قرار دهد و به‌جای قشر ضعیف جامعه صحبت کند؟ چه‌امتیازی به‌فردی اجازه می‌دهد که خودش را تنها یاور مظلومین جهان بینند و نه‌تنها  اجازه حرف‌زدن برای خود را از ‌قشر ضعیف جامعه بگیرد بلکه یک‌قدم فراتر برود و ادعا کند که تنها کسی است که در این دنیا قشر ضعیف را می‌فهمد و سایرین در غفلتی فراوانند؟ پاسخ بسیار ساده‌است: با قرار دادن روستایی یا کارگر قزوینی یا راننده‌تاکسی در کلیشه‌‌های ذهنی خود.
من فرزند یک خانواده کشاورز هستم از روستای تازه‌ شهر شده قلعه‌شاه در اطراف نجف‌آباد اصفهان که البته پدرم در سال‌های اخیر و بعد از خشکسالی اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد  تاحدی به‌کار آزاد هم رو‌ آورده. پدر من در قلعه‌شاه به‌دنیا آمده و تا امروز هم همان‌جا زندگی می‌کند و مدرک دیپلم هنرستان دارد. من هم دوسال پیش برای اولین بار خارج از روستای محل تولدم زندگی‌کردم. اما نه من و نه پدرم  در تصویر کلیشه‌ای که برخی ایرانی‌ها از “روستایی” یا “کارگر” یا “رعیت” که دست‌مایه‌اش ارایه تصویری تقلیل‌گرایانه از ماست نمی‌گنجیم. پدر من گرچه امسال- تقریبا مثال هرسال- در انتخابات شرکت نکرد و مخالف سرسخت بسیاری سیاست‌های دولت‌های قبلی هست و یک وام کشاورزی هم اخیرا گرفته از دولت احمدی‌نژاد (که خیلی موافق سیاست‌های کمک به کشاورزان است) ولی در کل با بسیاری سیاست‌های اقتصادی دولت فعلی هم مخالف است و معتقد است این سیاست‌ها در درازمدت جواب‌گوی نیازهای کشور نیست.  در مورد گرایش سیاسی او همین بس که از اول انقلاب جز در انتخابات ٢ فروردین ١٣٥٨ (رای آری!) دیگر در انتخاباتی شرکت نکرده و علاقه‌اش به انقلاب و آرمان‌های آن هم بر می‌گردد به گرایشش به افکار دکتر شریعتی.

اگر طبق تصویر کلیشه‌ای که این نوشته از روستایی و کارگر ترسیم میکند بخواهیم نظر بدهیم پدر من و دایی من که تا کلاس پنجم درس خوانده و مادربزرگ مدرسه نرفته‌ام نه‌ باید روستایی باشند و نه کشاورز. چرا که روستایی و کشاورز نه‌باید دغدغه‌ای جز دغدغه اقتصادی داشته باشد و نه عقیده سیاسی مستقل و نه مطالعه از دکتر شریعتی داشته‌باشد. بلکه باید نهایت خواست سیاسی‌شان کاپشن ساده احمدی‌نژاد و حرف آقای محل باشد و اصلا هم فهمی از شرایط سیاسی-اقتصادی-اجتماعی کشور نداشته باشند. شدت ارایه تصویر تحقیرکننده از قشر روستایی یا ضعیف جامعه در این نوشته غیرقابل تحمل است. نویسنده حتی به‌خود زحمت این را نداده که برود و بنشیند و از آن کارگر قزوینی یا آن راننده تاکسی در مورد جزییات عقاید سیاسی‌شان بپرسد و با یک دید کلیشه‌ای با کم‌ترین دانش از خواسته‌های سیاسی این اقشار جامعه برای رای‌شان و انگیزه پشت‌ رای‌شان رفتار سیاسی‌شان را توضیح داده‌است.بعد هم قدم را فراتر نهاده و به‌خودش اجازه داده تا با این مشاهدات محدود برای یک قشر از جامعه حکم کلی صادر کند.

پشت همچین گزاره‌های تقلیل‌گرایانه‌ای البته تحقیر خواسته‌های سیاسی  نهفته است. انگار نویسنده دارد می‌گوید: “گناه دارد. تقصیر خودشان نیست که روستایی و بی‌سوادند. ساده‌اند!” اما اینطور نیست. برساخته روستایی یا کشاورز یک برساخته فضایی است: وجود ندارد. و نه پدر من و نه دایی من و نه مادربزرگم و نه خودم (که لابد نباید روستایی باشم چون وبلاگ می‌نویسم!) در همچین ظرفی نمی‌گنجند. یاد آن‌زمانی افتادم  که داشتم در بحث با فردی  در حمایت از موضع نزدیکی اقتصادی ایران به کشورهای درحال توسعه به‌جای کشورهای توسعه یافته صحبت می‌کردم و فرد سوم وسط بحث به‌من رساند که احتمالا چون در روستا بزرگ شدم اینطور فکر می‌کنم. و مدتی پیش یک آشنای حامی احمدی‌نژاد که خودش همه عمر ساکن تهران بوده روی فرندفید به من گفت که اگر تهران‌نشین نبودم عقاید سیاسی‌ام متفاوت بود و من از آن‌جا که در تمام عمرم یک‌بار بیشتر به تهران نرفته‌ام (آن‌هم به فرودگاه امام خمینی در اطراف تهران) یک‌دفعه خنده‌ام گرفت: هی روزگار!

کلام‌آخر: “روستایی” یا “کشاورز” نیاز ندارند کسی از روی انسان‌دوستی و “خوب‌بودن” برایشان صحبت کند. خودشان صحبت می‌کنند. لطفا به‌خوبی خودتان ببخشید و خوبی‌‌تان را هدر ندهید! کسی منکر تفاوت‌های زندگی در تهران یا شهرستان یا شهر و روستا نیست. کسی منکر بی‌عدالتی‌های رفته بر روستایی‌‌ها هم نیست. ولی این نمی‌تواند دستاویز این یکی یا دیگری قرار بگیرد تا با دیدی کاملا تقلیل‌گرایانه از این بی‌عدالتی‌ها و تفاوت‌ها در راستای منافع‌خودشان بهره برند. مردم می‌فهمند!

در همین رابطه:
- آقای تهرانی خیلی خوب
- طبقه محور بودن انتخابات اخیر؟

اخیرا در پرونده جدیدی از  نشریه “پنجره” نوشتجاتی “در جستجوی جاي پاي مرد مرموز سياست ايران، موسوي خوئيني ها” نوشته شده و به شیوه مطالبی که اخیرا نمونه آن را زیاد میخوانیم سعی شده است به ابعاد تاریک زندگی سیاسی موسوی خویینی ها اشاره شود. از جمله موارد اشاره شده آن است که موسوی خویینی ها از قضا در جوانی کمونیست بوده و وابستگی هایی به شوروی داشته و لابد از این  میشود نتیجه گرفت که موسوی خویینی ها هم درست مثل میرحسین موسوی سابقه دشمنی اش با ایران و نظام برمیگردد به خیلی قبل از آنکه ما میدانیم!

در این باره برادر عزیزم تورجان مطلبی نوشته و وبلاگ “آهستان”هم  در پاسخ تورجان وی را به تطهیر اشتباهات اصلاح طلبان به بهانه نزدیکی آنها به امام و حضور آنها در حلقه یاران امام متهم کرده. من اما احساس میکنم  که استدلال تورجان آنقدر قابل فهم و رساست که هیچ انسان بی قصد و غرضی از آن نتایجی که در این نوشته گرفته شده است را نمیگیرد.

آنچه تورجان بدان اشاره کرده است به همین سادگی است: درست است که اخیرا افرادی که سابقه تعهدشان به نظام و انقلاب مشخص است در عرض چند ثانیه و به خاطر مخالفت با آقای احمدی نژاد به یک باره تبدیل میشوند به منافقانی که گذشته شان را فراموش کرده اند و به صف دشمن پیوسته اند، ولی اینکه یک قدم جلوتر برویم و بگوییم اینها همان زمان که به انقلاب تعهد داشته اند و توسط امام هم تایید میشدند  در نفاق بوده اند جوری زیر سوال بردن امام است. به هرحال وقتی امام از فردی یا افرادی تعریف میکردند دست کم “حال” آنها را تایید میکردند و این حمایت پای امام هم نوشته میشود.

وقتی  اتهام سابقه کمونیستی موسوی خویینی ها را خواندم  به یک باره یاد ماجرای اتهام آقای خزعلی عضو محترم شورای نگهبان به آقای سلامتی (فکر میکنم آقای محمد سلامتی دبیرکل فعلی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی) در زمان امام افتادم. جریان از این قرار است که آقای خزعلی به خاطر برخی مسائل روی منبر آقای سلامتی را کمونیست خوانده بوده و (تقریبا مثل برخی اعضای شورای نگهبان همین الان) با پرخاشگویی اتهاماتی را علیه آقای سلامتی روا داشتند. در واکنش به این اقدام امام نامه ای به فقهای محترم شورای نگهبان نوشتند و هشدار دادند که “مادامی که شما اینگونه عمل می‌کنید، باز هم توقع دارید جوانان انقلابی تند احترام شما را بگیرند.”

متن کامل این نامه را با اجازه سایت کتاب نیوز اینجا میگذارم:

بسمه تعالی
حضرات فقهای محترم شورای نگهبان – دامت افاضاتهم

با سلام و آرزوی موفقیت برای شما و تمامی آنانی که قلبشان برای پیروی اسلام می‌تپد. گاهی دیده می‌شود که بعضی از آقایان محترم در مسائلی وارد می‌شوند که موجب وهن شورای نگهبان است. فقهای محترم باید توجه داشته باشند که نباید در مسائلی که مورد درگیری هست، وارد شوند. از باب مثال در شان شورای نگهبان و حتی خود حضرت آقای خزعلی نیست که به افراد مختلف تندی کند. اینکه دیگر روشن است که روی منبر و یا هر کجا حرام است به مسلمانی نسبت کمونیستی داد. بر فرض که ایشان بگوید من نسبت ندادم، ولی این را که معترفند که گفته‌اند: می‌گویند آقای سلامتی کمونیست است. آیا این توهین و گناه بزرگ از شخصی که عضو شورای نگهبان است، آن هم به مسلمانی که نماینده‌ی مردم تهران است، شرعاً چه صورتی دارد. مادامی که شما اینگونه عمل می‌کنید، باز هم توقع دارید جوانان انقلابی تند احترام شما را بگیرند.

آیا شخصی که می‌آید نزد فقهای شورای نگهبان و می‌گوید: اگر گناهی هم کرده‌ام توبه می‌کنم، راه درستی را رفته است یا کسی که روی منبر این توبه را به عنوان ضعف یک نماینده نقل می‌کند؟ بحث بر سر خوبی و بدی نمایندگان و سایر افراد نیست، بحث بر سر راه گناه و کج رفتن است. همه باید توجه کنیم که آلت دست بازیگران سیاسی نشویم. باید سعی شود آقایان به عنوان منبری پرخاشگری که تا این مرحله حاضر است پیش رود معرفی نشوند.

شما نگویید آنها به ما بد می‌گویند و ما با این صحبتها جواب آنها را می‌دهیم. آنها که به شما بد می‌گویند، پست مقدس شورای نگهبان را ندارند. شما در مکانی نشسته‌اید که باید خیلی از مسائل را با سکوت و وزانت خویش حل کنید. حواستان را جمع کنید که نکند یکمرتبه متوجه شوید که انجمن حجتیه‌ایها همه چیزتان را نابود کرده‌اند. من به شما آقایان علاقه‌مندم ولی لازم می‌دانم گاهی که مسئله‌ای را می‌بینم تذکر دهم . والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته .”

روح الله الموسوی الخمینی
( صحیفه امام، بخش ضمیمه، ص 579)

پی نوشت- حالا که بحث استدلال و مغلطه و امثالهم شد چطور است من هم این وسط بپرسم که بینی و بین الله اینکه چهار تجربه منزوی زندگی آدمها را که تازه در صحت و سقم آن تجارب هم شک هست را برداریم و سپس از وصل کردنشان نتایجی چونان نتایج نشریه پنجره بگیریم هم شد روش استدلال؟ خود من بعد از خواندن یکی این نوشته ها به نتیجه رسیده ام که بی شک کمونیست و حامی شوروی بوده ام و خودم نمیدانسته ام چون هم در دوره تحصیل ام (همین الان) با چند کمونیست آشناییتی دارم و هم زمان جنگ گرجستان و روسیه حق را دادم به روسیه. پرونده سازی هم میکنیم، طبیعی تر کار کنیم!

برای میرحسین موسوی

بیش از شش ماه پیش و آنزمان که کاندیدا شدن شما هنوز یک خبر جدید بود من برایتان نوشتم که “از شما انتظار معجزه دارم.” خسته از سال‌ها پرپرشدن آرمان‌ها و حمایت از افرادی که یک‌یک ثابت کردند ارزش حمایت‌ها را نداشتند من در شما که یادآور دفاع مقدس و “روز وصل دوست‌داران”  بودید فردی را می‌دیدم که به‌نام او بتوان دوگانگی‌ها و مردم‌فریبی‌ها را کنار گذاشت و به نام نامی الله جامعه‌ای را برمبنای ارزشهایی که امروز مدعیان پرادعا و قدرتمند‌ آن بیش از هر زمان دیگری مصداق “چارپایی بر او کتابی چند” هستند بنا نهاد. من تصور می‌کردم این انتخاب اگر هم به پیروزی کاندیدای رقیب منجر شود می‌تواند معادلات “خودی/غیرخودی” سیاست ایران را تا ابد به تاریخ بفرستد و فردایی را بسازد که در آن تفاوت‌های مجازی بین “ایرانیت/اسلامیت” یا “منتقد/وابسته” کنار گذاشته شود.
هفت‌ماه بعد از نوشتن آن نامه من هنوز یک “غیرخودی‌ام” اما بی‌شک بیش از هر زمان دیگر نسبت به انقلاب و ارزشهایش احساس خودی بودن میکنم. این انتخابات من را به نوشته‌های شهید مطهری کشاند و من برای اولین‌بار “درباره انقلاب اسلامی” را خواندم تا با نگاه معلمان بزرگترین و قهرمانانه حرکت تاریخ مملکتم آشنا شدم. یادم هست اولین بار که امت و امامت شریعتی را خواندم  مدام به دور و برم نگاه میکردم و مردمی را می‌دیدم که روز‌به‌روز نسبت به استیفای حقوق‌شان و حرکت در مسیر آرمان‌هایشان ناتوان‌تر می‌شدند و حاکمانی که روز‌به‌روز از مردم‌شان دورتر میشوند. من هرچه‌تلاش میکردم بیشتر و بیشتر نسبت به آرمان شریعتی و مطهری و بهشتی ناامیدتر می‌شدم. در این شش‌ماه من اولین بار توانستم نوشته‌های شریعتی را بخوانم و نمود آن را در جلوی چشمانم ببینم. شریعتی راست گفته بود.

آقای موسوی! می‌گویند من دچار نفاق شده‌ام: همان‌هایی که ادعا میکنند تنها وارثان واقعی انقلاب و ارزش‌هایش بوده و هستند. همان‌هایی که با ملغمه‌ای از تیوری‌های ضد استعماری شرقی و غربی و ژست‌های حمایت از مستضعفین حرفشان را شروع میکنند و آخرش در جواب شکایت کشتار و غارت و دزدی‌ها میگویند: “مگر در آمریکا رخ نمی‌دهد؟” همان‌هایی که در پاسخ به کشتن یک زن‌ مسلمان عکس زن‌مسلمان شهید دیگر را بلند می‌کنند. همان‌هایی که چاوز حمایتش از آنها را با حمایت آمریکا از اسراییل مقایسه می‌کند. آن‌ها به من میگویند منافق چون نسبت به رفتارشان معترضم و چون اعتراض دارم که از حقوق خودی‌ها برخوردار باشم. آن‌ها به من می‌گویند منافق چون دکان و کاسبی‌ فروش‌ بهشتشان را هرچند اندکی تهدید کرده‌ام. چون حرفی‌ زده‌ام که تاب شنیدنش را ندارم.
در عرض چند روز من از “شهروند عزیز و محترم متعهد” تبدیل شدم به “اغتشاش‌گر وابسته به‌خارج مرفه شکم‌پرست منافق.” اما من به‌حقیقتی دست‌یافته‌ام که نمی‌توانم به‌خودم بقبولانم از آن چشم‌ بپوشانم. من چهره واقعی آن‌ها که به‌ خودم احترام به‌شان را آموخته بوده‌ام را دیده‌ام. دیگر نمی‌توانم به‌عقب برگردم. من دیگر از دوستان و همسایگان سابقی که امروز بر دست و زبانشان دشنه بسته‌اند نمی‌هراسم زیرا خوانده‌ام از او که وی را “در شب چهارشنبه ۷جمادی الثانی سال ۵۲۵ هجری بر در مدرسه‌ای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می‌پرداخت بر دار کردند. سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و چون حسین بن منصور حلاج خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود“:
ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم / وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم / ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

آقای موسوی! این مدت ما خیلی گریستیم: گریه‌های واقعی نه گریه‌ به‌امید تحریک حضار. خون دل گریستیم. از خیلی‌ها ناامید شدم. اما این همه شکست دست‌کم یک دست‌آورد داشت: یک نماز جمعه که مدعی و غیرمدعی و مسلمان و غیرمسلمان و چه هشیار و چه مست در صفوف آن حاضر شدند. دیگر مهم نیست قبل و بعد از آن نماز جمعه و یا حتی حین همان نماز جمعه چه‌ شد. این‌ نماز جمعه سال‌ها تلاش پروژه شهروندسازی ظالمانی که هدفشان ساختن ایرانی “خودی‌ای” بود که ارادتش به اسلام و انقلاب هماهنگ با عیار بورس تهران هماهنگ باشد را نابود کرد. این آغاز پایانی بود بر “موزه‌سازی” از انقلاب اسلامی. من این نقطه عطف را به‌ فال نیک میگیرم: این همان معجزه بود.

چه کسی منافق است؟

نفاق جدید در حالی که از لحاظ مرام و اندیشه از امام(ره) عبور کرده و تفکرات سکولاریستی پیداکرده، در میان مردم معتقد به خط امام(ره)، خود را وفادارترین جریان به خط امام(ره) معرفی و جریان مخالف را به عنوان جریان ضد خط امام(ره) معرفی می کند- غلامحسین الهام

1.  در تشریح مبانی نفاق امیرالمومنین (ع) میفرمایند: “نفاق بر کذب بنا نهاده شده است.” در همین راستا اگر فرد یا گروهی دم از حمایت از منافع مستضعفین میزند و  در عین حال در مقابل فروش کارخانه هایی که با هزینه و سهام عمومی (بخوانید بیت المال) ساخته و پروارنده شده اند به “بخش خصوصی” که از قصا یک نیروی نظامی دارای کنترل بر جان و مال و ناموس مردم هم هست ساکت و آرام و چه بسا شریک است آیا این فرد دروغگو و منافق نیست؟

2. اگر فردای ادعای مبارزه با دولت های استکباری را دارد و در مقابل امتیازدهی به دولت های خارجی  ساکت باشد آیا این فرد منافق نیست؟

3.  آیا سکوت در برابر نفاق سیاستمداران منافق به بهانه وابستگی های سیاسی نفاق نیست؟